‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدرضا شاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدرضا شاه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ آبان ۱۷, چهارشنبه

ته این خط کجاست؟


 

رضا پهلوی در گفتگوی دیروز خود با پیرس مورگان، مجری بریتانیایی، گفته است: «دیگر بر کسی پوشیده نیست که رژیم تهران با حمایت و مسلح کردن بسیاری از گروه‌های از آنها به عنوان نیروی نیابتی بهره برده است تا مقاصد خود را در منطقه پیش ببرد».

آشنایی نزدیک‌تر با این فرد از حیرت‌انگیزترین تجربه‌های سیاسی من در طول یک سال اخیر بوده است. هر بار که دهان باز می‌کند از میزان سفاهت و بلاهت این او شگفت‌زده می‌شوم. تو گویی در دهه هفتم زندگی‌اش در عالمی دیگری زندگی می‌کند که در آن هیچ نیاموخته است و هیچ چیز را هم فراموش نکرده است.

این فرد حتی تاریخ روابط خارجی دوران پدرش را هم نمی‌داند. هنوز نمی‌داند که ساختار امنیتی ایران در پیش از انقلاب ۵۷ و بعد از آن به لحاظ ماهوی تغییر نکرده است. عین توصیف بالا را می‌شود برای شخص شاه فقید هم به کار برد. محمدرضا شاه از گروه‌های مسلح کُرد عراقی، به رهبری مرحوم ملا مصطفی بارزانی، حمایت کامل مالی و تسلیحاتی می‌کرد، به شیعیان لبنان کمک مالی و حتی در مواردی کمک تسلیحانی می‌رساند. بارها و بارها دولت سوریه را از کمک‌های مالی و نظامی سخاوتمندانه‌ خود بهره‌مند کرده بود و حتی در عمان بر علیه شورشیان مارکسیست- لنینیست- پان‌عربِ ظفار مداخله مستقیم نظامی کرد. شاه فقید به نیکی دریافته بود که نمی‌تواند روی حمایت راهبردی آمریکا حسابِ ویژه‌ای باز کند. به همین دلیل شبکه‌ٔ امنیتی‌ای، هر چند نه به پیچیدگی‌ امروز، در منطقه ایجاد کرده بود که از طریق آن تلاش می‌کرد که با دشمنان ایران، به طور اخص کشورها و گروه‌های ناسیونالیسم افراطی عربی و شبه نظامیان مارکسیست تحت حمایت کشورهای بلوک شرق، مبارزه کند.

امروز هم مسئله اصلی رژیم جمهوری اسلامی تشکیلِ شبکه‌ٔ امنیتی‌اش در منطقه نیست. ایران به دلیل تنهایی استراتژیک خود و نداشتنِ متحدی راهبردیْ در معرض تنش‌ها و بحران‌های مداومِ ژئوپولتیک و به قول قدما «درمعرض بادهای بی‌نیازی خداوند» است. به همین دلیل نیاز دارد تا با ایجاد شبکه‌ای از دولت‌ها و گروه‌هایی که منافعِ مشترکی دارند، بحران و تنش را از قلبِ سرزمین خویش دور کند. هر زمان که این شبکهٔ امنیتی مختل شود، تهاجم به سرزمینِ مادر محتمل خواهد بود. همان طور که وقتی بعد از انقلاب اسلامی ساختارِ امنیتیِ ایران فروپاشید، صدام حسین و بعثی‌های عراق در حمله به ایران تردید نکردند. بعد از جمهوری اسلامی هم هر رژیمی در ایران بر سر کار بیاید چنین ساختار امنیتی‌ای احتمالا از معدود راه‌های دور کردن ناامنی از سرزمین اصلی ایران است. تغییر رژیم‌های سیاسی عموما تاثیر جدی بر نظام و ساختار امنیتی ایران نخواهد گذاشت.

اما آن چیزی که نه شاه فهمید و به الزامات آن تن داد و نه رژیم جمهوری اسلامی، این است که عمق استراتژیک ایران نه در خارج از مرزها، بلکه در داخل مرزهایی ایران است. دولت ایران زمانی می‌تواند از خود در این منطقه، که «جنگ همه بر علیه همه» در آن وضعیتی عادی و روزمره است، حفاظت کند و حتی بتواند نقشِ تاریخی و طبیعی خود را در ایجاد صلح و امنیت اجرا کند، که در درون کشور بی‌ثبات و پر از بحران نباشد. در واقع این شبکهٔ امنیتی شاه نبود که باعث تحریک عراق به حمله به ایران شده بود، بلکه جنگ با انقلاب اسلامی، یعنی بالاترین حد بحران داخلی، شروع شد که در نتیجه آن بحران تمام عیار نظم امنیتی قدیم فروپاشید و زمینه‌های حمله به ایران فراهم شد. موقعیت کنونی رژیم جمهوری اسلامی هم از همین زاویه قابل فهم است.

این بزرگوار در ادامه مصاحبه خودش هم رژیمِ جمهوری اسلامی را «پدرخوانده تروریسم» خوانده و از کشورهای غربی خواسته است که «چشمِ اختاپوس» را کور کنند. چند روز پیش هم در مصاحبه‌‌ای گفته بود باید «سر مار قطع کنند.». چشم اختاپوس، سر مار، پدرخوانده تروریسم همه کلیدواژه‌هایی است که برای حمله به ایران به کار رفته است. پیش از این هم از دولت‌های غربی خواسته بود که بخشی از نیروهای رسمی مسلح ایران را جزء «سازمان‌های تروریستی» قرار دهند. از «تحریم‌های حداکثری» هم حمایت کرده بود و حتی آن را ناکافی دانسته بود.

نمی‌دانم آیا واقعا انسان شریف و میهن‌پرست و دردمندی در میان نزدیکان این مرد نیست که یقه‌اش را بگیرد و از او بپرسد که الان فرق تو با برادر مسعود و خواهر مریم چیست؟ دقیقا مواضح سیاسی‌ات چه تفاوتی با اشرار مجاهد خلق دارد؟ آنها هم خواهان تحریم حداکثری و مداخله نظامی اند، مزدوری برای اجنبی و از بین بردن همه راه‌های سیاسی مسالمت‌آمیز، از جمله حمله آگاهانه و تلاش برای حذف جریان‌های داخل کشور، جز همیشگی رفتارهای شروانه آنها بوده است. چه فرقی است بین برادر مسعود وقتی صدام حسین، آن شیطان تکریتی، را در آغوش می‌گرفت با این بزرگوار که کیپا به سر بنیامین نتانیاهو، سردسته همه دشمنان فعلی ایران، را در آغوش می‌گیرد؟ فهم این مسئله که تشکیل سازمانی از نوع مجاهدین خلق هیچ منفعتی برای ملت ایران ندارد و هزینه‌های هولناکی به تک تک ایرانیان و مصالح و منافع ملی کشور وارد می‌کند کار خیلی دشواری نیست. اما مسیری که این فرد در آن قدم گذاشته است چیز دیگری نیست. یعنی دوست‌داشته باشیم یا نه، نتیجه منطقی چنین مواضعی و تاکید حیرت‌انگیز بر گفتار سیاسی‌ای که در آن اعلی درجه کینه و نفرت بخشی جدایی‌ناپذیر آن محسوب می‌شود، چیزی غیر از گفتار و عمل مجاهدین خلق نیست. اما نکته مهم اینجاست که انتهای این مسیر دیگر فقط مندرج در تحت سفاهت و حماقت قرار نمی‌گیرد. چیزی است ورای همه اینها.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1722172580574998603


س.اک

۱۴۰۲ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

چرا مسئله کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ همچنان مهم و زنده است؟

من شخصا جز کسانی بودم که تا دو سه سال پیش تصور می‌کردم که کودتای ۲۸ مرداد متعلق به گذشته است و تمرکز بر روی آن هم بی‌فایده و پرهزینه است. اما امروز چنین تصوری ندارم. به ویژه رفتار خانواده سلطنتی پیشین و برخی از هوادارانشان در چند سال اخیر من را نسبت خطری آگاه کرد که ممکن است در عصر حاضر هم متوجه ما باشد. در نتیجه امروز بر این عقیده‌ام که کودتا به مثابه یک مسئله همچنان زنده است، چون دلایلی و بحرانی که منجر به کودتا شد همچنان مسئله ماست. 

تا آنجا که می‌فهمم ما از وضع بحرانی فعلی بیرون نخواهیم آمد مگر اینکه بتوانیم در نظر و عمل بر روی اصول بنیادین ملی استوار باشیم. اصولی مانند حفاظت از تمامیت ارضی، استقلال، حاکمیت و وحدت ملی، آزادی و توسعه و حاکمیت قانون برای کشور/دولت-ملت ایران. و این اصول نیز نباید محل معامله و بیع و شراء قرار بگیرد. 

می‌توان تصور کرد که کسانی که در روزگار ما و بعد از گذشت هفتاد سال و علارغم وجود شواهد و قرائن و امارات قطعی، همچنان اصل کودتا را توجیه و حتی آن را انکار می‌کنند، بعید نخواهد بود که در بحران فعلی نیز استقلال و تمامیت ارضی کشور را در معرض خطر قرار دهند. همچنین می‌تواند اسلام‌گرایانی را دید همچنان در همان محور کودتایی قرار دارند. همانانی که در زمان کودتای ننگین و به ویژه پس از انقلاب اسلامی بر علیه استقلال و مشروطیت و حاکمیت ملی کشور خروج کردند. حتی برخی از اصلاح‌طلبانی نیز که در توجیه کودتا با اسلام‌گریان و سلطنت‌طلب‌ها همراه شدند از این داستان مستثنی نیستند. آنان نیز خلاف اصول ملی خواهان این بودند که هر آلترناتیوی برای نظم سیاسی و حقوقی موجود و اصلاح آن از بین برود چرا که حتی در اصلاح امور هم انحصارگرا بودند. ضرورت تاکید بر اصول ملی و زنده بودن کودتا به عنوان یک مسئله نیز از این بابت است.

باز هم باید اشاره کرد که تاکید بر آرمان‌های ملی نه من باب کینه‌توزی قبیله‌ای، بلکه برای بحران فعلی سیاسی ماست. از این بابت باید به طور مداوم و اجتهادی به اصولی مراجعه کرد که در روزگاری نه چندان دور در همدستی استبداد و اجانب زیر پا لگد شده بود. نباید اجازه داد بار دیگر این اصول مانند گذشته به ثمن بخس فروخته شود.  کودتا زنده است و دکتر محمد مصدق همچنان نقطه بحرانی و عطف ماست.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1692609586363002972

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1692614827280068711

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1693227207584330140


س.ا.ک

۱۴۰۱ شهریور ۱۹, شنبه

نوپهلوی‌چی‌ها و ضدیت با اسلام و تشیع

در مورد رابطه بین دین مسیحیت، مذهب انگلیکان و کلیسای انگلستان با نهاد پادشاهی و دولت بریتانیا و همچنین نقش آن در استمرار تاریخی رژیم پادشاهی مشروطه و نهاد دولت آن کشور زیاد نوشته اند. این چند روز، پس از مرگ ملکه الیزابت و شروع فرمانروایی چارلز، بسیاری از بازنمایی‌های بیرونی رابطه دین و دولت و سلطنت در بریتانیا هم برجسته شد. گاهی در ذهنم این سنت ریشه‌دار را با برخی از نو‌کیسگان کشور خودمان مقایسه می‌کنم. شاه پادشاهی متحده رئیس کلیسای انگلیکان است. عنوان رسمی مدافع ایمان را داراست. یک چهارم اولین سخنرانی‌اش در مورد دین و مسیحیت بود. بخش بزرگی از آیین‌ها و مناسک مربوط به ملکه فوت‌شده و شاه جدید در کلیسا و در رابطه با کلیسای انگلیکان و مسیحیت است. تنها سوگندی که شاه می‌خورد سوگند دفاع از کلیسای اسکاتلند است. مراسم تاج‌گذاری او هم با قدیمی‌ترین و مسیحی‌ترین آیین‌های کلیسایی همراه خواهد بود.
این را مقایسه کنید با برخی از کسانی که در چند سال اخیر به عنوان نوپهلوی‌چی‌ها مطرح شده اند. ضدیت آنها با دین و مذهب با هیچ معیاری قابل فهم نیست. موسس خاندان پهلوی نام همه پسرهای خودش را با تمسک به امام هشتم، رضا گذاشته بود. محمدرضا شاه مقام تولیت آستان قدس رضوی و عنوان غیر رسمی خادم حرم رضوی را برای خود حفظ کرده بود. او باورهایی بسیار سنتی دینی و شیعی هم داشت و لااقل به این عقاید تظاهر می‌کرد. حتی معتقد بود که مورد عنایت ویژه معصومین و مقدسین قرار دارد. همه اینها را می‌گذارم کنار عموم جماعتی که خود را نو‌پهلوی‌گرا می‌نامند. اکثرا نه تنها ضد دین و مذهب اند، بلکه به طور علنی خداناباور تندرو و ستیزه‌جو اند. هیچ فرصتی را برای ضدیت با اسلام و تشیع از دست نمی‌دهند. به پیامبر اسلام توهین‌های سخیف می‌کنند. در شب شهادت امام علی به سلامتی ابن ملجم می‌نوشند. در ایام محرم برای قاتلان امام حسین هورا می‌کشند. وقیحانه‌ترین توهین‌ها و فحاشی‌ها را به مقدسات مسلمانان و شیعیان می‌کنند.
من ضدیت با دین و مذهب را می‌فهمم. تجربه حکومت اسلامی چیزی نیست که به سادگی فراموش شود. به همین دلیل با اینکه ضدیت با اسلام و تشیع را نادرست و بی‌فایده و پرهزینه می‌دانم، اما برایم قابل فهم که چنین ضدیتی وجود داشته باشد. اما حقیقتا با هیچ منطقی نمی‌فهمم که یک سلطنت‌طلب چطور می‌تواند ضد دین و مذهب باشد؟! یعنی میزان حماقتی که در این مورد وجود دارد را با هیچ زبانی نمی‌توانم بیان کنم. اسلام و تشیع و به طور کلی دین مهمترین رکن پادشاهی در تمام طول تاریخ دولت ایرانی بوده است. لااقل از زمان شاهنشاهی ایران صفوی به بعد نهاد شاهی و تشیع بر دفاع متقابل استوار بوده و شاه ایران، به عنوان شاه شیعه، مقام و مسئولیت دفاع از تشیع را هم داشته است.
با این اوصاف چگونه ممکن است طرفداران دو‌آتشه و افراطی نهادی که به طور تاریخی با دین، اسلام و از زمانی به بعد با مذهب تشیع توامان بوده است، چنین ضدیت افراطی و نامعقولی با دین و مذهب داشته باشند؟ برای من قطعی است که این پروژه سیاسی هیچ زمینه تاریخی و فرهنگی و سیاسی در ایران ندارد.

۱۴۰۱ مرداد ۲۸, جمعه

کودتا بر علیه اساس مشروطیت

 به یاد میرزا محمد خان مصدق‌السلطنه



۲۸ مرداد است. سالروز یکی از تلخ‌ترین حوادث و البته مهم‌ترین نقطه عطف تاریخ معاصر کشورمان. به قول سید عبدالله انوار، «ایران در زیرچکمه‌های کودتاچیان پلشت و ناپاک بعد از ۲۸ مرداد است و مرجوحین‌ و سفله و ظلمه جامعه به راجحان جامعه حکم می‌رانند». معمولا این روز را سالروز کودتای آمریکایی - انگلیسی بر علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق می‌نامیم. این بود، اما به نظرم مهمتر از آن، می‌بایست این روز را روز کودتا بر علیه اساس نظام مشروطیت در ایران نام‌گذاری کنیم. این کودتای خارجی، تنها بر علیه نخست‌وزیر قانونی کشور و نهضت ملی نبود. کودتا بر علیه اساس مشروطیت بود.
این گونه توضیح بدهم. لب لباب مشروطیت بری بودن پادشاه از مسئولیت است. شاه سلطنت می‌کند و حکومت و مسئولیت‌ ناشی از آن از طریق نخست‌وزیر و کابینه و نهادها و موسسات قانونی، زیر نظر مجلس شورای ملی اعمال می‌شود. چه امور اجرایی و چه فرماندهی کل قوا و دادگستری. این یکی از قواعد نظام مشروطیت در ایران بود.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ توازن قوا به شکلی بود که اگر چه شاه جوان، مانند پدرش نمی‌توانست نظر شخصی خود را به طور کامل اعمال کند، اما بر خلاف قانون اساسی مشروطه، به طور مرتب در همه امور کشور دخالت می‌کرد. این مسئله در دوران نهضت ملی و در مواردی مانند نفت و به ویژه فرماندهی کل قوا کامل برجسته بود. نظم جدیدی، در اثر نخست‌وزیری دکتر مصدق و نهضت ملی‌سازی صنعت نفت و به طور اخص بعد از حوادث ۳۰ تیر، به وجود آمد که به اساس مشروطیت، یعنی تفکیک بین سلطنت و حکومت، نزدیک‌تر بود. دقیقا بر خلاف رویه شاه سابق کشور و هواداران او. در اینجا البته می‌شود به شخصیت، نگاه و عمل سیاسی مرحوم دکتر مصدق، در این دوره و قبل و بعد از آن نقدهای زیادی وارد کرد. قطعا سیاست‌مدار بی‌خطا نداریم. اما بین خطای سیاسی با خیانت و کودتا بر علیه نظام مشروطه فاصله بین زمین و آسمان است. یک طرف نقدهایی در مورد خطا یا خطاهای سیاسی است که باید گوش داد و از آن درس گرفت، یک طرف خیانت است. با خیانت نمی‌شود کنار آمد. این مرز برجسته‌ای است که نمی‌شود در مورد آن بی‌موضع بود. دکتر مصدق دقیقا در این نقطه نشسته است. نقطه‌ای بحرانی برای بسیاری از اصول بنیادین کشورمان، در همه جا و همه حال. شما نمی‌توانید در مورد استقلال، تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و اساس مشروطیت صحبت کنید اما موضع خودتان را با کودتا و دخالت بی‌شرمانه خارجی در امور داخلی کشور مشخص نکنید. نقطه کانونی این پرسش دکتر مصدق است.
دکتر مصدق و کودتا بر علیه او و بر علیه نظام مشروطه مسئله امروز ما هم هست. شاید پس از انقلاب اسلامی، مسئله مصدق هرگز مانند امروز مهم نبوده باشد. انقلابی که به نظرم کودتای ۲۸ مرداد مهمترین دلیل آن بود. امروز شاهد آن هستیم که بحث استقلال و دخالت خارجی و حاکمیت ملی و نفوذ خارجی، چه در ارکان رژیم جمهوری اسلامی و چه در میان قائلان به براندازی آن، بیش از هر زمان دیگری برجسته شده است. وضعیتی تکان‌دهنده که قلب هر ایرانی را به درد می‌آورد و غرور آن را جریحه‌دار می‌کند. رفتار حکومت در رابطه با کشورهای بیگانه مانند روسیه و چین از یک طرف و آلودگی عموم براندازان این رژیم به اجنبی از طرف دیگر ما را وادار می‌کند که بیشتر به مسئله مصدق و پرسش از او توجه کنیم. یعنی اینجاست که بار دیگر پرسش از دکتر مصدق و کودتا اهمیت پیدا می‌کند. به طور مرتب باید نگاه و رفتار سیاسی خودمان را با اصول بنیادی‌مان مشخص کنیم. پرسش از اصولی که پدران ما در انقلاب مشروطه آن را تاسیس کردند. اصولی مانند استقلال، حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، وحدت ملی، نظام مشروطیت و حاکمیت قانون. دکتر مصدقی که به نظر من اکنون یکی از مهم‌ترین حامل‌های این اصول و بنیادها است. اهمیت این روز و کودتا هم نه در نگاه و کینه‌های قبیله‌ای و باستان‌شناسی تاریخی، بلکه در وضعیت امروز سیاسی ماست.
در این روز یادی کنیم از شهدای کودتای ۲۸ مرداد مانند شهید سرلشکر محمود افشارطوس، شهید سرهنگ محمود سخایی، شهید دکتر حسین فاطمی و سایر شهدای نهضت ملی و کودتای ۲۸ مرداد. نام و یادشان هرگز از یاد ما نخواهد رفت.
و یادی کنیم از دکتر محمد مصدق که امروز بیش از زمان دیگری به اصول بنیادین و ارزش‌هایی که او حامل آنها بود و راه او برای آزادی و استقلال و حاکمیت ملی نیاز داریم. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد


س.ا.ک

۱۴۰۱ تیر ۱۵, چهارشنبه

پرسش از دو تصمیم سیاسی دکتر کریم سنجابی؛ بیانیه سه ماده‌ای و مخالفت با نخست‌وزیری شاپور بختیار

کم و بیش امکان ندارد که شما یادی از مرحوم دکتر کریم سنجابی بکنید اما عده‌ای بحث بیانیه‌ سه ماده‌ای چهارم آبان ۱۳۵۷ و مخالفت با نخست‌وزیری دکتر شاپور بختیار را مطرح نکنند. البته قابل فهم است. این روایت و برداشت مسلطی است که بلافاصله بعد از انقلاب اسلامی مطرح شد و هنوز به اشکال مختلف ادامه دارد. خودم هم تا چند سال پیش به در چهارچوب همین روایت مسلط فکر می‌کردم. اما در سال‌های اخیر، و با انتشار اسناد و پیشرفت پژوهش‌های مربوط به انقلاب اسلامی، بسیاری از جوانب آن روایت مسلط مورد نقد قرار گرفته است. از جمله روایت مسلط در مورد این دو رویداد سیاسی.
آنچه می‌شود به اختصار گفت این است که دکتر سنجابی به معنای دقیق کلمه یک رجل سیاسی بود و مانند بسیاری از رجال سیاسی قدیمی ایران، آلوده به ایدئولوژی‌های سیاسی جدید هم نشده بود. یعنی سیاست برایش تفریح نبود. بر اساس فهمی از قدرت سیاسی و رابطه بین نیروها تحلیل می‌کرد و تصمیم سیاسی می‌گرفت. سیاست‌مدارانی مانند دکتر سنجابی، دکتر صدیقی و مهندس بازرگان و حتی برخی از نزدیکان دربار مانند دکتر علی امینی به درستی متوجه این نکته شده بودند که هیچ تغییری در ایران بدون تایید یا اقلا همکاری آقای خمینی ممکن نیست. برای این امر شاهدی بهتر از تلاش‌های بعدی همه این نیروها، از جمله شخص شاه و نزدیکانش و بختیار برای نزدیکی و جلب همکاری آقای خمینی وجود ندارد. بر این اساس بود که دکتر سنجابی پس از مذاکره با خمینی بیانیه سه ماده‌ای خود را منتشر کرد. بیانه‌ای سیاسی - حقوقی که راه برای حضور نیروهای ملی در صحنه سیاسی، همکاری با آقای خمینی و مذاکره با شاه باز می‌کرد. و این اتفاق رخ داد و چند هفته بعد از این بیانیه شاه از دکتر سنجابی برای پذیرش نخست‌وزیری دعوت به عمل آورد.
عدم پذیرش پیشنهاد نخست‌وزیری شاه و مخالفت با نخست‌وزیری بختیار هم در همین چهارچوب بود. این عدم پذیرش و مخالفت به این دلیل نبود که خودش می‌خواست نخست‌وزیر بشود یا صرفا با نخست‌وزیری بختیار مخالف بود. بلکه به این علت بود که علیرغم شکلی از تایید و همکاری با آقای خمینی، اتحاد نیروهای ملی و از همه مهم‌تر مسئله فرماندهی نیروهای مسلح هم مطرح بود. دکتر سنجابی نخست‌وزیری را نپذیرفت، به همان دلیلی که دکتر صدیقی هم نپذیرفت. به این دلیل که شاه حاضر نشد که فرماندهی نیروهای مسلح را به نخست‌وزیری، وزارت دفاع و کابینه منتقل کند. به عقیده دکتر سنجابی پذیرش نخست‌وزیری بدون تایید آقای خمینی و اتحاد نیروهای ملی و فرماندهی نیروهای مسلح یعنی نابودی نخست‌وزیر و نیروهای ملی. دقیقا اتفاقی که با پذیرش نخست‌وزیری بختیار، بدون تایید یا مذاکره با خمینی، بدون وحدت نیروهای ملی و بدون حل مسئله فرماندهی نیروهای مسلح رخ داد. بختیار با پذیرش نخست‌وزیری، با شرایطی که گفته شد، هم خود را نابود کرد و چنان ضربه‌ای به بلوک نیروهای ملی زد که آنها بعد از آن هرگز نتوانستد به عنوان یک نیروی مستقل در انقلاب در برابر یاران آقای خمینی سربلند کنند.
برای مقایسه فهم سیاسی دکتر سنجابی با دکتر بختیار هم کافی است به خطرات این دو نفر مراجعه کنید. در دو کتابی که به عنوان خاطرات سیاسی دکتر بختیار منتشر شده، یعنی کتاب یکرنگی و تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه‌گر از دکتر بختیار سوال می‌کند که وقتی تایید آقای خمینی را نداشتید، وقتی نیروهای ملی پشت سر شما نبودند، وقتی ارتش از شما تبعید نمی‌کرد، وقتی روحانیت، چپ‌ها و بسیاری از مردم با شما همراه نبودند، روی چه نیروی حساب باز کردید که نخست‌وزیری را پذیرفتید؟ دکتر بختیار پاسخ می‌دهد: «روی نیروی ایمان». در جای دیگری هم می‌گوید روی «قدرت حقیقت». نیروی ایمان و قدرت حقیقت در سیاست همان جایگاهی را دارد که کف‌بینی و رمالی دارد. در واقع هیچ جایگاهی ندارد. سیاست فهم قدرت و شناخت رابطه نیروهای سیاسی و تلاش برای برقراری توازن قوا به نفع مصالح عمومی. دقیقا برداشتی که رجال سیاسی‌ای مانند دکتر سنجابی، دکتر صدیقی، مهندس بازرگان و حتی دکتر علی امینی داشتند. آنها قدرت سیاسی را می‌شناختند، رابطه بین نیروهای سیاسی را می‌فهمیدند، می‌دانستند که بدون تایید یا همکاری آقای خمینی، وحدت کلان نیروهای ملی، و حل مسئله فرماندهی نیروهای مسلح توازن قوا برای حراست از مصالح عمومی برقرار نمی‌شود. وقایع بعد مشخص کرد که آنها کم و بیش درست می‌گفتند.
این داده‌ها و تحلیل‌ها صرفا بخشی از بازخوانی تاریخ انقلاب اسلامی است. هنوز نیاز به اسناد و تحلیل‌های بیشتری است. هنوز پژوهش‌های زیادی باید انجام شود. اما آن چیزی که می‌شود گفت این است که آن روایت مسلط مبتنی بر مقصریابی، در اینجا دکتر کریم سنجابی، احتمالا نمی‌تواند پاسخی روشمند و علمی به نقدهای وارد شده بدهد. اما هنوز برای بازخوانی راه زیادی باقی است.



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1544239996793757696
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1544253567053271042


س.ا.ک

۱۴۰۱ خرداد ۲۵, چهارشنبه

آفات پروژه‌ سیاسی پهلوی‌‌گرایی؛ اخلال در نگارش تاریخ دولت ایران در دوره معاصر

سلطنت‌طلبی در دوران حاضر تالی فاسدهای زیادی دارد اما یکی از آفات آن، ویژه در مورد گرایش‌های سیاسی براندازانه آن، این است که بازخوانی و بازنویسی تاریخ دولت ایران در دوره معاصر را به تعویق می‌اندازد یا اقلا دچار مشکل می‌کند. چرا که ما باید به سمتی برویم که بار دیگر تاریخ دولت ایرانی را مرور کنیم و آن را دوباره بنویسم. قطعا یکی از فروعات آن هم ادغام تاریخ حکمرانی خاندان‌های قاجار و پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی است.
سه نقطه عطف این دوره، یعنی نهضت مشروطه، تغییر خاندان پادشاهی و انقلاب اسلامی، هر کدام نقطه بحرانی‌ای در تاریخ دولت ایرانی در دوره معاصر بوده است. به ویژه در مورد دو رخداد آخر و علی الخصوص در مورد انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی این تنش بسیار بیشتر است. در دولتی کهن، مانند دولت ایران، انقلاب‌ها یا حتی تغییر خاندان‌های سلطنت، در ابتدای امر ادعاهای بزرگی دارند. تو گویی معجزه‌ای رخ داده و خداوند در تاریخ ظهور کرده و یک پهلوی‌ای یا یک خمینی‌ای ظاهر شده و با حکومت او، کل دولت ایران زیر و رو شده است. اما دیر یا زود می‌فهمند که دگرگونی آنها صرفا یک تغییر خاندان پادشاهی یا تغییر رژیم در دولت ایران بوده که ممکن است با تحولاتی، ولو عمیق، در نهادهای حکومتی یا شیوه حکمرانی همراه باشد و این به هیچ وجه به معنای تغییر نهاد دولت در ایران نیست. بلکه در همه نقاط عطف و بحرانی، آنچه که همیشه تداوم داشته، دولت ایران بوده است. البته تا آنجا که من می‌فهمم دو شاه دوره پهلوی هرگز حاضر نشدند این وضعیت را قبول کنند. به همین تاریخ ایدئولوژی‌ای از دوره قاجار ساختند و خودشان را تافته جدا بافته شاهنشاهی ایران انگاشتند. در جمهوری اسلامی که وضع بدتر بود. هم تاریخ کاریکاتوری دوره قاجاریه پذیرفته شد و هم تاریخ ایدئولوژیک دیگری از دوره پهلوی‌ها ساخته شد. حتی هنوز در دوره ولی‌فقیه دوم هم ادعای انقلابی بودن تکرار می‌شود و همچنان به شکل نامتعارفی خانه ایدئولوژی‌شان را که روی آب و مرداب ساخته بودند، طبقه به طبقه بالا می‌برند.
پروژه سیاسی براندازانه پهلوی‌چی‌ها، آن هم با منطق بازگشت به استبداد پیشین، دشواری بیشتری برای این بازخوانی ایجاد کرده است. در واقع تصور می‌کنم تا زمانی این پروژه سیاسی وجود داشته باشد، امکان بازخوانی و بازنویسی این تاریخ، یا لااقل تاثیرات عملی آن به تعویق می‌افتد. می‌شود تصور کرد که در عمل چه مقاومت‌های شدیدی ایجاد خواهد شد.
با این حال و به باورم این کار ضروری است. اگر چه هنوز مبنای نظری این بازنویسی فراهم نشده است و هنوز راه فراوانی برای پژوهشگران ما باقی مانده، اما این اتفاق دیر یا زود شروع می‌شود. البته اگر از زاویه‌ خاصی نگاه کنیم، اقلا دو دهه است که با تلاش‌های دکتر طباطبایی پرسش از ایران شروع شده است و هر روز شاهد تلاش جدیدی در حوزه‌های مختلف، به ویژه تصحیح و انتشار متون و بازخوانی وجوه مختلف تاریخ ایران قجری، هستم.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1536650880845586433

س.ل.ک

۱۴۰۱ فروردین ۱۸, پنجشنبه

پدران بنیادگذار صنایع نوین کشور و نگاه شهبانوی سابق کشور به آنان

«پیشنهاد کرده‌ام از دستجات مختلف برای شام در حضور شاهنشاه دعوت به عمل آید. شهبانو با دعوت صاحبان صنایع به عنوان اینکه مردمان بدنامی هستند مخالفت کردند. شاهنشاه سخت عصبانی شدند و فرمودند من از شما مشورت نمی‌خواهم هر عملی بخواهم می‌کنم علم هم بی‌ربط نظر شما را خواست.»
خاطرات ۶ دی‌ ماه ۱۳۴۹ امیراسدالله علم
آخر دهه چهل خورشیدی، اوج پروژه نوسازی صنایع کشور بود که با رهبری مرحوم دکتر عالیخانی اجرا شده بود. دوره‌ای که در طول تاریخ معاصر ما هرگز تکرار نشد. اما شهبانوی کشور به بهانه‌ اینکه این پدران بنیادگذار صنایع نوین کشور «مردمان بدنامی» هستند با دعوت از آنها در ضیافتی سلطنتی مخالف کرده بود. اگر کشور صاحب داشت، مجسمه این «صاحبان صنایع» را باید می‌ساختند در خیابان‌های شهرهای کشور می‌گذاشتند تا همه مردم بدانند که آنها با چه تلاش و کوششی ظرف کمتر از یکی دو دهه به چنین موقعیتی دست پیدا کردند. جالب اینجاست در حالی که شهبانوی کشور چنین ادا و اطوار روشنفکران چپ‌‌گرا را در می‌آورد که در همان زمان در ذیل دفتر او موسساتی ایجاد شده بود که مانند موریانه در حال از بین بردن بنیاد‌های نظری نهاد پادشاهی در ایران بودند. در واقع می‌توانم بگویم که سطح نازل دانش و آگاهی این خاندان همیشه من را حیرت‌زده می‌کند. یعنی هر سال که می‌گذرد و متن‌های بیشتری می‌خوانم و چیزهای بیشتری می‌بینم، تعجب می‌کنم که حکومت این خاندان چطور پنجاه سال دوام آورده؟! خاندان پادشاهی که علی‌القاعده باید نماینده و بازتاب‌دهنده سنت کشور می‌بودند، تبدیل شده بودند که روشنفکران غربی‌مآب ایدئولوژیکی که اگر روند تاریخ به شکل دیگری پیش می‌رفت، بعید نبود که مثلا فرح دیبا تبدیل به چریک مسلح شود یا محمدرضا پهلوی تبدیل به روشنفکر اروپایی‌مآبی مخالف شاه مقیم سوئیس. و حاصل نیم قرن حکومت مطلقه این خاندان این شد که نهاد باشکوه پادشاهی به دست آخوندی سیاسی چنان سقوط کرد که گویی هرگز وجود نداشته است. حقیقتا «صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی».


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1510969379361542147
س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۲۸, پنجشنبه

در مورد شاپور بختیار

چند سال پیش خاطرات سیاسی دکتر شاپور بختیار را می‌خواندم. همان مجموعه تاریخ شفاهی هاروارد را می‌گویم. حقیقتا یکی از اعجاب‌آورترین چیزهایی بود که خوانده بودم. برایم باورکردنی نبود که نخست‌وزیر ماه‌های منتهی به انقلاب اسلامی و فعال سیاسی حرفه‌ای چند دهه منتهی به انقلاب چنین تصور خام و ساده‌ای نسبت به سیاست داشته باشد. البته نتیجه ساده‌انگاری او خیلی سریع‌تر از آن چیزی که تصور می‌شد خودش را نشان داد.
در جایی مرحوم دکتر حبیب لاجوردی، به عنوان مصاحبه‌گر، از دکتر بختیار سوال می‌کند که وقتی پشتیبانی آیت‌الله خمینی و نیروهای انقلابی را نداشتید، وقتی پشتیبانی جبهه ملی و حزب ایران را نداشتند و حتی نیروهای سیاسی حاضر در خیابان و به ویژه نیروهای مسلح از شما حمایت نمی‌کردند، برای قبول نخست‌وزیری روی چه نیروهای حساب باز کردید؟ دکتر بختیار پاسخ می‌دهد: نیروی ایمان!
همین یک جمله نشان‌دهنده برآیند عقل سیاسی دکتر بختیار است. لب لباب سیاست مدرن فهم قدرت سیاسی، رابطه نیروها و فهم توازن قوای سیاسی است. سیاست‌مداری که اینها را نفهمد، هیچ چیز از سیاست نفهمیده است. کسی که نفهمد که پذیرش نخست‌وزیری به «نیروی ایمان» نیاز ندارد، نیاز به این دارد که قدرت سیاسی را بفهمیم، ببینم که رابطه نیروهای سیاسی چگونه است و چگونه می‌توان در این فضا توازنی به نفع مصالح عمومی برقرار کنیم.
تفاوت مرحوم دکتر صدیقی و مرحوم دکتر سنجابی با دکتر بختیار دقیقا همین بود. آنها می‌دانستند که بدون حمایت یا اقلا شکلی از مشارکت آیت‌الله خمینی هر عمل سیاسی در ایران آن زمان منتهی به شکست می‌شود. کاملا متوجه بودند که باید در درون نیروهای ملی انسجامی ایجاد کنند چرا که بدون وحدت، این بلوک سیاسی عملا از سیاست وقت حذف می‌شدند. به ویژه متوجه بودند که مسئله اصلی کشور نیروهای مسلح است. بحث اصلی سیاسی در آن زمان بر سر این بود که ارتش چه تصمیمی خواهد گرفت. کودتا خواهد کرد یا کشتار یا اینکه تسلیم خواهد شد؟ مرحوم دکتر صدیقی نخست‌وزیری را نپذیرفت چرا که می‌دانست ارتش موجود، ارتش ملی نیست، بلکه ارتش شاه است. بدون حضور شاه این ارتش دوام نخواهد آورد. به همین دلیل با خروج شاه از کشور مخالف بود و حضور او، ولو در جایی مثل کیش را ضروری می‌دانست. چیزی که شاه زیر بار آن نمی‌رفت چون هم می‌خواست کشور را ترک کند و هم به امید بازگشت مجدد حاضر به دادن فرماندهی نیروهای مسلح به هیچ کس نبود. مرحوم دکتر سنجابی هم به همین دلیل نخست‌وزیری را نپذیرفت، چون شاه حاضر نشد فرماندهی نیروهای مسلح را به وزیر دفاع و کابینه منتقل کند. همان طور که حاضر نشد به کابینه بختیار منتقل کند. اما بختیار بدون تعیین تکلیف مهمترین مسئله سیاسی و مهمترین ابزار اعمال قدرت، نخست‌وزیری را پذیرفت و با خروج شاه و بلاتکلیفی ارتشی که کاملا متکی به او بود، به چشم به هم زدنی کل ارتش فروپاشید و انقلاب به سرعتی غیر قابل پیش‌بینی پیروز شد.
پذیرش نخست‌وزیری بدون اجماع در نیروهای ملی، عدم مشارکت و حتی رایزنی با آیت‌الله خمینی و عدم تعیین تکلیف فرماندهی نیروهای مسلح توسط دکتر شاپور بختیار، هم او را نابود کرد و هم بزرگ‌ترین ضربه را به نیروهای ملی وارد کرد. در واقع بلوک قدرتی که به طور سیاسی توانایی این را داشت که در برابر مجموعه نیروهای تندرو بایستد، ظرف چند ماه از قدرت حذف شد. البته آنها تا پیش از خرداد ۶۰ تلاش می‌کردند که همچنان در فضای سیاسی حضور پیدا کنند. دقیقا همان زمانی که دکتر شاپور بختیار با آن همه سابقه ملی مشغول رایزنی با صدام حسین برای حمله به ایران بود!

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1111185797846364160

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1493170688018067459

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۲۳, شنبه

«اگر انقلاب اسلامی رخ نداده بود ....»

این عبارت «اگر انقلاب اسلامی رخ نداده بود ....» من را یاد جمله‌ای از مرحوم ایرج افشار می‌اندازد. جایی می‌گفت: «مگر "اگر" در تاریخ ممکن است مقامی داشته باشد؟ "اگر" برای خیال‌پروری بهترین واژه بی‌بند و بار است». انقلاب رخ داد چون برآیند توان نظری و حاصل عمل سیاسی و فکری ما ایرانیان همین بود. از شاه کشور و روشنفکر چپ و راست مملکت تا طلبه فلان مسجد دنبال انقلاب بودند. یکی انقلاب سفید، یکی انقلاب سرخ و یکی هم انقلاب اسلامی. اگر از امور تصادفی صرف نظر کنیم، با توجه به گفتار مسلط حاکم بر ایران، پیروزی انقلاب اسلامی و غلبه روحانیون انقلابی و اسلام‌گرایان حاصل توازن قوای نیروی نیروهای سیاسی وقت در کشور بود.
می‌توانیم چند دهه دیگر را هم با همین «اگر»‌ها رویاپردازی کنیم و در مورد عصر طلایی پهلوی و یا عصر طلایی امام و یا حتی انحراف انقلاب و امثالهم روضه‌خوانی کنیم یا از خودمان به عنوان یک ملت سلب مسئولیت کنیم، حتی می‌توانیم بنشینیم در گوشه‌ای و گذر عمر ببینم. تاریخ‌مان نشان‌داده که در مواجهه با شکست‌ها عموما ترکیبی از همین رفتارها را انجام داده ایم. البته که هیچ کدام اینها راهی به رهایی نیست. ملت بالغ جای این اگر و مگرها، سوگواری برای گذشته‌ای مبهم، ذکر مصائب دردهای فعلی و فرار از وظیفه ملی، سرنوشت خودش را خودش تعیین می‌کند.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1492114842970468355

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۲۱, پنجشنبه

«فتنه ۵۷»؛ آنها هنوز صدای انقلاب مردم را نشنیده اند!

نقل است که وقتی تالیران، سیاست‌مدار و دیپلمات برجسته فرانسوی دوران انقلاب کبیر، بعد از انقلاب دوباره با خاندان سلطنت برخورد کرد و افکار و رفتار آنان را دید گفت: آنها نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند. حالا حکایت خاندان پهلوی است. البته مرحوم محمدرضا شاه هر اشکالی داشت، در ماه‌های آخر، اقلا در لفظ، گفت: من هم صدای انقلاب شما را شنیدم. اما چهل و اندی سال بعد از انقلاب اسلامی، فرح، شهبانوی پیشین ایران، که اتفاقا از عوامل موثر در آن سخنرانی تاریخی شاه هم بود، صحبت از «فتنه ۵۷» کرده است. این حرف شاهدی است از همان حکمتی که از تالیران نقل شده است. این خاندان در همه این دهه‌ها نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند.
به جای اینکه به دلایل و ریشه‌های آن انقلابی که حتی شاه فقید هم صدای آن را شنیده بود کمی فکر کنند، همچنان در فضای فتنه و فتنه‌گری مردم هستند. حتی نه برای تاریخ‌نگاری، برای پروژه‌ سیاسی خودشان هم هنوز نتوانسته اند به این سوال جواب بدهند که در ایران و ظرف چند دهه چه اتفاقی رخ داد که عامه مردمی که شاه را سایه خدا می‌دانستند، شاه شیعه و سلطان اسلام‌پناه بود و نمادی از ملک و دین، بعد از چند دهه همین شاه تبدیل شد به شر مطلق. این بندگان خدا شده اند ادامه‌دهنده راه آن خدا بیامرز بعد از کودتا ۲۸ مرداد. راهی که مهم‌ترین نتیجه آن از دست دادن همه فرصت‌های تغییر و اصلاحات بود که در نهایت هم منجر شد به «الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین!».
البته طبع مستبد و خاصیت نظام استبدادی همین است. «صم بکم عمی فهم لا یعقلون». کور و کر اند. کم کم تمام نظم‌ها و قانون‌های خوب را به هم می‌زنند و توانایی این را هم ندارند که تغییری، ولو به نفع خودشان، ایجاد کنند. شاه و اعوان و انصارش که به جای خود. آنها که رفته اند و تاریخ باید قضاوتی منصفانه‌ای در مورد آنها داشته باشد. اما چرا راه دور برویم. اهل ولایت امروز نصیحت می‌شنوند؟ توانایی دیدن بحران را دارند؟‌ نظمی و قانونی در کشور باقی مانده؟ آن زمان هم مثل امروز. دیکتاتورها زمانی صدای مردم را می‌شنوند که معمولا خیلی دیر شده است. گاهی هم هیچ وقت نمی‌شنوند!


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1491746030261579776
س.ا.ک

۱۴۰۰ آذر ۲, سه‌شنبه

تغییر سلطنت، پادشاهی رضا شاه و تعطیلی اساس مشروطیت


دیروز این عکس را در جایی دیدم. در توضیح آن آمده بود که این عکس مرحوم ذکاءالملک فروغی، مربوط به مراسم اعلان عمومی مصوبه ۹ آبان ۱۳۰۴ دوره پنجم مجلس شورای ملی ست. مصوبه‌ای که سلسله قاجاریه را منقرض و رضا خان پهلوی را تا زمان تعیین و تکلیف نهایی سلطنت در مجلس موسسان به مقام شاهی می‌رساند. اتفاقی که ظرف یکی دو ماه بعد رخ می‌دهد و مجلس موسسان رضا شاه را به عنوان پادشاه ایران منصوب می‌کند. این عکس در واقع مربوط به یکی از نقاط عطف تاریخ کشورمان است. تا آنجا که می‌دیدم، دو روایت مسلط در مورد این واقعه وجود دارد. یکی روایت تاریخ‌نگاری رسمی دوره پهلوی و سلطنت‌طلبان است که تصویری از ایران غرق در فساد و تباهی خاندان قاجار ارائه می‌دهند و همچنین بر اساس این روایت، رضا خان پهلوی و رضا شاه بعدی را به عنوان ناجی ایران در این دوره معرفی می‌کند که به اصرار مردم سلطنت را پذیرفته است. روایت دوم، تاریخ‌نگاری چپ و نیز روایت مسلط در جمهوری اسلامی است که ضمن تایید تباهی مطلق دوره قاجار، رضا شاه را به عنوان عامل بیگانه یا فردی معرفی می‌کنند که با کمک بیگانگان و با ارعاب و ترس به این مقام رسیده بود.
واضح است که دوی این روایت‌ها بیشتر از اینکه تاریخ‌نگاری باشد، روایت‌های ایدئولوژیک روشنفکرانی است که در دوره‌ای برای کسب قدرت سیاسی شروع به دفاع یا مبارزه با رژیم مسلط کرده بودند. نقد هر دو روایت به نظرم ضروری است. اما وقتی با خودم بلند بلند فکر می‌کنم، چند نکته به ذهنم می‌رسد.
اول اینکه به لحاظ حقوق اساسی به نظر می‌رسد که مجلس شورای ملی، چنانچه نماینده واقعی اراده عمومی ملت باشد، اختیار خلع سلطنت شاه یا خاندان شاهی و تغییر مقام سلطنت را دارد. چرا که در سنت مشروطه، پادشاهی با اینکه موهبتی الهی در نظر گرفته می‌شد، اما از طرف مردم به شخص شاه مشروطه داده می‌شود و خود این مردم، با شرایطی، می‌توانستند که این مقام را از شاه یا خاندان سلطنت پس بگیرند. در واقع سلطنت و استمرار آن در یک خاندان سلطنتی بیش از اینکه ریشه حقوقی صرف داشته باشد، در میزان مشروعیت آن خاندان و قدرت سنت‌های حاکم بر آن رژیم سیاسی استوار است. مثلا امروز و به طور حقوقی پارلمان بریتانیا امکان خلع شاه را دارد و حتی می‌تواند رژیم حاکم بر کشور را هم تغییر دهد اما حتی تصور چنین اتفاقی، با توجه به ریشه‌های عمیق و کهن رژیم سلطنت مشروطه در این کشور، ناممکن به نظر می‌رسد.
از یک زاویه دیگر هم می‌شود به این رخداد نگاه کرد. از نگاه تاریخ مشروطه ایران است. اینکه جایگاه انقراض سلسله قاجار و تاسیس سلسله پهلوی در تاریخ دولت مشروطه ایران کجاست و چگونه باید آن را تفسیر کرد؟ به نظرم مهمترین چراغ راه ما در مورد این رخداد سخنرانی مرحوم دکتر محمد مصدق در همان جلسه تاریخی است. این را باید توضیح داد که در آن جلسه و با توجه به فضای ارعاب و ترسی که ماه‌ها بر کشور حاکم بود، تنها پنج نفر، یعنی دکتر محمد مصدق، سید حسن مدرس، سید حسن تقی‌زاده، یحیی دولت‌آبادی و حسین علائی با این طرح مخالفت کردند. بعلاوه اینکه رئیس وقت مجلس، مرحوم حسین پیرنیا (موتمن الملک) استعفاء داده بود و ده‌ها نماینده دیگر مجلس، از جمله مرحوم میرزا حسن مستوفی‌الممالک در روز رای‌گیری غایب بودند.
لب لباب سخنرانی مرحوم دکتر مصدق این بود که اگرچه خلع شاه از پادشاهی از جمله حقوق مردم است اما ادغام دو نهاد سلطنت و حکومت «ارتجاع و استبداد صرف» است. مرحوم دکتر مصدق به درستی به بنیادی‌ترین اصل حاکم بر رژیم پادشاهی مشروطه اشاره می‌کند که همانا تفکیک مطلق دو نهاد پادشاهی و نهاد حکومت است. اینکه در پادشاهی مشروطه، شاه بری از مسئولیت است و حق دخالت در حکومت را ندارد و کلیه امور حکومتی، کشوری یا لشکری، از طریق مجلس شورا و نهادهای قانونی کشور اعمال می‌شود و وزرای مسئول حکومت نیز علاوه بر مجلس، به نخست‌وزیر و کابینه نیز پاسخگو اند. دکتر مصدق توضیح می‌دهد که رضا خان پهلوی نخست‌وزیر خوبی است. حتی به عنوان فرمانده کل قوا نیز او را تایید می‌کند. اما هشدار می‌دهد که شاهی که هم رئیس حکومت باشد و هم فرمانده کل قوا چیزی جز استبداد نیست و با قانون اساسی، اساس مشروطیت و آزادی‌خواهی به طور بنیادین در تضاد است.
تاریخ نشان داد که هشدار آن مرحوم کاملا درست بوده است. تغییر سلطنت و پادشاهی رضا شاه و محمدرضا شاه چیزی جز تعطیل شدن اساس مشروطیت نبود. رضا خان پهلوی احتمالا نخست‌وزیر خوبی می‌شد. نخست‌وزیر مقتدی که می‌توانست با اقتدار حکومت کند و همچنین تفکیک دو نهاد سلطنت و حکومت را به خوبی برقرار کند. اما او چنین نکرد. با ادغام دو نهاد عقب‌گردی عمیق در دولت مشروطه به وجود آورد. ممکن است در پاسخ به این ادعا در مورد «اقدامات خوب» رضا شاه صحبت شود. اقداماتی مانند ارتش متحدالشکل، آموزش عمومی، تاسیس دانشگاه، دیوان‌سالاری جدید و دادگستری مدرن یا راه آهن سراسری و چیزهایی از این دست. در پاسخ باید گفت که امروز و با پیشرفت مطالعات ایران قجری می‌توانیم بگوییم که تقریبا بخش بزرگی از این «اقدامات» از تاسیسات رضا شاه نبود. در واقع دهه‌ها پیش از او دانشگاه ایرانی، مانند مدارس عالی علوم سیاسی و حقوق و نیز مدرسه دارالفنون، تاسیس شده بود. ارتش متحدالشکل از زمان ولایتعهدی عباس میرزا نائب السلطنه در تبریز تشکیل شده بود، تلاش‌ها برای آموزش عمومی، راه آهن سراسری، دادگستری و بروکراسی جدید به پیش از دوره رضا شاه باز می‌گردد. قطعا رضا شاه قدم‌های بزرگی در این مسیر برداشت. اما هیچکدام این اقدامات در ذیل نهاد سلطنت نبود. اساسا قرار هم نبود که شاه مشروطه اقدامی کند که خوب یا بد تفسیر شود. رضا شاه، در عنوان رضا خان پهلوی و در مقام رئیس‌الوزرای دولت مشروطه هم می‌توانست همه این اقدامات را انجام دهد بدون اینکه قانون اساسی مشروطه را این چنین زیر پا بگذارد.
از این بابت به نظرم با بازخوانی تاریخ‌نگاری ایران معاصر، یعنی از زمان شکست ایران در جنگ‌های با روسیه و آن «وهن بزرگ» تا تاسیس دولت مشروطیت و بحران‌های بعد از آن و سرانجام انقلاب اسلامی، بهتر می‌توانیم به جایگاه انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی‌ها در تاریخ معاصر کشور پی‌ببریم.
بدعت پهلوی‌ها، به ویژه رضا شاه، در نادیده گرفتن اساس مشروطیت در همان روزهای استعفاء یا خلع او از سلطنت برای آگاهان به امور مشخص بود. مرحوم محمدعلی فروغی، به عنوان اولین و آخرین نخست‌وزیر رضا شاه که دوره‌های انتقالی بین سلطنت قاجار و پهلوی و همچنین سلطنت رضا شاه و محمدرضا شاه را مدیریت کرده بود، در نطق عمومی ۱۵ مهر ۱۳۲۰ و به فاصله کمتر از یک ماه از خلع شاه سابق، از نادیده گرفتن نص و روح مشروطیت در دوره رضا شاه پهلوی سخن می‌گوید و به صراحت خطاب به مردم می‌گوید که «اگر درست توجه کنید تصدیق خواهید کرد که در مدت این سی و پنج سال کمتر وقتی بوده است که از نعمت آزادی حقیقی یعنی مجری و محترم بودن قانون برخوردار بوده باشید و چندین مرتبه حکومت ملی یعنی اساس مشروطیت شما مختل شده است.»
تاریخ‌نگاری معاصر ایران معرکه جدال ایدئولوژی‌های مختلف است. در واقع بیش از اینکه تاریخ‌نگاری باشد، ایدئولوژی‌بافی است. از جمله تاریخ‌نگاری انقراض سلطنت قاجاریه و پادشاهی خاندان پهلوی که امیدوارم بار دیگر مورد بازخوانی همه جانبه قرار گیرد.


س.ا.ک