‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ‌نگاری ایرانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ‌نگاری ایرانی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ خرداد ۱۹, شنبه

در باب «امپراتوری مذهبی و گَند ساسانی»

 




متاسفانه سخنان آقای مراد فرهادپور، به عنوان یکی از چهره‌های برجسته چپ در ایران، نشان می‌دهد که در بهترین حالت مطالعات آنان در مورد ایران باستان متکی به تحقیقاتی است که امروز پیش از یک قرن از آن گذشته است و درواقع بسیاری از نتایج آن منسوخ تلقی می‌شود. تصور آقای فرهادپور از «امپراتوری مذهبی و گند ساسانی» و «یکی شدن دین و دولت» در آن که او آن را «رمز استبداد» حکومت مذهبی ساسانی می‌داند و برای همین «نفرت» خودش را از آن حکومت اعلام می‌کند با انبوهی از تحقیقات علمی جدید در مورد شاهنشاهی ایران در دوره ساسانیان در تضاد است.

از ادعاهای نادرست در مورد نبود حتی یک متن فلسفی و یا حتی دستور آشپزی در طول «حکومت مذهبی» ساسانیان و تفسیر عجیب او از شاهنامه می‌گذرم چرا که در مورد شاهنامه تحقیقات زیادی شده است و فهرست متون ایران دوره ساسانی هم با گوگل کردن قابل یافتن است. سعی می‌کنم در چند خط و با توجه به تحقیقات جدید نشان دهم که فهم آقای فرهادپور از نقش دین در آن شاهنشاهی و ایده «توامانی دین و دولت» که او آن را «یکی شدن دین و دولت» می‌خواند قابل دفاع نیست.

در سال ۱۹۶۴ تابوتی در استانبول کشف شد که در روی کتیبه آن نوشته شده بود: «این گور متعلق به خرداد پسر هرمزدآفرید اهل ایرانشهر است که در جستجوی مسیح یک سال در روم بود». این تابوت احتمالا متعلق به قرن دوم هجری در زمان حکومت بیزانسی‌هاست. معنای این اثر این است که یک ایرانی مسیحی در زمانی که ایران به لحاظ سیاسی فروپاشیده بود در روم، ترکیه امروز، همچنان با هویت «ایرانی» شناخته می‌شد. یعنی «ایرانی بودن» چه برای خود او و قطعا برای «دیگری»، در اینجا از طرف بیزانسی‌ها، معطوف به صرف دین نبود.

صدها شاهد مانند این وجود دارد که نشان دهنده جایگاه «امر ایرانی» در ایران دوره شاهنشاهی ساسانی و نسبت آن با دین است. همسران بسیاری از شاهان ساسانی مسیحی بودند. احتمالا اکثریت جمعیت ایران غربی هم ایرانیان مسیحی بودند. تلمود بابلی در تیسفون و با حمایت دولتی نوشته شده است. کلیسای مسیحیت نسطوری به فرمان یزدگرد اول کلیسای رسمی دولت ایران بود و هنوز هم از این کلیسا به عنوان «کلیسای ایرانی» نام برده می‌شود و لقب رسمی پاتریارک این کلیسا «اسقف اعظم تیسفون» است. به این اضافه کنید که بخش بزرگی از خاندان‌های ایران شرقی، ایرانیان بودایی بودند. مانند خاندان برمکی که متولیان معبد نوبهار بلخ محسوب می‌شدند. اینها شواهدی است که نشان دهنده نقش ادیان متفاوت در ذیل دولت ایران ساسانی است با تصویر وجود «دین رسمی» به معنای جدید آن هماهنگ نیست. در مورد دین زرشتی هم چنین است. در ایران ساسانی، موبدان زرتشتی در نهایت کارکنان دولتی، به ویژه در بخش قضایی، محسوب می‌شدند. و دین زرتشتی به هیچ وجه چیزی شبیه «کلیسای رسمی» نداشت. اساسا با اغماض بسیار زیاد می‌توان تصور «دین» در معنای ادیان ابراهیمی آن را به آیین زرتشتی دوره ساسانی، به ویژه در دوره متقدم آن، بار کرد.

نکته مهم اینجاست که برخلاف امپراتوری بیزانس، به مثابه امپراتوری مقدس مسیحی، شاهنشاهی ایران «خلافت امت زرتشتی» نبود. «شاهنشاهی ایران و انیران» در نهایت مفهومی سیاسی، سرزمینی و فرهنگی محسوب می‌شد و نه «امارت» مذهبی. تصویر دولت شاهنشاهی ایران ساسانی به عنوان «خلافت زرتشتی» در درجه ناشی از تاریخ‌نگاری رسمی اسلامی است. در این تاریخ‌نگاری سقوط ملک آل ساسان و فتح آن توسط سپاه اسلام به عنوان برتری و پیروزی دین اسلام، به عنوان دین ناجیه، بر دین زرتشتی، به عنوان مذهب منسوخ، تصویر شده است. این البته سرشت تاریخ‌نگاری قدیم بود. جنگ‌ها در تاریخ‌نگاری قدیم جنگ ادیان هم تصویر می‌شدند. برتری هر حکومتی، برتری خدای قومی و دین آن دولت بر خدا و دین حکومت مغلوب بازنمایی می‌شد. همین تصویر است که از طریق آثار علمی شرق‌شناسان به ویژه پژوهش‌هایی که تئودور نودکه، به طور اخص در تصحیح و تحقیقاتی که درباره بخش ایران ساسانی در تاریخ طبری انجام داد و پژوهش‌هایی که با تاثیر از آن، مانند تحقیقات کریستین‌سن، انجام شد، تبدیل به تاریخ‌نگاری مسلط ایران در دوره ساسانی و انتقال به دوره اسلامی در دوره جدید شد. تصویری که تا پیش از تاریخ‌نگاری انتقادی اسلام و ایران ساسانی، تا همین چند دهه پیش، روایت مسلط بود.

علاوه بر این، با ظهور تاریخ‌نگاری فرمی مارکسیستی و البته ناسیونالیستی این فهم از تاریخ ایران وارد جریان روشنفکری ما هم شد. ستایش ناسیونالیستی از ساسانیان از یک طرف و از طرف دیگر رد کلیت ایران باستان به عنوان «طاغوت» توسط اسلام‌گرایان و تصویر مارکسیستی از آن به عنوان سلطه شاهان ظالم بر مردم مظلوم، وجود دین رسمی و حتی تصویر جنبش مزدک به عنوان یک حرکت «کمونیستی» و مانند اینها باعث بدفهمی‌های ایدئولوژیک ناگواری شد. البته امروز تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک اسلامی جز نهادهای شبه‌‌علمی ج.ا. در ایران جایی ندارد. تاریخ‌نگاری مارکسیستی، چه در غالب جزوه‌‌های گروه‌های چریکی - سیاسی روشنفکران دهه چهل و پنجاه و چه در غالب تحقیقات فرمی آکادمی شوروی عملا منسوخ شده است. اما متاسفانه هم تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک ناسیونالیستی همچنان، به ویژه در فرهنگ عامه، قدرت دارد و هم سایر روش‌های تاریخ‌نگاری فرمی مارکسیستی.

اما چند دهه است که به واسطه تحقیقات مورخان تاریخ‌نگاری انتقادی اسلام و البته تاریخ‌نگاری انتقادی ایران ساسانی، امروز ما فهم بهتری از تاریخ ایران ساسانی پیدا کرده ایم. از جمله رابطه دین و دولت در زمان ساسانیان برای ما وضوح بیشتری پیدا کرده است. خلاف تعهد ملی و علمی و روشنفکری است که به جای مطالعه پژوهشهای جدید و استفاده از روشهای مدرن پژوهش همچنان به تاریخ‌نگاری‌های منسوخ مارکسیستی، اسلامگرایانه و ناسيونالیستی متکی باشیم.

من البته امیدی به چپ موجود ایران ندارم. ایدئولوگ‌های چپ موجود نه چیزی را فراموش کرده اند و نه چیزی یاد گرفته اند. اما امیدوارم که در میان ایرانیان چپ‌گرا، این تعهد ملی، علمی و روشنفکری به وجود بیاید تا بتوانند از منظری ملی و با توجه به پژوهش‌های قابل دفاع به تاریخ ایران نگاه کنند.



س.ا.ک


۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

معرفی، مرور و نقدی بر کتاب «اندیشه اصلاح دین در ایران»


 

معرفی، مرور و نقدی بر کتاب:
سید مقداد نبوی رضوی، اندیشه اصلاح دین در ایران، مقدمه‌ای تاریخی، ۲ جلد، انتشارات شیرازه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۹۶.
به باورم کتاب «اندیشه اصلاح دین در ایران» به عنوان «مقدمه‌‌ای تاریخی» می‌خواهد به سه سوال اصلی پاسخ دهد. رابطه جریان بابی- ازلی با اندیشه اصلاح دین در ایران، رابطه همین جریان با نهضت مشروطه و مسئله پنهان‌گرایی و پنهان‌نویسی در میان متفکران سیاسی - دینی آخر دوره قاجار و دوره پهلوی به مثابه شکلی از «هنر نگارش» در جریان بابی - ازلی.
نویسنده در جلد اول به دوره قاجار پرداخته در فصول سه‌گانه آن ضمن مقدمه‌ای در مورد تاریخ شکل‌گیری جریان بابی و بابی-ازلی و بابی-بهایی، رابطه بابیان و اندیشه اصلاح دین را مورد پرسش قرار داده و نتیجه گرفته است که مفاهیم بنیادی اندیشه اصلاح دین، مانند تفاسیر خاصی که از قیامت، غیبت، رجعت، مهدویت، خاتمیت و مبارزه با روحانیت و خرافات که در جریان اندیشه اصلاح دین رایج شده، ریشه در جریان بابی- ازلی دارد و شیخ هادی نجم‌آبادی (۱۲۵۰ - ۱۳۲۰ قمری) و شاگردانش با پنهان‌گرایی و پنهان‌نویسی آن را وارد اندیشه اصلاح دین کرده اند. از جمله این شاگردان سید اسدالله خرقانی (۱۲۵۴ - ۱۳۵۵ قمری) است که به عنوان یک بابی‌شده، تحت تاثیر انجمن میکده، یکی از انجمن‌های مشروطه‌خواه، با نفوذ در بیوت مراجع نجف نقش اصلی را در پیروزی مشروطه داشته است. او مشروطه و سپس تغییر خاندان سلطنت را حرکتی برای انتقام جریان بابی - ازلی از قاجاریه و مقدمه‌ای برای تشکیل سلطنت شرعی بابیان در ایران می‌داند.
در جلد دوم هم با تمرکز بر نقش محمدحسن شریعت سنگلجی (۱۲۷۱ - ۱۳۲۲ شمسی)، روحانی برجسته دوره رضا شاه، معتقد است او با همدستی با قدرت سیاسی و با پنهان‌گرایی، احتمالا به دلیل بابی‌بودن، سعی می‌کرد که جریان اسلام شیعی را به سمت اصلاح دینی، در واقع بابی‌گرایی پنهان، منحرف کند. از طریق او همه اصلاح‌گرایان بعد هم تحت تاثیر جریان بابی- ازلی هستند. افرادی مانند میرزا یوسف شعار (۱۲۸۱ - ۱۳۵۱ ش)، آیت‌الله سید محمود طالقانی (۱۲۸۹ - ۱۳۵۸)، علی شریعتی (۱۳۱۲ - ۱۳۵۶)، حیدرعلی قلمداران (۱۲۹۲ - ۱۳۶۸)، ابوالفضل برقعی (۱۲۸۷-۱۳۷۰) و سید مصطفی طباطبایی (۱۳۱۴-) و مانند آنها همگی تحت تاثیر شریعت سنگلجی به نام اصلاح دین در حال پیاده‌کردن پروژه سیاسی و دینی بابی - ازلی‌های بوده اند. نویسنده به صورت تلویحی تاکید می‌کند که حتی تا امروز هم بابیان به صورت مستقیم و غیر مستقیم در جریان اصلاح دینی تاثیر دارند.
به نظرم نویسنده پرسش‌های مهمی مطرح می‌کند. اما نقض‌های جدی‌ای در تحقیق او وجود دارد که ارزش و اعتبار علمی کتاب را به شدت خدشه‌دار می‌کند. مثلا نویسنده در بخش پایانی اولین فصل جلد یک به رابطه میان جریان بابی ازلی و اندیشه اصلاح دین می‌پردازد. با خواندن این بخش تصور می‌کنید که وحی‌ای به سید علی‌محمد باب شده و او توانسته از این طریق مفاهیمی را جعل کند یا تفسیری کاملا متفاوت از آنها ارائه دهد! این تصویر شاید در دفاعیه‌نویسی‌های بابی و بهایی قابل فهم باشد اما در یک پژوهش تاریخی جایی ندارد. به بیانی دیگر نویسنده اساس بستر فکری و تاریخی ظهور و تفسیر این مفاهیم را در نظر نگرفته است. مفاهیمی مانند قیامت، رجعت، غیبت و مهدویت ریشه سپیده‌دمان الهیات شیعی دارند و جریان‌های مختلف شیعی، مانند دوازده امامی یا اسماعیلی و جریان‌های باطنی تفاسیر متفاوتی از آن داشته اند. اینکه جریان بابی از این مفاهیم برای بیان اندیشه‌های مذهبی خودش استفاده کرده به هیچ وجه عجیب نیست. این جریان ریشه در جریان شیخیه، به عنوان یکی از مهم‌ترین جریان‌های باطنی شیعی دارد و طبیعی است که تفاسیر باطنی شیعی در جریان بابی هم ظهور کند. مثلا مسئله امام به مثابه مکان تجلی اسماء و صفات الهی امر جدیدی نیست یا فهم متفاوتی از خاتمیت پیامبر، به مثابه برجسته بودن پیامبری حضرت محمد و نه پایان سلسله نبوت، در قدیمی‌ترین منابع حدیثی شیعی و در میان جریان‌های شیعی وجود دارد و می‌توان نمونه‌های زیادی را برای چنین تحول مفاهیمی معرفی کرد. مسئله‌ای که در طول تاریخ هزار و اندی ساله بعد تحولات بسیاری داشته و در نهایت با انحرافی از جریان باطنی شیعی، در جریان بابی-ازلی و بابی-بهایی منعکس شده است. این خطای روش‌شناختی تقریبا کلیه ادعایی بعدی نویسنده را به طور بنیادیینی زیر سوال می‌برد.
نقد دیگری که می‌شود بر کتاب وارد کرد تصویری است که نویسنده از انقلاب مشروطه ارائه می‌کند که می‌توان نام آن را هر چیزی گذاشت غیر از تاریخ‌نگاری! در واقع به نظر می‌رسد که نویسنده بیشتر به کتاب‌های فانتزی و توطئه‌انگار مانند رمز داوینچی نظر داشته است تا یک تاریخ‌نگاری علمی. تقلیل نقطه عطف تاریخ ایران در چند قرن اخیر که به تعبیر استاد طباطبایی ایران را در آستانه تجدد قرار داد به توطئه گروهی پنهان‌گرا که توانستند با انگیزه‌های مذهبی و سیاسی در میان اطرافیان مراجع دینی و سیاسی نفوذ کنند و از این طریق رژیم قاجاریه را مشروط و سپس سرنگون کنند قطعا مندرج در تحت تحقیق علمی نیست.
کتاب نقض‌های منبع‌شناختی، روش‌شناختی و تحلیلی زیادی دارد. بستر تاریخی حوادث کم و بیش نادیده گرفته شده است. همین هیچ اشاره‌ای به حوادث تاریخ جهانی وجود ندارد. نقش روشنفکران نسل اول مانند ملکم و آخوندزاده کاملا نادیده گرفته شده است. تحولات فکری یکی از مهمترین دوره‌های ایران اصلا مطرح نشده است. در منبع‌شناسی هم چنین است. مثلا هیچ اگاهی‌ای مورد تحیقات جدید در مورد جریان بابی - بهایی ندارد. یا در روش‌شناسی در بسیاری از موارد شواهد ادعا صرفا مربوط می‌شود به مصاحبه‌های شخصی نویسنده با برخی از نزدیکان شخصیت‌ها، آن هم در مورد حوادثی یک قرن از آن پیش گذشته است. با اینکه نویسنده تلاش کرده است که از برخورد مدافعه‌جویانه اسلامی - شیعی اجتناب کند، اما متاسفانه در این مورد موفق نبوده است. مثلا به طور مداوم بعد از نام بردن از شیخ هادی نجم‌آبادی تاکید می‌کند که او از زعمای بابی است. این تکرار به طرز عجیبی زیاد است و توگویی نویسنده تلاش دارد که تصویر او را به عنوان یک عالم شیعی غیرسنتی زیر سوال ببرد. من شخصا کتاب‌های شیخ هادی نجم‌آبادی را مطالعه نکرده اند. اما دو مقاله آقای اکبر ثبوت در این مورد قانع‌کننده آمد که چرا تصویری که نویسنده از شیخ‌ هادی نجم‌آبادی ساخته منطبق با واقعیت نیست.(۱)
علاوه بر نقدهای محتوایی می‌شود نقد فرمی هم به کتاب وارد کرد. کتاب در دو مجلد منتشر شده و به شکلی است که برای مطالعه هر یادداشت و یا ارجاع باید به جلد دوم مراجعه کنیم. یعنی دو جلد در فرم استقلالی ندارند. این شیوه در چاپ کتاب قطعا منسوخ است.
به باورم کتاب آقای نبوی رضوی نیاز به ویرایشی مجدد و حتی بازنویسی کلی دارد که بتواند در منبع‌شناسی و روش‌ تحقیق و تحلیل از ادعاهای خودش به طور دقیق‌تری دفاع کند. البته بعید می‌دانم در چنین صورتی ادعاهای مولف قابل اتکا باشد.
در پست از دو مقاله آقای کابر ثبوت صحبت کردم. ارجاع دقیق دو مقاله این است:
اکبر ثبوت، «رهبران مشروطه بابی بودند؟»، ماهنامه مهرنامه، شماره ۳۵، اردیبهشت ۱۳۹۳.
اکبر ثبوت، «بهائی‌گری علیه مشروطه‌خواهی»، ماهنامه مهرنامه، شماه ۳۹، دی و بهمن ۱۳۹۳.


س.ا.ک

۱۴۰۱ تیر ۲۹, چهارشنبه

چند نکته کوتاه در مورد کتاب «صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد»

کتاب «صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد» اثر دیوید فرامکین، در واقع روایتی است از جنگی که همه دنیا، به ویژه اروپا و غرب آسیا را به طور تغییر داد. در مورد جنگ جهانی اول که در نتیجه آن نظام‌های کهن امپراتوری و پادشاهی در اروپا و آسیا، مانند امپراتوری اتریش - مجارستان، امپراتوری آلمان، امپراتوری روسیه و خلافت عثمانی از بین رفتند و از درون آنها و دیگر دولت‌های ساقط شده، دولت‌ها و رژیم‌های جدیدی به وجود آمدند که چهره کل جهان را تغییر دادند. تمرکز اصلی کتاب بر روی جنگ در غرب آسیا و به طور اخص جنگ بین بریتانیا، از دول متفق، و دولت عثمانی است. تمرکز اصلی آن بر روی تقسیم سرزمین‌های عرب‌نشین خلافت عثمانی در غرب آسیا و مصر است. 
در مورد جزئیات بحث نمی‌کنم. قطعا هیچ تخصصی در این مورد ندارم. صرفا چند نکته کلی که به نظرم اهمیت داشت را می‌گویم. اولین نکته‌لی که به نظر می‌آید نقد و در عین حال تایید نگاه توطئه‌آلود به عملکرد کشورهای استعماری مانند فرانسه و بریتانیا بود. یعنی در عین اینکه این کشورها با توطئه‌های آشکار و پنهان به دنبال تقسیم اراضی عثمانی بین خود بودند، این توطئه بر خلاف تصویر مسلطی است که بعدها در میان کشورهای تازه‌ تاسیس عربی و حتی ترکیه به وجود آمد. در این تصویر مسلط داستان به این گونه است که گویی برتانیا و فرانسه در بدو امر خواهان وضع فعلی در سوریه و عراق و اردن و فلسطین و لبنان و عربستان و کویت بودند. عامدانه و با قصد و نیت قبلی اختلاف‌ها را بر جا گذاشتند و هرگز در برنامه‌های خود صداقتی نداشتند. اما وقتی کتاب را و اسناد آن را با دقت بیشتری نگاه می‌کنیم، در عین اینکه برنامه کلان این کشورها چیزی جز توطئه نبود، اما این نکته را هم مد نظر قرار می‌دهیم که وضع تثبیت شده این سرزمین‌ها در سال‌های پس از ۱۹۲۱-۱۹۲۲ در واقع حاصل توازن نیروهای موجود و تعادل میان قوای تاثیرگذار بود. انگلستان همیشه به دنبال تقسیم مو به موی این سرزمین‌ها به شکل فعلی نبود. در ابتدای امر حتی یک کارشناس متخصص که آشنایی خوبی با سرزمین‌های عربی داشته باشد هم در دولت بریتانیا وجود نداشت. همه بخش‌های امپراتوری همیشه یک نظر نداشتند. نظرها بر اثر وضعیت نیروهای موثر به طور مداوم تغییر می‌کرد. مخالفان امتیاز به مردم عرب‌زبان در دوره‌ای تبدیل به موافق شدند و موافقان تبدیل به مخالف. نخست‌وزیری مخالف امتیاز به صهیونیست‌ها برای تاسیس وطن ملی یهودی بود و نخست‌وزیر بعدی تا حد باور مذهبی موافق این امر بود. حتی حدود وطن یهودی و سایر کشورهای بعدی در هیچ دوره‌ای یک حد مشخص نداشت. فهم این نکته یکی از رمزها فهم آن چیزی است که در طول تاریخ معاصر گذشته است و همچنان به شکلی ادامه دارد.
نکته دوم نتیجه‌ای است که می‌توانم از شکل مطالعه تاریخی عموم کشورهای غرب آسیا بگیریم. اینکه تاریخ عموم کشورها، لااقل تاریخ‌ معاصر آنها ذیل تاریخ استعمار قرار دارد. بدون فهم استعمار و مناسبات استعماری، در اقتصاد و فرهنگ و امثالهم، و به طور کلی تاریخ استعمار نمی‌توان فهم درستی از وضعیت فعلی این کشورها در گذشته و حتی مسائل فعلی آنها داشت. البته این فقط مربوط به کشورهای غرب آسیا نمی‌شود. در واقع در بیشتر کشورهای شناخته شده موجود، غیر از چند استثناء، چنین منطقی حاکم است. کشورهای که مستعمره نشدند، مانند ایران، هم به طور مستقیم و غیر مستقیم از دولت‌های استعماری و مناسبات استعماری تاثیر پذیرفتند. مانند قراردادهای ۱۹۰۷ یا ۱۹۰۱۹ یا جدایی بخش‌های بزرگی از ایران توسط دولتین بریتانیا و روسیه. فی الواقع اگر چه تاریخ ایران، ذیل تاریخ استعمار قرار نمی‌گیرد، اما بدون تاریخ استعمار، به ویژه دولت‌های استعماری بریتانیا و روسیه، امکان فهم درست تاریخ ما، به ویژه تاریخ معاصرمان وجود ندارد. البته این به این معنا نیست که ایران را باید ذیل آن چیزی که در علوم اجتماعی جدید روش‌های پژوهشی پسااستعماری قرار می‌گیرد فهمید. این روش‌های پژوهشی تالی فاسد‌های بسیاری دارد که بحثش در اینجا نیست. بلکه به این معنا است که باید از این مطالعات هم برای فهم بهتر مسائل ایران و به ویژه روابط با پیرامونش بهره بود. 
نکته آخر هم تاکید بر تاریخ جهانی در تاریخ‌نگاری است. شاید تاکید صرف بر تاریخ‌نگاری ملی و یا حتی تاریخ‌نگاری محلی این تصور را در ما به وجود بیاورد که همه مباحث تاریخی ما جدا از تاریخ جهانی است. اما در واقع کاملا برعکس است.  اگر نه همه فقرات، اما فهم کلی از تاریخ جهانی، بر روی تاریخ‌نگاری ملی و حتی محلی ما بسیار اهمیت دارد. در همین مورد خاص، تاریخ ملی ایران را نخواهیم فهمید، اگر تاریخ جهانی، یعنی تاریخ جنگ جهانی اول را در نظر نگیریم. حتی فقرات کوچکتر تاریخ ملی، مثلا تاریخ نهضت جنگل گیلان هم جدا از این منطق نیست. نهضت جنگل تنها در تاریخ ملی و محلی گیلان فهم نمی‌شود. بلکه باید آن به عنوان بخش کوچکی از تاریخ جهانی یا تاریخ جنگ جهانی هم مد نظر قرار داد. تصور می‌کنم این کار روایتی معقول و منصفانه‌ترین به ما می‌دهد. 

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1549004147407609856

س.ا.ک

۱۴۰۱ خرداد ۲۵, چهارشنبه

آفات پروژه‌ سیاسی پهلوی‌‌گرایی؛ اخلال در نگارش تاریخ دولت ایران در دوره معاصر

سلطنت‌طلبی در دوران حاضر تالی فاسدهای زیادی دارد اما یکی از آفات آن، ویژه در مورد گرایش‌های سیاسی براندازانه آن، این است که بازخوانی و بازنویسی تاریخ دولت ایران در دوره معاصر را به تعویق می‌اندازد یا اقلا دچار مشکل می‌کند. چرا که ما باید به سمتی برویم که بار دیگر تاریخ دولت ایرانی را مرور کنیم و آن را دوباره بنویسم. قطعا یکی از فروعات آن هم ادغام تاریخ حکمرانی خاندان‌های قاجار و پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی است.
سه نقطه عطف این دوره، یعنی نهضت مشروطه، تغییر خاندان پادشاهی و انقلاب اسلامی، هر کدام نقطه بحرانی‌ای در تاریخ دولت ایرانی در دوره معاصر بوده است. به ویژه در مورد دو رخداد آخر و علی الخصوص در مورد انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی این تنش بسیار بیشتر است. در دولتی کهن، مانند دولت ایران، انقلاب‌ها یا حتی تغییر خاندان‌های سلطنت، در ابتدای امر ادعاهای بزرگی دارند. تو گویی معجزه‌ای رخ داده و خداوند در تاریخ ظهور کرده و یک پهلوی‌ای یا یک خمینی‌ای ظاهر شده و با حکومت او، کل دولت ایران زیر و رو شده است. اما دیر یا زود می‌فهمند که دگرگونی آنها صرفا یک تغییر خاندان پادشاهی یا تغییر رژیم در دولت ایران بوده که ممکن است با تحولاتی، ولو عمیق، در نهادهای حکومتی یا شیوه حکمرانی همراه باشد و این به هیچ وجه به معنای تغییر نهاد دولت در ایران نیست. بلکه در همه نقاط عطف و بحرانی، آنچه که همیشه تداوم داشته، دولت ایران بوده است. البته تا آنجا که من می‌فهمم دو شاه دوره پهلوی هرگز حاضر نشدند این وضعیت را قبول کنند. به همین تاریخ ایدئولوژی‌ای از دوره قاجار ساختند و خودشان را تافته جدا بافته شاهنشاهی ایران انگاشتند. در جمهوری اسلامی که وضع بدتر بود. هم تاریخ کاریکاتوری دوره قاجاریه پذیرفته شد و هم تاریخ ایدئولوژیک دیگری از دوره پهلوی‌ها ساخته شد. حتی هنوز در دوره ولی‌فقیه دوم هم ادعای انقلابی بودن تکرار می‌شود و همچنان به شکل نامتعارفی خانه ایدئولوژی‌شان را که روی آب و مرداب ساخته بودند، طبقه به طبقه بالا می‌برند.
پروژه سیاسی براندازانه پهلوی‌چی‌ها، آن هم با منطق بازگشت به استبداد پیشین، دشواری بیشتری برای این بازخوانی ایجاد کرده است. در واقع تصور می‌کنم تا زمانی این پروژه سیاسی وجود داشته باشد، امکان بازخوانی و بازنویسی این تاریخ، یا لااقل تاثیرات عملی آن به تعویق می‌افتد. می‌شود تصور کرد که در عمل چه مقاومت‌های شدیدی ایجاد خواهد شد.
با این حال و به باورم این کار ضروری است. اگر چه هنوز مبنای نظری این بازنویسی فراهم نشده است و هنوز راه فراوانی برای پژوهشگران ما باقی مانده، اما این اتفاق دیر یا زود شروع می‌شود. البته اگر از زاویه‌ خاصی نگاه کنیم، اقلا دو دهه است که با تلاش‌های دکتر طباطبایی پرسش از ایران شروع شده است و هر روز شاهد تلاش جدیدی در حوزه‌های مختلف، به ویژه تصحیح و انتشار متون و بازخوانی وجوه مختلف تاریخ ایران قجری، هستم.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1536650880845586433

س.ل.ک

۱۴۰۰ دی ۱۶, پنجشنبه

تاریخ رنج، تاریخ امید

در دوسال اخیر بسیار شنیده و دیده و خوانده ام که «بعد از آبان ۹۸ و هواپیمایی اوکراینی من دیگر آن آدم سابق نشدم». حتی زیاد دیده ام که این موضوع برای کثیری از افراد حکم یک معیار اخلاقی و سیاسی را پیدا کرده است و سایر امور سیاسی و حتی اخلاقی و اجتماعی با این ترازو سنجیده می‌شود. این اتفاق البته جدید نیست. تقریبا با هر واقعه بزرگ سیاسی و اجتماعی چنین اتفاقی رخ می‌دهد. خوب به خاطر دارم که در سال‌های بعد از خرداد ۸۸ بسیاری از دوستان اصلاح‌طلب ما چنین حسی داشتند. قطعا حوادث خون‌بار آبان ۹۸ و هواپیمایی اوکراینی، مانند خرداد ۸۸، نقطه‌های عطفی در تاریخ ایران بوده اند. البته باید در نظر داشت که این خشم و معیار قرار گرفتن این وقایع هم یک شبه رخ نداده است. سنگینی و بار سال‌ها و حتی دهه‌ها خشونت و دروغ و ناکارآمدی منجر به این وضعیت پیچیده شده است. تا آنجا که من می‌فهمم، بسیاری از کسانی که چنین نظراتی دارند، در عقیده و نظر خود صادق اند. اما متاسفانه این را هم باید گفت که این نگاه تا حد زیادی ساده‌انگارانه است. چرا که تاریخ رنج در ایران، با تاریخ آشنایی ما با آن یکی نیست.
هنوز هستند بسیاری از افرادی که شب‌های تلخ تابستان ۶۷ را به خاطر می‌آورند که خانواده‌ها و دوستان زندانیان دربند، شب‌ها تا صبح گوش به رادیوهای خارج از کشور می‌دادند تا از میان لیست اعدامیانی آن روزها در این رادیوها پخش می‌شد، بتوانند خبری از عزیزان خود بگیرند. هنوز بسیاری هستند که صدای شیون و فریاد و ناله ناگهانی خانواده‌هایی را به یاد می‌آوردند که در جلوی دادگاه‌های انقلاب یا زندان‌ها به جای اجازه ملاقات یا خبری از فرزندان و شوهران و همسران و برادران و خواهران و پدران و مادران خود، با کیف و ساکی از وسایل به جا مانده از زندانی مواجه می‌شدند. 
همین طور به عقب برویم. مسائل مربوط به زندانیان اول انقلاب، زندانیان سیاسی پیش از انقلاب، واقعه خون‌بار کودتای ۲۸ مرداد، دردهای ناشی از اشغال نظامی ایران، خشونت‌های پس از انقلاب مشروطه. می‌شود همین طور به عقب رفت. رنج، پشت رنج. اما مواجهه ما با این رنج‌های عمومی، یا بهتر بگویم خشم و استیصالی که پس از این واقع به وجود می‌آید اهمیت سیاسی و اجتماعی خودش را دارد. این مواجهه معمولا منطق ساده‌ای هم دارد. در زمان شکست یا احساس شکست، حس خشم و استیصال ناشی از آن عموما تبدیل به نفرت می‌شود. باید اعتراف کرد که جلوگیری و کنترل این نفرت و کینه‌توزی سیاسی بسیار دشوار است. قطعا اگر عقلانیتی در نظام سیاسی مسلط موجود نباشد، تشدید هم می‌شود. نتایج چنین نفرتی، چه به لحاظ شخصی و یک به لحاظ عمومی ویران‌کننده است. از یک طرف می‌تواند فرد را تا حد انتحار پیش ببرد و از طرف دیگر و به طور عمومی می‌تواند با مجاز شدن همه چیز، تبدیل به یک ویرانی و خودکشی جمعی شود. نمونه‌های زیادی از این نفرت ویران‌کننده در تاریخ معاصر می‌توانیم مثال بزنیم. نفرت شاه از ملیون به حدی بود که حتی در روزهای پیش از انقلاب اسلامی، مهمترین مشکل او باز هم جبهه ملی و یاران پیشین مصدق بود. نفرت انقلابیون و حتی برخی از ملیون از رژیم و شخص شاه بعد از کودتا ۲۸ مرداد آنها را مجاز می‌کرد که برای مقابله با رژیم شاه از همه ابزارهای ممکن، از جمله تروریسم و کمک از دولت‌های خارجی، استفاده کنند و پس از انقلاب هم دست به خشونت‌های نامتعارف بزنند. نتیجه نفرت انقلابیون مسلمان از مجاهدین خلق و مارکسیست‌ها به خشونت‌های پس از انقلاب و جنایات حیرت‌انگیزی در زندان‌ها منجر شد. نفرت مجاهدین خلق از نظام جمهوری اسلامی آنان را مجاز کرد که برای براندازی این نظام علاوه بر استفاده از تروریسم عریان، حتی در جنگ تحمیلی بر ضد کشورشان و در کنار دشمن میهن بایستد. این نفرت و کینه هنوز هم ادامه دارد. ویرانی‌طلبان امروز که حقیقتا فرزندان خلف مجاهدین خلق اند و نظام مسلط امروز که همان راهی را می‌رود که رژیم پیشین رفته بود.
قطعا واقع سیاسی تک علتی نیستند. بحث هم تنها شباهت‌سازی ساده نیست. بحث در مورد مسئله نفرت سیاسی‌ای است که خود عموما ناشی از رنج‌ها و دردهای شکست‌های سیاسی و اجتماعی اند. اما همیشه هم این‌گونه نبوده است. یا بهتر بگویم نفرت پس از شکست و رنج تنها امکان ممکن نبود و نیست. روزهای دموکراسی نیم‌بند پس از شهریور ۲۰ را باید به خاطر آورد. باید به یاد داشت که کمتر از ده سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد، جبهه ملی دوم شروع به فعالیت کرد. نباید فراموش کرد که هنوز یک دهه از جنایت تابستان ۶۷ نگذشته بود که امید به اصلاح باعث ظهور یکی از باشکوه‌ترین جنبش‌های تاریخ معاصر ایران شد. شاید گفته شود که هیچکدام از این حرکت‌ها و جنبش‌ها در نهایت به آرمان‌های خودشان نرسیدند. مخالفتی با این مسئله ندارم. اما مسئله این است که امید به تغییر و اصلاح، در برابر هضم در استبداد و ویرانی‌طلبی، هرگز در این کشور از بین نرفته است. سیاه و سفید دیدن مطلق و تصویر آخرالزمانی از سیاست نه ممکن است و نه مطلوب. 
ایران باقی مانده است چون نیاکان ما همیشه از «شعله‌های امید نهفته در سینه خود» محافظت کرده اند. در برابر جنگ و محاصره اجانب و مزدوران آنها، در برابر استبداد داخلی و فساد و تباهی آنها، در برابر هر آن چیزی که موجودیت این سرزمین را زیر سوال برده بود، دلیرانه و شرافتمندانه مقاومت کرده اند. ایران بارها و بارها شکست خورده است. بارها و بارها تا معرض نابودی پیش رفته است. اما هر بار ققنوس‌وار از زیر خاکستر شکست و رنج، دوباره سربرآورده است. به قولی ایران، چون سرو کهنسال و راست قامتی است که گاهی در برابر مصائب و مشکلات چنان خم می‌شود که گویی دیگر امیدی به این «کهن‌پیر جاوید برنا» نیست. اما این سرو هرگز نمی‌شکند. همیشه بار دیگر کمر راست می‌کند و استوار می‌ایستد. درد و رنج و حس استیصال و شکست ناشی از وقایع خون‌بار آبان ۹۸ و هواپیمایی اوکراینی نیز بخشی از تاریخ درد و رنج میهن ماست. تاریخی که قدمتی به اندازه قدمت تاریخ این سرزمین دارد. و البته در کنار این تاریخ درد و رنج، همیشه تاریخ امید و شکوه و افتخار و شادی هم بوده است. 
خداوند روح پاک همه شهدا و قربانیان ایران را بیامرزاد. به ویژه شهدای آبان خونین ۹۸، قربانیان هواپیمای اوکراینی و قربانیان مظلوم حوادث کرمان را قرین رحمت خود کناد. و امید که دیر یا زود عدالت در مورد آمران و عاملان این حوادث تلخ اجرا شود. ان‌شاءالله الرحمن

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1478691692991725568

۱۴۰۰ آذر ۲, سه‌شنبه

تغییر سلطنت، پادشاهی رضا شاه و تعطیلی اساس مشروطیت


دیروز این عکس را در جایی دیدم. در توضیح آن آمده بود که این عکس مرحوم ذکاءالملک فروغی، مربوط به مراسم اعلان عمومی مصوبه ۹ آبان ۱۳۰۴ دوره پنجم مجلس شورای ملی ست. مصوبه‌ای که سلسله قاجاریه را منقرض و رضا خان پهلوی را تا زمان تعیین و تکلیف نهایی سلطنت در مجلس موسسان به مقام شاهی می‌رساند. اتفاقی که ظرف یکی دو ماه بعد رخ می‌دهد و مجلس موسسان رضا شاه را به عنوان پادشاه ایران منصوب می‌کند. این عکس در واقع مربوط به یکی از نقاط عطف تاریخ کشورمان است. تا آنجا که می‌دیدم، دو روایت مسلط در مورد این واقعه وجود دارد. یکی روایت تاریخ‌نگاری رسمی دوره پهلوی و سلطنت‌طلبان است که تصویری از ایران غرق در فساد و تباهی خاندان قاجار ارائه می‌دهند و همچنین بر اساس این روایت، رضا خان پهلوی و رضا شاه بعدی را به عنوان ناجی ایران در این دوره معرفی می‌کند که به اصرار مردم سلطنت را پذیرفته است. روایت دوم، تاریخ‌نگاری چپ و نیز روایت مسلط در جمهوری اسلامی است که ضمن تایید تباهی مطلق دوره قاجار، رضا شاه را به عنوان عامل بیگانه یا فردی معرفی می‌کنند که با کمک بیگانگان و با ارعاب و ترس به این مقام رسیده بود.
واضح است که دوی این روایت‌ها بیشتر از اینکه تاریخ‌نگاری باشد، روایت‌های ایدئولوژیک روشنفکرانی است که در دوره‌ای برای کسب قدرت سیاسی شروع به دفاع یا مبارزه با رژیم مسلط کرده بودند. نقد هر دو روایت به نظرم ضروری است. اما وقتی با خودم بلند بلند فکر می‌کنم، چند نکته به ذهنم می‌رسد.
اول اینکه به لحاظ حقوق اساسی به نظر می‌رسد که مجلس شورای ملی، چنانچه نماینده واقعی اراده عمومی ملت باشد، اختیار خلع سلطنت شاه یا خاندان شاهی و تغییر مقام سلطنت را دارد. چرا که در سنت مشروطه، پادشاهی با اینکه موهبتی الهی در نظر گرفته می‌شد، اما از طرف مردم به شخص شاه مشروطه داده می‌شود و خود این مردم، با شرایطی، می‌توانستند که این مقام را از شاه یا خاندان سلطنت پس بگیرند. در واقع سلطنت و استمرار آن در یک خاندان سلطنتی بیش از اینکه ریشه حقوقی صرف داشته باشد، در میزان مشروعیت آن خاندان و قدرت سنت‌های حاکم بر آن رژیم سیاسی استوار است. مثلا امروز و به طور حقوقی پارلمان بریتانیا امکان خلع شاه را دارد و حتی می‌تواند رژیم حاکم بر کشور را هم تغییر دهد اما حتی تصور چنین اتفاقی، با توجه به ریشه‌های عمیق و کهن رژیم سلطنت مشروطه در این کشور، ناممکن به نظر می‌رسد.
از یک زاویه دیگر هم می‌شود به این رخداد نگاه کرد. از نگاه تاریخ مشروطه ایران است. اینکه جایگاه انقراض سلسله قاجار و تاسیس سلسله پهلوی در تاریخ دولت مشروطه ایران کجاست و چگونه باید آن را تفسیر کرد؟ به نظرم مهمترین چراغ راه ما در مورد این رخداد سخنرانی مرحوم دکتر محمد مصدق در همان جلسه تاریخی است. این را باید توضیح داد که در آن جلسه و با توجه به فضای ارعاب و ترسی که ماه‌ها بر کشور حاکم بود، تنها پنج نفر، یعنی دکتر محمد مصدق، سید حسن مدرس، سید حسن تقی‌زاده، یحیی دولت‌آبادی و حسین علائی با این طرح مخالفت کردند. بعلاوه اینکه رئیس وقت مجلس، مرحوم حسین پیرنیا (موتمن الملک) استعفاء داده بود و ده‌ها نماینده دیگر مجلس، از جمله مرحوم میرزا حسن مستوفی‌الممالک در روز رای‌گیری غایب بودند.
لب لباب سخنرانی مرحوم دکتر مصدق این بود که اگرچه خلع شاه از پادشاهی از جمله حقوق مردم است اما ادغام دو نهاد سلطنت و حکومت «ارتجاع و استبداد صرف» است. مرحوم دکتر مصدق به درستی به بنیادی‌ترین اصل حاکم بر رژیم پادشاهی مشروطه اشاره می‌کند که همانا تفکیک مطلق دو نهاد پادشاهی و نهاد حکومت است. اینکه در پادشاهی مشروطه، شاه بری از مسئولیت است و حق دخالت در حکومت را ندارد و کلیه امور حکومتی، کشوری یا لشکری، از طریق مجلس شورا و نهادهای قانونی کشور اعمال می‌شود و وزرای مسئول حکومت نیز علاوه بر مجلس، به نخست‌وزیر و کابینه نیز پاسخگو اند. دکتر مصدق توضیح می‌دهد که رضا خان پهلوی نخست‌وزیر خوبی است. حتی به عنوان فرمانده کل قوا نیز او را تایید می‌کند. اما هشدار می‌دهد که شاهی که هم رئیس حکومت باشد و هم فرمانده کل قوا چیزی جز استبداد نیست و با قانون اساسی، اساس مشروطیت و آزادی‌خواهی به طور بنیادین در تضاد است.
تاریخ نشان داد که هشدار آن مرحوم کاملا درست بوده است. تغییر سلطنت و پادشاهی رضا شاه و محمدرضا شاه چیزی جز تعطیل شدن اساس مشروطیت نبود. رضا خان پهلوی احتمالا نخست‌وزیر خوبی می‌شد. نخست‌وزیر مقتدی که می‌توانست با اقتدار حکومت کند و همچنین تفکیک دو نهاد سلطنت و حکومت را به خوبی برقرار کند. اما او چنین نکرد. با ادغام دو نهاد عقب‌گردی عمیق در دولت مشروطه به وجود آورد. ممکن است در پاسخ به این ادعا در مورد «اقدامات خوب» رضا شاه صحبت شود. اقداماتی مانند ارتش متحدالشکل، آموزش عمومی، تاسیس دانشگاه، دیوان‌سالاری جدید و دادگستری مدرن یا راه آهن سراسری و چیزهایی از این دست. در پاسخ باید گفت که امروز و با پیشرفت مطالعات ایران قجری می‌توانیم بگوییم که تقریبا بخش بزرگی از این «اقدامات» از تاسیسات رضا شاه نبود. در واقع دهه‌ها پیش از او دانشگاه ایرانی، مانند مدارس عالی علوم سیاسی و حقوق و نیز مدرسه دارالفنون، تاسیس شده بود. ارتش متحدالشکل از زمان ولایتعهدی عباس میرزا نائب السلطنه در تبریز تشکیل شده بود، تلاش‌ها برای آموزش عمومی، راه آهن سراسری، دادگستری و بروکراسی جدید به پیش از دوره رضا شاه باز می‌گردد. قطعا رضا شاه قدم‌های بزرگی در این مسیر برداشت. اما هیچکدام این اقدامات در ذیل نهاد سلطنت نبود. اساسا قرار هم نبود که شاه مشروطه اقدامی کند که خوب یا بد تفسیر شود. رضا شاه، در عنوان رضا خان پهلوی و در مقام رئیس‌الوزرای دولت مشروطه هم می‌توانست همه این اقدامات را انجام دهد بدون اینکه قانون اساسی مشروطه را این چنین زیر پا بگذارد.
از این بابت به نظرم با بازخوانی تاریخ‌نگاری ایران معاصر، یعنی از زمان شکست ایران در جنگ‌های با روسیه و آن «وهن بزرگ» تا تاسیس دولت مشروطیت و بحران‌های بعد از آن و سرانجام انقلاب اسلامی، بهتر می‌توانیم به جایگاه انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی‌ها در تاریخ معاصر کشور پی‌ببریم.
بدعت پهلوی‌ها، به ویژه رضا شاه، در نادیده گرفتن اساس مشروطیت در همان روزهای استعفاء یا خلع او از سلطنت برای آگاهان به امور مشخص بود. مرحوم محمدعلی فروغی، به عنوان اولین و آخرین نخست‌وزیر رضا شاه که دوره‌های انتقالی بین سلطنت قاجار و پهلوی و همچنین سلطنت رضا شاه و محمدرضا شاه را مدیریت کرده بود، در نطق عمومی ۱۵ مهر ۱۳۲۰ و به فاصله کمتر از یک ماه از خلع شاه سابق، از نادیده گرفتن نص و روح مشروطیت در دوره رضا شاه پهلوی سخن می‌گوید و به صراحت خطاب به مردم می‌گوید که «اگر درست توجه کنید تصدیق خواهید کرد که در مدت این سی و پنج سال کمتر وقتی بوده است که از نعمت آزادی حقیقی یعنی مجری و محترم بودن قانون برخوردار بوده باشید و چندین مرتبه حکومت ملی یعنی اساس مشروطیت شما مختل شده است.»
تاریخ‌نگاری معاصر ایران معرکه جدال ایدئولوژی‌های مختلف است. در واقع بیش از اینکه تاریخ‌نگاری باشد، ایدئولوژی‌بافی است. از جمله تاریخ‌نگاری انقراض سلطنت قاجاریه و پادشاهی خاندان پهلوی که امیدوارم بار دیگر مورد بازخوانی همه جانبه قرار گیرد.


س.ا.ک