‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب اسلامی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب اسلامی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ آبان ۱۷, چهارشنبه

ته این خط کجاست؟


 

رضا پهلوی در گفتگوی دیروز خود با پیرس مورگان، مجری بریتانیایی، گفته است: «دیگر بر کسی پوشیده نیست که رژیم تهران با حمایت و مسلح کردن بسیاری از گروه‌های از آنها به عنوان نیروی نیابتی بهره برده است تا مقاصد خود را در منطقه پیش ببرد».

آشنایی نزدیک‌تر با این فرد از حیرت‌انگیزترین تجربه‌های سیاسی من در طول یک سال اخیر بوده است. هر بار که دهان باز می‌کند از میزان سفاهت و بلاهت این او شگفت‌زده می‌شوم. تو گویی در دهه هفتم زندگی‌اش در عالمی دیگری زندگی می‌کند که در آن هیچ نیاموخته است و هیچ چیز را هم فراموش نکرده است.

این فرد حتی تاریخ روابط خارجی دوران پدرش را هم نمی‌داند. هنوز نمی‌داند که ساختار امنیتی ایران در پیش از انقلاب ۵۷ و بعد از آن به لحاظ ماهوی تغییر نکرده است. عین توصیف بالا را می‌شود برای شخص شاه فقید هم به کار برد. محمدرضا شاه از گروه‌های مسلح کُرد عراقی، به رهبری مرحوم ملا مصطفی بارزانی، حمایت کامل مالی و تسلیحاتی می‌کرد، به شیعیان لبنان کمک مالی و حتی در مواردی کمک تسلیحانی می‌رساند. بارها و بارها دولت سوریه را از کمک‌های مالی و نظامی سخاوتمندانه‌ خود بهره‌مند کرده بود و حتی در عمان بر علیه شورشیان مارکسیست- لنینیست- پان‌عربِ ظفار مداخله مستقیم نظامی کرد. شاه فقید به نیکی دریافته بود که نمی‌تواند روی حمایت راهبردی آمریکا حسابِ ویژه‌ای باز کند. به همین دلیل شبکه‌ٔ امنیتی‌ای، هر چند نه به پیچیدگی‌ امروز، در منطقه ایجاد کرده بود که از طریق آن تلاش می‌کرد که با دشمنان ایران، به طور اخص کشورها و گروه‌های ناسیونالیسم افراطی عربی و شبه نظامیان مارکسیست تحت حمایت کشورهای بلوک شرق، مبارزه کند.

امروز هم مسئله اصلی رژیم جمهوری اسلامی تشکیلِ شبکه‌ٔ امنیتی‌اش در منطقه نیست. ایران به دلیل تنهایی استراتژیک خود و نداشتنِ متحدی راهبردیْ در معرض تنش‌ها و بحران‌های مداومِ ژئوپولتیک و به قول قدما «درمعرض بادهای بی‌نیازی خداوند» است. به همین دلیل نیاز دارد تا با ایجاد شبکه‌ای از دولت‌ها و گروه‌هایی که منافعِ مشترکی دارند، بحران و تنش را از قلبِ سرزمین خویش دور کند. هر زمان که این شبکهٔ امنیتی مختل شود، تهاجم به سرزمینِ مادر محتمل خواهد بود. همان طور که وقتی بعد از انقلاب اسلامی ساختارِ امنیتیِ ایران فروپاشید، صدام حسین و بعثی‌های عراق در حمله به ایران تردید نکردند. بعد از جمهوری اسلامی هم هر رژیمی در ایران بر سر کار بیاید چنین ساختار امنیتی‌ای احتمالا از معدود راه‌های دور کردن ناامنی از سرزمین اصلی ایران است. تغییر رژیم‌های سیاسی عموما تاثیر جدی بر نظام و ساختار امنیتی ایران نخواهد گذاشت.

اما آن چیزی که نه شاه فهمید و به الزامات آن تن داد و نه رژیم جمهوری اسلامی، این است که عمق استراتژیک ایران نه در خارج از مرزها، بلکه در داخل مرزهایی ایران است. دولت ایران زمانی می‌تواند از خود در این منطقه، که «جنگ همه بر علیه همه» در آن وضعیتی عادی و روزمره است، حفاظت کند و حتی بتواند نقشِ تاریخی و طبیعی خود را در ایجاد صلح و امنیت اجرا کند، که در درون کشور بی‌ثبات و پر از بحران نباشد. در واقع این شبکهٔ امنیتی شاه نبود که باعث تحریک عراق به حمله به ایران شده بود، بلکه جنگ با انقلاب اسلامی، یعنی بالاترین حد بحران داخلی، شروع شد که در نتیجه آن بحران تمام عیار نظم امنیتی قدیم فروپاشید و زمینه‌های حمله به ایران فراهم شد. موقعیت کنونی رژیم جمهوری اسلامی هم از همین زاویه قابل فهم است.

این بزرگوار در ادامه مصاحبه خودش هم رژیمِ جمهوری اسلامی را «پدرخوانده تروریسم» خوانده و از کشورهای غربی خواسته است که «چشمِ اختاپوس» را کور کنند. چند روز پیش هم در مصاحبه‌‌ای گفته بود باید «سر مار قطع کنند.». چشم اختاپوس، سر مار، پدرخوانده تروریسم همه کلیدواژه‌هایی است که برای حمله به ایران به کار رفته است. پیش از این هم از دولت‌های غربی خواسته بود که بخشی از نیروهای رسمی مسلح ایران را جزء «سازمان‌های تروریستی» قرار دهند. از «تحریم‌های حداکثری» هم حمایت کرده بود و حتی آن را ناکافی دانسته بود.

نمی‌دانم آیا واقعا انسان شریف و میهن‌پرست و دردمندی در میان نزدیکان این مرد نیست که یقه‌اش را بگیرد و از او بپرسد که الان فرق تو با برادر مسعود و خواهر مریم چیست؟ دقیقا مواضح سیاسی‌ات چه تفاوتی با اشرار مجاهد خلق دارد؟ آنها هم خواهان تحریم حداکثری و مداخله نظامی اند، مزدوری برای اجنبی و از بین بردن همه راه‌های سیاسی مسالمت‌آمیز، از جمله حمله آگاهانه و تلاش برای حذف جریان‌های داخل کشور، جز همیشگی رفتارهای شروانه آنها بوده است. چه فرقی است بین برادر مسعود وقتی صدام حسین، آن شیطان تکریتی، را در آغوش می‌گرفت با این بزرگوار که کیپا به سر بنیامین نتانیاهو، سردسته همه دشمنان فعلی ایران، را در آغوش می‌گیرد؟ فهم این مسئله که تشکیل سازمانی از نوع مجاهدین خلق هیچ منفعتی برای ملت ایران ندارد و هزینه‌های هولناکی به تک تک ایرانیان و مصالح و منافع ملی کشور وارد می‌کند کار خیلی دشواری نیست. اما مسیری که این فرد در آن قدم گذاشته است چیز دیگری نیست. یعنی دوست‌داشته باشیم یا نه، نتیجه منطقی چنین مواضعی و تاکید حیرت‌انگیز بر گفتار سیاسی‌ای که در آن اعلی درجه کینه و نفرت بخشی جدایی‌ناپذیر آن محسوب می‌شود، چیزی غیر از گفتار و عمل مجاهدین خلق نیست. اما نکته مهم اینجاست که انتهای این مسیر دیگر فقط مندرج در تحت سفاهت و حماقت قرار نمی‌گیرد. چیزی است ورای همه اینها.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1722172580574998603


س.اک

۱۴۰۱ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

چهره‌ای از نفاق

دکتر محمد ملکی اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب اسلامی و از هوادار پرشور سازمان مجاهدین خلق بود. تا زمانی که زنده بود هم طرفداری از این فرقه شیطانی را رها نکرد و به صراحت در این مورد صحبت می‌کرد. در تمام این سال‌ها هم از زمین و زمان طلبکار بود. به ویژه در مورد انقلاب فرهنگی و اخراج استادان دانشگاه و تو گویی به عنوان اولین رئیس دانشگاه در جمهوری اسلامی هیچ نقشی در اخراج اساتید برجسته آن موسسه علمی و پژوهشی نداشته است. پیش از این سندها و شواهدی در مورد نقش او در پاکسازی اساتید دانشگاه وجود داشت اما اسناد جدیدی که در این مورد منتشر شده است به طور غیرقابل انکاری نشان می‌دهد که او و همکارانش، حتی پیش از شروع انقلاب فرهنگی و تنها در یک مرحله، بیش از هفتاد استاد برجسته دانشگاه تهران، مانند دکتر حسین نصر، دکتر ایرج لاله‌زاری، دکتر زریاب خویی، دکتر زرین‌کوب و دکتر شموئل رعبر، را با افتخار اخراج کرده اند. دکتر ملکی نه تنها نسبت به تذکر و دستور وزیر وقت آموزش عالی در مورد لغو اخراج اساتید بی‌اعتنایی کرده بلکه در نامه‌ای به او گفته است:
«از نظر امام [خمینی] معلم و ‌روحانی گناه صغیره ندارد و با استناد به این اصل دانشگاه باید از وجود عوامل وابسته و ضد مردمی پاک گردد».
گویا تعداد اساتیدی که او و همکارانش در دانشگاه تهران، پیش از شروع انقلاب فرهنگی اخراج کرده اند به بیش از دویست مورد می‌رسد. حتی جایی شنیدم که به دستور ملکی، حقوق بازنشستگی دکتر محمود شهابی را هم قطع کرده بودند. به قول دوستی «این که سفله‌ای مثل ملکی، عالمی مثل شهابی را بی‌حقوق کند، کاملا با چهره مشعشع انقلاب سازگار است».


- گزارشی از اسنادی در مورد نقش محمد ملکی و همکاران در اخراج اساتید برجسته دانشگاه تهران که در سایت زیتون منتشر شده است. «+»

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1631270890066305024


س.ا.ک

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

به مناسب انتصاب آخوند خسروپناه به دبیری شورای عالی انقلاب فرهنگی


عبدالحسین خسروپناه به عنوان دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی منصوب شده است. از کرامات این آخوند همین بس که به گفته خودش، در کودکی با تیر و کمان به پای زنان بی‌حجاب سنگ می‌زده و تا بزرگ‌ سالی کاری جزء آخوندی و کسب رانت و ترویج خرافات نکرده است. برای نمونه می‌توانم بگویم که این فرد حتی در دوران کرونا از مدافعان «طب سنتی و اسلامی» بود. در مورد سابقه علمی و مدیریتی‌اش هم همین بس که تمام زندگی‌ علمی‌اش را می‌شود در جعلیات، رانت‌های گسترده، سرقت علمی، تخلفات اداری و در نهایت شخم زدن موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه خلاصه کرد. این فرد، با این سابقه پر از فساد و تباهی، امروز به سمت دبیری شورایی منصوب شده است که تقریبا برای کلیه امور فرهنگی، علمی و آموزشی کشور قانون‌گذاری و تصمیم‌گیری می‌کند.
در مورد ماهیت حقوقی شورای عالی انقلاب فرهنگی بحث زیاد است. این شورا در همان زمان تاسیس، در سال‌های پس از انقلاب فرهنگی، به شکلی غیرقانونی تشکیل شد. اگر بعدها هم که این تشکیلات وارد قانون اساسی شد اما بدون تردید آن هم غیرقانونی است. نه تنها این شورا، بلکه کلیه شوراهایی عالی محدود‌کننده اختیارات رئیس‌جمهور، وزرا و کابینه، به شکل غیرقانونی تشکیل شده است.
اما انتصاب این فرد به سمت دبیری شورای عالی انقلابی فرهنگی، من را به یاد شورای مشابه‌ و اعضای آن انداخت که در سال‌های پیش از انقلاب فعال بود. در آذر ۱۳۴۱، محمدرضا شاه شورایی تاسیس کرد به نام «شورای فرهنگی سلطنتی ایران» که وظیفه آن «حفظ و حراست و اشاعه زبان و ادب و فرهنگ ایران در داخل و خارج کشور و توسعه و ترویج ملی و بین‌اللملی فرهنگ ایران» بود. کافی است نگاهی به اعضا و کارکرد آن شورا بیاندازیم و آن نهاد را با ده‌ها نهاد ریز و درشتی که در سال‌های بعد از انقلاب تاسیس شده مقایسه کنیم. از اعضای شورای فرهنگی سلطنتی ایران می‌توان به ابراهیم پورداود، سید حسن تقی‌زاده، بدیع‌الزمان فروزان‌فر، پرویز ناتل خانلری، علی‌اصغر حکمت، شجاع‌الدین شفاء، سعید نفیسی، رضا رضازاده شفق، فخرالدین شادمان و علی‌اکبر سیاسی نام برد. در مورد عملکرد آن شورا هم می‌توانیم به کتابی که مرحوم شفاء در سال ۱۳۵۱ منتشر کرد مراجعه کنیم. مجموعه‌ای است از همایش‌های ایران‌شناسی، روابط بینادانشگاهی، تاسیس‌ کتابخانه‌های ایران‌شناسی و فعالیت‌های ملی و بین‌المللی در حوزه توسعه و ترویج زبان فارسی و فعالیت‌های فرهنگی مانند باستان‌شناسی و میراث فرهنگی. نمی‌خواهم در مورد عملکرد آن شورا اغراق کنم. اما واقعیت امر این است که در همان مدت محدود عملکرد قابل دفاعی داشته است.
می‌شود به شاه انتقاد وارد کرد که در این مورد هم مانند بسیاری از موارد مشابه، با موازی‌کاری در وظائف کابینه، نهادی را با «فرمان خاص» و به صورت غیرقانونی تاسیس کرده بود. اما شکی در این نیست وزن نام تنها یکی از این اعضای آن برابری می‌کند با کل وزن نهادهای فرهنگی جمهوری اسلامی. در واقع اگر در همان دوران «ستم‌ شاهی» بنا بر گزینش وزیر فرهنگی بود یا قرار بود که اعضای شورایی فرهنگی منصوب شوند، کسی مانند پرویز ناتل خانلری انتخاب می‌‌شد که ارتفاع قدش به اندازه دبیران و فرزانگان کهن ایران از بیهقی و خواجه نظام و خواجه نصیر و خواجه رشیدالدین تا قائم مقام فراهانی و امیر نظام بود. این نام‌ها را بگذارید کنار سفلگانی مانند محمدمهدی اسماعیلی، وزیر ارشاد اسلامی و عبدالحسین خسروپناه که حقیقتا حتی نام بردن از اینها به عنوان دبیران عالی رتبه دولت علیه ایران باعث شرم و خجالت است.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1598365524362203139

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1613842984562315265

س.ا.ک

۱۴۰۱ مرداد ۲۷, پنجشنبه

فتوای ارتداد سلمان رشدی و تئوری انقلاب مداوم روح‌الله خمینی

اقدام به ترور سلمان رشدی بار دیگر بحث در مورد حکم ارتداد را به مثابه یک مسئله مطرح کرده است. به ویژه مجازات دنیوی آن در فقه اسلامی - شیعی و علی الخصوص فتوای آقای خمینی در مورد نویسنده کتاب آیات شیطانی به عنوان مصادیقی از این حکم شرعی مورد پرسش‌ و تامل جدی قرار گرفته است. بدون هیچ شکی بحث شرعی یا بهتر بگویم نقد فقه و نقد دین در این مورد ضروری است. اما به باورم فتوای ارتداد سلمان رشدی توسط آقای خمینی بیش از اینکه مبنای فقهی داشته باشد بحثی سیاسی یا بهتر بگویم ایدئولوژیک است. 
سال آخر زندگی آقای خمینی مملو از اعمالی است که به تعبیر دکتر آبراهامیان ناشی از نگرانی ولی فقیه اول از آینده حکومتی بود که خود موسسش نیز بود. البته آبراهامیان صدور دستور اعدام‌های زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ را از مصادیق این اعمال می‌داند. اما به نظرم می‌شود این فهم را توسعه و به سایر رفتارهای سیاسی آقای خمینی تسری داد. یاس و سرخوردگی عمیق نیروهای انقلابی بعد از جنگ و شرایط عمومی کشور که خواهان گذار از یک دولت انقلابی با تمام مختصات خود به یک «دولت نرمال» بود برای شخص خمینی به عنوان یک موسس انقلابی قابل قبول نبود. او می‌دانست که از بین رفتن این فضای انقلابی برابر است با نابودی فهم خاص و منحصر به فرد او از حکومت اسلامی و ولایت فقیه و دولت انقلابی. تجربه ده سال حکومت مطلقه به او نشان داده بود که مهمترین توجیه او برای تاسیس حکومت اسلامی، یعنی اجرای احکام شرعی، نه تنها ممکن نشده بلکه حتی مطلوب هم نبوده است. در واقع حکومت اسلامی آقای خمینی به جای اینکه اجراکننده تمام و کمال احکام شرعی باشد، کم کم تبدیل شد به حکومتی که مرتب بر اجرای این احکام تبصره می‌زد تا از اجرای آنها جلوگیری کند. مهمترین راه او هم بسط حیرت‌انگیز اختیارات حاکم بود تا آنجا که تفسیری از اختیارات ولی فقیه ارائه کرد که تعطیلی مهمترین احکام شرعی اسلامی را برای مصلحت نظام ضروری می‌دانست. باوری کاملا منحصر به فرد در طول تاریخ تشیع. 
در واقع می‌توان گفت که در برآیند نهایی آقای خمینی آخوندی کاملا سیاسی بود. در نهایت نه فقه و شریعت، بلکه نظام سیاسی، با تفسیر ویژه خودش، و ایدئولوژی سیاسی اسلام‌گرایانه برای او اهمیت داشت. معیار عمل او نه فقه بود و نه عرفان و نه اخلاق و فلسفه بلکه تنها ایدئولوژی سیاسی‌اش بود. فقه و عرفان صرفا ابزاری برای عمل سیاسی او بودند. اگر سیاست و ایدئولوژی سیاسی اقتضاء می‌کرد، عمل خلاف مسلمات فقهی به نام مصلح نظام توجیه می‌شود یا شاذترین تفسیر از مفاهیم عرفانی و فلسفی در سیاست به کار گرفته می‌شد. به بیان دیگری دین، فقه، شریعت و عرفان و امثالهم در نهایت ابزار او برای توجیه قدرت سیاسی بودند. و این چیزی جز ایدئولوژی نبود. فقه ایدئولوژیک و عرفان و فلسفه ایدئولوژیک او کاملا در خدمت قدرت سیاسی بودند.
 این البته به معنای دفاع از این فقه موجود نیست. این فقه بدون آقای خمینی هم توانایی توجیه هر مفسده‌ای را دارد. اما معیار آقای خمینی فقه نبود. به عنوان مثال در همین فقه موجود برای مرد مرتد امکانی برای توبه و فرار از مجازات مرگ مندرج در تحت حدود شرعی و فقه جزائی وجود دارد. اما آقای خمینی بدون در نظر گرفتن این معیار مسلم فقهی ادعا کرد که اگر سلمان رشدی زاهد زمان هم بشود باز هم اعدامش واجب است. یا در همین فقه موجود شما نمی‌توانید فرد محکوم را برای عملی که یک بار برای آن محاکمه و مجازات شده دوباره محاکمه و مجازات کنید. اما آقای خمینی در تابستان سال ۶۷ چنین کرد. در مورد تفسیر عرفانی - فقهی از ولایت فقیه همین قاعده برقرار است. بسط اختیارات ولایت فقیه به ویژه از سال ۶۶ به بعد با هیچ معیار نقلی و عقلی قابل توجیه نیست غیر از تفسیر بسیار شاذ از عرفان سیاسی. یعنی دقیقا کاری که خمینی آن را کرد و چنان تفسیر شاذ و بسیطی از اختیارات ولی فقیه ارائه داد که در تاریخ تشیع و حتی در تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، از ابتدای تاسیس دولت ایرانی تا دوره معاصر، چنین تفسیری اگر نه منحصر به فرد لااقل می‌توان گفت بسیار کم‌بسامد است. 
اگر بنا بر معیار فقهی می‌بود، ولایت آقای خمینی در همان ماه‌های اول حاکمیتش باطل محسوب می‌شد. آقای خمینی در همان ماه‌ها و سال‌های اول بسیاری از معیارهای مسلم فقهی را برای امام جماعت و قضاوت و به طبع برای ریاست از دست داده بود. بر اساس همین فقه موجود حتی یک دروغ یا بهتان می‌تواند ولایت فرد را ساقط کند اما دروغ‌ها و بهتان‌های آقای خمینی یکی دو تا نبود. دروغ در مورد ساختار جمهوری جدید و نقش روحانیون در حکومت یا بهتان به دکتر محمد مصدق شاید مهمترین آنها باشد. همه اینها برای این است که نشان بدهم که اعمال آقای خمینی را نمی‌توان با فقه توضیح داد. مهمترین معیار قابل فهم سیاست است. 
این سیاست است که حکم اعدام زندانیان در سال ۶۷ را توجیه می‌کرد، این سیاست است که تنها شش ماه بعد از آن فتوای اعدام سلمان رشدی را توجیه می‌کند و باز هم این سیاست است که در فروردین ۶۸ و تنها چند هفته پس از فتوای ارتداد رشدی، حکم برکناری آقای منتظری را از قائم مقامی رهبری توجیه می‌کند. و حتی این سیاست است که عدم اجرای حکم اعدام برای علی اکبر حکمی‌زاده را توجیه می‌کند. آقای خمینی در اولین مکتوبات خود تلویحا حکم به ارتداد او و مرحوم سید احمد کسروی داده بود و ترور کسروی ناشی از توجیهات امثال خمینی بود اما حکمی‌زاده تا زمان مرگ در سال ۱۳۶۶ در ایران زندگی می‌کرد و کسی هم کاری به کار او نداشت. 
آقای خمینی از مرگ قریب‌الوقوع خود آگاه بود و می‌دانست بخش حزب‌الهی حامی‌اش نیاز به یک انرژی انقلابی جدید دارند تا بار دیگر به نظام او اعتماد پیدا کنند و امیدوار بشوند و همچنین می‌دانست که نظام جدید را باید برای دوران بعد از خودش آماده نگاه دارد. باید آخرین بازماندگان جنگ‌ قدرت در دوران پس از انقلاب در زندان‌ها از بین می‌رفتند. باید مسئله جانشینی حل می‌شد و باید به همگان، به ویژه به حامیان داخلی، اثبات می‌شد که نظام جمهوری اسلامی در چارچوب قواعد و نظم‌های موجود بین‌المللی قابل فهم نیست. این نظام اگر بخواهد می‌تواند خارج از مرزهای خودش هم حکم به اعدام فرد مرتد بدهد. چنین اقدامات عجیبی در رژیم‌ها و سازمان‌های انقلابی بی‌سابقه نیست. می‌توانیم انقلاب فرهنگی مائو در چین و تئوری‌های انقلاب‌های مداوم در رژیم‌ها و احزاب کمونیستی و یا حتی انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق را هم همین طور بفهمیم. 
آقای خمینی از همه ابزارهای ممکن از جمله فقه و عرفان دینی برای توجیه قدرت سیاسی استفاده کرد. احتمالا با این کار مهمترین ضربه ممکن را هم دین وارد کرد. دینی که تبدیل به توجیه‌گر قدرت سیاسی شود در عمل چیزی نیست جز ایدئولوژی سیاسی بی‌اهمیتی که خود با دست خویشتن خودش را نابود کرده است. 
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558510223123697664
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558742350595342337
س.ا.ک

۱۴۰۱ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

در مورد مستند «حسینعلی ۲»

 پنج سال پیش مستندی به نام «قائم مقام» در مورد مرحوم آیت‌الله العظمی حسینعلی منتظری در مرکز مستند صور، وابسته به نهادهای حکومتی، منتشر شد. مستندی که به گفته بیت آن مرحوم، شاگردانش و بسیاری از کارشناسان نمونه‌ای بود از تدلیس سازندگان، برای بدنام کردم آقای منتظری. سال گذشته دفتر آقای منتظری تلاش کرد تا برای پاسخ‌گویی به این مستند، مستند دیگری به نام «حسینعلی» تهیه و توزیع کند. اما ابتدای زمستان ۱۴۰۰ در حالی که هنوز مستند در مرحله تهیه بود، ماموران امنیتی به خانه سازندگان این مستند حمله کردند و کلیه فیلم‌های تهیه شده را هم ضبط کردند و برای سازندگان هم پرونده‌های امنیتی ساختند. این ماجرا نمونه‌ دیگری است از استانداردهای دوگانه در حکومت که از یک طرف افرادی مجاز اند با استفاده از بودجه و حمایت حکومتی به دیگران اتهام بزنند اما طرف مقابل حتی اجازه ندارد با بودجه شخصی به اتهامات وارد شده پاسخ دهد. به هر حال پس از این اتفاق، برخی از شاگردان آقای منتظری به طور مستقل مستند دیگری در مورد آقای منتظری تهیه می‌کنند که آن در ارتباط با مستند توقیف شده آن را «حسینعلی ۲» نامیدند. این مستند از ابتدای مرداد ۱۴۰۱ به طور هفتگی از طریق شبکه‌های برخط پخش می‌شود. 
پخش قسمت دوم مستند «حسینعلی ۲» انگیزه‌ای شد برای نوشتن این چند خط در نقد آقای منتظری، شاگردان و اعضای دفتر او. برای من و بسیاری دیگر نقد آن مرحوم حقیقتا دشوار است. او به راستی یکی از الگوهای مقاومت در تاریخ ایران معاصر است و فداکاری‌ها، آزادگی و شجاعت او در موقعیت‌های تاریخی مختلف فراموش شدنی نیست. اما به عقیده ام امروز بعد دوازده سال از درگذشت آن مرحوم، نقد آن مرحوم و به ویژه نقد اندیشه سیاسی - فقهی و عملکرد سیاسی او ضروری است. علی الخصوص وقتی در یکی از قسمت‌های آن دیدم که بسیاری از اعضای دفتر، شاگردان و حتی دوست‌داران آن مرحوم هنوز آماده پذیرش این نقدها نیستند. قسمت دوم این مستند در مورد نقش آقای منتظری در اضافه‌کردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی بود. متاسفانه جزء دکتر محسن کدیور، تقریبا همه شاگردان و اعضای دفتر آن مرحوم توجیه‌های غیرقابل‌قبولی در مورد عملکرد و اندیشه سیاسی آقای منتظری بیان کردند. 
 به گفته شاگردان و دوست‌داران آقای منتظری مسئولیت آن مرحوم در وارد کردن اصل ولایت فقیه چندان برجسته نیست. در واقع در آن زمان بسیاری از سیاست‌مداران و روحانیون به چنین اصلی باور داشتند و در این جهت تلاش کردند. به نظرم می‌رسد این ادعا با شواهد تاریخی چندان هماهنگ نیست. همان طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان، ایرج مصداقی، در این قسمت مستند بیان کرد، می‌شود نقد آقای منتظری را در ایران مورد به شیوه برخورد آن مرحوم با پیش‌نویس قانون اساسی شروع کرد. آقای منتظری و سایر موافقان ولایت فقیه انتخاب شده بودند تا پیش‌نویس قانون اساسی‌ای که در دفتر طرح‌های انقلاب نخست‌وزیری دولت موقت جمهوری اسلامی تحت مدیریت مرحوم دکتر یدالله سحابی تهیه شده بود را به تصویب نهایی یا پیله‌بیسیت برسانند. اما آقای منتظری برخلاف آیین‌نامه «مجلس بررسی نهایی قانون اساسی» و برخلاف موضوع وکالتی که از موکلین خود برای ورود به این مجلس دریافت کرده بود، نه تنها کل پیش‌نویس مصوب را کنار گذاشت بلکه برخلاف قانون و رای موکلان خود قانون اساسی جدیدی نوشتند که با آرمان‌های انقلاب اسلامی و روح پیش‌نویس قانون اساسی مصوب تضاد کامل داشت. قانون اساسی‌ای که آقای منتظری به واسطه قدرت فقاهتی و سرمایه اجتماعی و اخلاقی خود به تصویب رساند، در عمل کشور را برای تمام سال‌های بعد به بن‌بستی پایان‌ناپذیر وارد کرد. اما متاسفانه این نکته مهم توسط شاگردان آن مرحوم نادیده گرفته شده که بدون حمایت تام و کمال آقای منتظری بسیار بعید بود که اصل ولایت فقیه وارد قانون اساسی بشود.
اما بحث در این مورد به همین جا خاتمه پیدا نمی‌کند. بعد از بیش از چهار دهه از پیروزی انقلاب، تاسیس جمهوری اسلامی و حاکمیت قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه، همچنان شاگردان و دوست‌داران آقای منتظری تصویر روشنی از آراء سیاسی و اندیشه سیاسی - فقهی استادشان ندارند. طبق تحقیقی که دکتر کدیور انجام داده است، آقای منتظری در زمان ریاست بر مجلس بررسی نهایی قانون اساسی به «ولایت انتصابی عامه متمرکز فقیه» باور داشت. یعنی آقای منتظری اعتقاد داشت که عامه فقها بر اساس نصب خداوند دارای ولایتی هستند که کاملا متمرکز است. یعنی آقای منتظری به ایده‌های شناخته شده در حقوق عمومی و حقوق اساسی مانند تفکیک قوا، قانون‌گذاری یا استقلال دادگستری باور نداشت. از نظر او رئیس قوه مجریه، معاون اجرای ولی فقیه بود. مجلس در نهایت مجلس برنامه‌ریزی و مشورتی بود و نه قانون‌گذاری چرا که قانون همان شریعت بود و نیازی به قانون‌گذاری هم نبود. قوه قضائیه هم در نهایت حکومت حاکمان شرع منصوب ولی فقیه در دادگستری برای اجرای شریعت بود و نیروهای مسلح هم چیزی بود در حد مرزبانان دارالسلام. این ایده به اشکال مختلفی در قانون اساسی فعلی هم برجسته است. البته اینها تاسیس خود آقای منتظری نبود. آقای خمینی هم در کتاب بیع و کتاب حکومت اسلامی شبیه به همین حرف‌ها را بیان کرده بود. آقای منتظری به تعبیر دکتر کدیور در آن زمان سایه آقای خمینی بود.
این نمونه‌ای از تصویر آقای منتظری از حقوق عمومی، حقوق اساسی و قانون اساسی بود. تصویری به شدت ساده‌انگارانه و مخرب که ما را پیش از دوران مشروطیت برد. البته آقای منتظری در این برداشت معیوب تنها نبود. عموم روحانیون انقلابی و حتی روحانیون سنتی هیچ تصویری از حقوق عمومی و قانون اساسی و مفاهیم بنیادین آن مانند دولت، حکومت، حاکمیت، تفکیک قوا، دادگستری و امثالهم نداشتند و هنوز هم ندارند. نتیجه این ناآگاهی و برداشت ایدئولوژیک از دین و شریعت و فقه بعلاوه توازن قوای سیاسی به نفع حامیان آقای خمینی باعث ورود اصل ولایت فقیه به قانون اساسی ایران شد و بدون هیچ شک و تردیدی آقای منتظری یکی از اصلی‌ترین مسئولان آن بود. نقد آقای منتظری در این مورد و نقد عملکرد او در موارد دیگری در دوره جمهوری اسلامی و قائم مقامی امروز بیش از زمانی دیگری ضروری است. 

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558108117451190273

س.ا.ک

۱۴۰۱ تیر ۱۵, چهارشنبه

پرسش از دو تصمیم سیاسی دکتر کریم سنجابی؛ بیانیه سه ماده‌ای و مخالفت با نخست‌وزیری شاپور بختیار

کم و بیش امکان ندارد که شما یادی از مرحوم دکتر کریم سنجابی بکنید اما عده‌ای بحث بیانیه‌ سه ماده‌ای چهارم آبان ۱۳۵۷ و مخالفت با نخست‌وزیری دکتر شاپور بختیار را مطرح نکنند. البته قابل فهم است. این روایت و برداشت مسلطی است که بلافاصله بعد از انقلاب اسلامی مطرح شد و هنوز به اشکال مختلف ادامه دارد. خودم هم تا چند سال پیش به در چهارچوب همین روایت مسلط فکر می‌کردم. اما در سال‌های اخیر، و با انتشار اسناد و پیشرفت پژوهش‌های مربوط به انقلاب اسلامی، بسیاری از جوانب آن روایت مسلط مورد نقد قرار گرفته است. از جمله روایت مسلط در مورد این دو رویداد سیاسی.
آنچه می‌شود به اختصار گفت این است که دکتر سنجابی به معنای دقیق کلمه یک رجل سیاسی بود و مانند بسیاری از رجال سیاسی قدیمی ایران، آلوده به ایدئولوژی‌های سیاسی جدید هم نشده بود. یعنی سیاست برایش تفریح نبود. بر اساس فهمی از قدرت سیاسی و رابطه بین نیروها تحلیل می‌کرد و تصمیم سیاسی می‌گرفت. سیاست‌مدارانی مانند دکتر سنجابی، دکتر صدیقی و مهندس بازرگان و حتی برخی از نزدیکان دربار مانند دکتر علی امینی به درستی متوجه این نکته شده بودند که هیچ تغییری در ایران بدون تایید یا اقلا همکاری آقای خمینی ممکن نیست. برای این امر شاهدی بهتر از تلاش‌های بعدی همه این نیروها، از جمله شخص شاه و نزدیکانش و بختیار برای نزدیکی و جلب همکاری آقای خمینی وجود ندارد. بر این اساس بود که دکتر سنجابی پس از مذاکره با خمینی بیانیه سه ماده‌ای خود را منتشر کرد. بیانه‌ای سیاسی - حقوقی که راه برای حضور نیروهای ملی در صحنه سیاسی، همکاری با آقای خمینی و مذاکره با شاه باز می‌کرد. و این اتفاق رخ داد و چند هفته بعد از این بیانیه شاه از دکتر سنجابی برای پذیرش نخست‌وزیری دعوت به عمل آورد.
عدم پذیرش پیشنهاد نخست‌وزیری شاه و مخالفت با نخست‌وزیری بختیار هم در همین چهارچوب بود. این عدم پذیرش و مخالفت به این دلیل نبود که خودش می‌خواست نخست‌وزیر بشود یا صرفا با نخست‌وزیری بختیار مخالف بود. بلکه به این علت بود که علیرغم شکلی از تایید و همکاری با آقای خمینی، اتحاد نیروهای ملی و از همه مهم‌تر مسئله فرماندهی نیروهای مسلح هم مطرح بود. دکتر سنجابی نخست‌وزیری را نپذیرفت، به همان دلیلی که دکتر صدیقی هم نپذیرفت. به این دلیل که شاه حاضر نشد که فرماندهی نیروهای مسلح را به نخست‌وزیری، وزارت دفاع و کابینه منتقل کند. به عقیده دکتر سنجابی پذیرش نخست‌وزیری بدون تایید آقای خمینی و اتحاد نیروهای ملی و فرماندهی نیروهای مسلح یعنی نابودی نخست‌وزیر و نیروهای ملی. دقیقا اتفاقی که با پذیرش نخست‌وزیری بختیار، بدون تایید یا مذاکره با خمینی، بدون وحدت نیروهای ملی و بدون حل مسئله فرماندهی نیروهای مسلح رخ داد. بختیار با پذیرش نخست‌وزیری، با شرایطی که گفته شد، هم خود را نابود کرد و چنان ضربه‌ای به بلوک نیروهای ملی زد که آنها بعد از آن هرگز نتوانستد به عنوان یک نیروی مستقل در انقلاب در برابر یاران آقای خمینی سربلند کنند.
برای مقایسه فهم سیاسی دکتر سنجابی با دکتر بختیار هم کافی است به خطرات این دو نفر مراجعه کنید. در دو کتابی که به عنوان خاطرات سیاسی دکتر بختیار منتشر شده، یعنی کتاب یکرنگی و تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه‌گر از دکتر بختیار سوال می‌کند که وقتی تایید آقای خمینی را نداشتید، وقتی نیروهای ملی پشت سر شما نبودند، وقتی ارتش از شما تبعید نمی‌کرد، وقتی روحانیت، چپ‌ها و بسیاری از مردم با شما همراه نبودند، روی چه نیروی حساب باز کردید که نخست‌وزیری را پذیرفتید؟ دکتر بختیار پاسخ می‌دهد: «روی نیروی ایمان». در جای دیگری هم می‌گوید روی «قدرت حقیقت». نیروی ایمان و قدرت حقیقت در سیاست همان جایگاهی را دارد که کف‌بینی و رمالی دارد. در واقع هیچ جایگاهی ندارد. سیاست فهم قدرت و شناخت رابطه نیروهای سیاسی و تلاش برای برقراری توازن قوا به نفع مصالح عمومی. دقیقا برداشتی که رجال سیاسی‌ای مانند دکتر سنجابی، دکتر صدیقی، مهندس بازرگان و حتی دکتر علی امینی داشتند. آنها قدرت سیاسی را می‌شناختند، رابطه بین نیروهای سیاسی را می‌فهمیدند، می‌دانستند که بدون تایید یا همکاری آقای خمینی، وحدت کلان نیروهای ملی، و حل مسئله فرماندهی نیروهای مسلح توازن قوا برای حراست از مصالح عمومی برقرار نمی‌شود. وقایع بعد مشخص کرد که آنها کم و بیش درست می‌گفتند.
این داده‌ها و تحلیل‌ها صرفا بخشی از بازخوانی تاریخ انقلاب اسلامی است. هنوز نیاز به اسناد و تحلیل‌های بیشتری است. هنوز پژوهش‌های زیادی باید انجام شود. اما آن چیزی که می‌شود گفت این است که آن روایت مسلط مبتنی بر مقصریابی، در اینجا دکتر کریم سنجابی، احتمالا نمی‌تواند پاسخی روشمند و علمی به نقدهای وارد شده بدهد. اما هنوز برای بازخوانی راه زیادی باقی است.



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1544239996793757696
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1544253567053271042


س.ا.ک

۱۴۰۱ تیر ۱۴, سه‌شنبه

به یاد دکتر کریم سنجابی؛ در بیست و هفتمین سالروز درگذشتش

 


امروز ۱۳ تیر ماه، بیست و هفتمین سالروز درگذشت دکتر کریم سنجابی است. وزیر فرهنگ کابینه دکتر محمد مصدق، اولین وزیر خارجه دولت موقت انقلاب اسلامی، استاد حقوق دانشگاه تهران، دبیر اول جبهه ملی ایران و از رهبران حزب ایران. شریف‌مردی از تبار ایرانیان کُرد که سال‌ها برای آزادی و استقلال ایران مبارزه کرد و در سال‌های آخر عمر، به ناحق در غربت زیست و در غربت از دنیا رفت.
زندگی سیاسی دکتر سنجابی هم مانند هر سیاست‌مدار دیگری پر است از فراز و نشیب‌های کوچک و بزرگ. از موفقیت‌ها و شکست‌ها تا دلیری‌ها و خطاها. متاسفانه هنوز تحقیق درستی در مورد کارنامه سیاسی او صورت نگرفته است. به ویژه به دلیل شکست تجربه انقلاب و جمهوری اسلامی و در میان غوغای طرفداران استبداد پیشین، هنوز با یکی از آخرین بازماندگان رجال سیاسی قدیم کشورمان به درستی آشنا نیستیم.
شاید از معدود اسنادی که از طرف خود مرحوم دکتر سنجابی باقی مانده، خاطرات سیاسی او با نام «امیدها و ناامیدی‌ها» است که از مجموعه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد منتشر شده است. جدا از نقصان‌های جدی آن مجموعه، بخش پایانی آن خاطرات حقیقتا داستانی است پر آب چشم! پس از وقایع خرداد سال ۶۰ و تکفیر آقای خمینی، مرحوم دکتر سنجابی برای ماه‌ها در خفا زندگی می‌کند و بعد مجبور به خروج از ایران می‌شود. در مسیر خروج با حوادثی هولناک مواجه می‌شود. حوادثی مانند گم‌ کردن همسر کهنسان خود در سرمای زمستان در مرز کوهستانی ایران و ترکیه.
همان طور که گفته شده زندگی سیاسی او هم خالی خطا یا شکست احتمالی نیست. لذا نگاه انتقادی به کارنامه او از ضروریات دوره ماست. اما به نظرم در کنار نگاه انتقادی، ضروری است که یاد و خاطره او و امثال او هم زنده نگه‌داشته شود. این را در درجه اول به خودم می‌گویم. به این دلیل که چند روز پیش وقتی برخی از اوباش پهلوی‌چی، از جمله چند مشاور رضا پهلوی، زیر توییت دکتر حسین موسویان، دبیر فعلی جبهه ملی ایران، انواع و اقسام تهمت‌های زشت، نفرت‌انگیز و شرم‌آور را نثار دکتر سنجابی کردند، با خودم گفتم همیشه باید در خاطر داشته باشیم روزگاری نه چندان دور، در میان مخالفان رژیم پیشین و رژیم کنونی افرادی از جنس دکتر کریم سنجابی هم بودند و مخالفت با نظام سیاسی مستقر هرگز در انحصار اوباش نبوده و نیست. منش و روش رجال سیاسی بزرگ ما، مانند دکتر سنجابی، همیشه باید در برابر ما باشد.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1544050913601617922

س.ا.ک

۱۴۰۱ خرداد ۲۹, یکشنبه

در مقایسه بین رتوریک آقای خمینی و و رتوریک براندازان انقلابی؛ «شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد»

آقای خمینی تا موقعی که بر سر کار نیامده بود، حرف‌های فوق‌العاده‌ای می‌زد و شعارهای خیلی زیبایی می‌داد. مثلا می‌گفت جمهوری اسلامی یعنی عین جمهوری فرانسه. ادعا می‌کرد که در دوران پس از انقلاب، انتخابات دولت او آزادترین انتخابات جهان خواهد بود. او از آزادی و برابری برای مردم و استقلال برای کشور صحبت می‌کرد. حتی مارکسیست‌ها هم قرار بود که در جمهوری او کاملا آزاد باشند. از برادری ارتش با مردم حرف می‌زد. دادگستری اسلامی حکومت او قرار بود عدالت و قسط را در بالاترین درجه برقرار کند. او خدا و پیامبر و دین را و انسانیت و کشور و ملت را شاهد می‌گرفت که حکومت اسلامی او بهترین حکومت روی زمین خواهد بود. اما همین که بر سر کار آمد، وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ! رژیم او کاری کرد که به قول مرحوم مهندس بازرگان مردم ایران خسر الدنيا و الآخرة شدند.
البته آقای خمینی اینقدر اهل سیاست بود که که بفهمند چگونه باید بر ضد رژیم مستقر پیشین توطئه کند. در واقع او سیاسی‌ترین فرد دوره خود بود که توانست با ابزارهایی نه چندان زیاد و قوی و عموما با استفاده از رتوريک سیاسی درخشانی خود، چنان خواص و عوام را دور خود جمع کند که در طول تاریخ انقلاب‌های جهان بی‌سابقه بود. او یک رجل سیاسی به معنای دقیق کلمه بود که برای هدف خود همه‌گونه وسیله را به خدمت می‌گرفت.
کافی‌ است رفتار سیاسی رهبر انقلاب اسلامی را با انقلابیون و براندازان فعلی مقایسه می‌کنیم تا ببینم چه تفاوت بزرگی وجود دارد بین یک رجل سیاسی و یک موسس، با کسانی سیاست‌ برایشان بیشتر محل تفریح و کسب و کار است. به باورهای نو انقلابیون و براندازان فعلی کاری ندارم. بحثم فقط عمل و رتوریک سیاسی است. آقای خمینی از استقلال صحبت می‌کرد، انقلابیون جدید برای نخست‌وزیر اسرائیل و رئیس‌جمهور آمریکا نامه‌ می نویسند و طلب تحریم بیشتر و حتی جنگ بر ضد ایران می‌کنند. خمینی از انتخابات آزاد صحبت می‌کرد، انقلابیون جدید از الان در انتخابات آزاد را در رژیم آینده بسته اند. بنیادگذار جمهوری اسلامی از عفو عمومی صحبت می‌کرد، اما انقلابیون جدید هنوز به ایران نرسیده خبر از دادگاه‌های صحرایی می‌دهند و حتی امروز هم آبرو و مال و کرامت و حتی جان دگراندیشان برایشان پشیزی ارزش ندارد. خمینی با اینکه با شریعتی و خیلی از چپ‌ها مخالف بود، اما به خاطر موقعیت انقلابی و پروژه سیاسی خودش سعی می‌کرد از اظهارنظر مستقیم بر ضد آنها خودداری کند، انقلابیون جدید اما کاری ندارند که دوست‌داران شریعتی یا به طور کلی اصلاح‌طلبان یا چپ‌ها هواداری بین مردم دارند یا ندارند، چنان با هرکسی مخالفشان است برخورد می‌کنند که تو گویی در روز بعد از انقلاب‌شان حتی جنازه‌ خیلی‌ از آن روشنفکران چپ‌گرا را هم از قبر بیرون خواهند آورد و آتش خواهند زد! زندگان که به جای خودش. و کرور کرور موارد مشابه دیگر که نشان می‌دهد که تفاوت ره از کجا تا به کجاست!
بهرام بیضایی در فقره آخر نمایش‌نامه مرگ یزدگرد، از زبان زن آسیابان که به لشکریان اسلام می‌نگریست، خطاب به نمایندگان ساسانیان می‌گوید: «شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد». گویا حکایت ماست در مواجهه با نمایندگان استبداد فعلی و استبداد‌خواهان آینده. انقلابیون ۵۷ که درفش استقلال و عدالت و آزادی و برابری برافراشته بودند، داوری‌‌ نهایی‌شان وضع فعلی ما است. تا درفش سیاه انقلابیون و براندازان امروز چه باشد!

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1538528508997156865


س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۲۸, پنجشنبه

در مورد شاپور بختیار

چند سال پیش خاطرات سیاسی دکتر شاپور بختیار را می‌خواندم. همان مجموعه تاریخ شفاهی هاروارد را می‌گویم. حقیقتا یکی از اعجاب‌آورترین چیزهایی بود که خوانده بودم. برایم باورکردنی نبود که نخست‌وزیر ماه‌های منتهی به انقلاب اسلامی و فعال سیاسی حرفه‌ای چند دهه منتهی به انقلاب چنین تصور خام و ساده‌ای نسبت به سیاست داشته باشد. البته نتیجه ساده‌انگاری او خیلی سریع‌تر از آن چیزی که تصور می‌شد خودش را نشان داد.
در جایی مرحوم دکتر حبیب لاجوردی، به عنوان مصاحبه‌گر، از دکتر بختیار سوال می‌کند که وقتی پشتیبانی آیت‌الله خمینی و نیروهای انقلابی را نداشتید، وقتی پشتیبانی جبهه ملی و حزب ایران را نداشتند و حتی نیروهای سیاسی حاضر در خیابان و به ویژه نیروهای مسلح از شما حمایت نمی‌کردند، برای قبول نخست‌وزیری روی چه نیروهای حساب باز کردید؟ دکتر بختیار پاسخ می‌دهد: نیروی ایمان!
همین یک جمله نشان‌دهنده برآیند عقل سیاسی دکتر بختیار است. لب لباب سیاست مدرن فهم قدرت سیاسی، رابطه نیروها و فهم توازن قوای سیاسی است. سیاست‌مداری که اینها را نفهمد، هیچ چیز از سیاست نفهمیده است. کسی که نفهمد که پذیرش نخست‌وزیری به «نیروی ایمان» نیاز ندارد، نیاز به این دارد که قدرت سیاسی را بفهمیم، ببینم که رابطه نیروهای سیاسی چگونه است و چگونه می‌توان در این فضا توازنی به نفع مصالح عمومی برقرار کنیم.
تفاوت مرحوم دکتر صدیقی و مرحوم دکتر سنجابی با دکتر بختیار دقیقا همین بود. آنها می‌دانستند که بدون حمایت یا اقلا شکلی از مشارکت آیت‌الله خمینی هر عمل سیاسی در ایران آن زمان منتهی به شکست می‌شود. کاملا متوجه بودند که باید در درون نیروهای ملی انسجامی ایجاد کنند چرا که بدون وحدت، این بلوک سیاسی عملا از سیاست وقت حذف می‌شدند. به ویژه متوجه بودند که مسئله اصلی کشور نیروهای مسلح است. بحث اصلی سیاسی در آن زمان بر سر این بود که ارتش چه تصمیمی خواهد گرفت. کودتا خواهد کرد یا کشتار یا اینکه تسلیم خواهد شد؟ مرحوم دکتر صدیقی نخست‌وزیری را نپذیرفت چرا که می‌دانست ارتش موجود، ارتش ملی نیست، بلکه ارتش شاه است. بدون حضور شاه این ارتش دوام نخواهد آورد. به همین دلیل با خروج شاه از کشور مخالف بود و حضور او، ولو در جایی مثل کیش را ضروری می‌دانست. چیزی که شاه زیر بار آن نمی‌رفت چون هم می‌خواست کشور را ترک کند و هم به امید بازگشت مجدد حاضر به دادن فرماندهی نیروهای مسلح به هیچ کس نبود. مرحوم دکتر سنجابی هم به همین دلیل نخست‌وزیری را نپذیرفت، چون شاه حاضر نشد فرماندهی نیروهای مسلح را به وزیر دفاع و کابینه منتقل کند. همان طور که حاضر نشد به کابینه بختیار منتقل کند. اما بختیار بدون تعیین تکلیف مهمترین مسئله سیاسی و مهمترین ابزار اعمال قدرت، نخست‌وزیری را پذیرفت و با خروج شاه و بلاتکلیفی ارتشی که کاملا متکی به او بود، به چشم به هم زدنی کل ارتش فروپاشید و انقلاب به سرعتی غیر قابل پیش‌بینی پیروز شد.
پذیرش نخست‌وزیری بدون اجماع در نیروهای ملی، عدم مشارکت و حتی رایزنی با آیت‌الله خمینی و عدم تعیین تکلیف فرماندهی نیروهای مسلح توسط دکتر شاپور بختیار، هم او را نابود کرد و هم بزرگ‌ترین ضربه را به نیروهای ملی وارد کرد. در واقع بلوک قدرتی که به طور سیاسی توانایی این را داشت که در برابر مجموعه نیروهای تندرو بایستد، ظرف چند ماه از قدرت حذف شد. البته آنها تا پیش از خرداد ۶۰ تلاش می‌کردند که همچنان در فضای سیاسی حضور پیدا کنند. دقیقا همان زمانی که دکتر شاپور بختیار با آن همه سابقه ملی مشغول رایزنی با صدام حسین برای حمله به ایران بود!

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1111185797846364160

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1493170688018067459

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۲۳, شنبه

«اگر انقلاب اسلامی رخ نداده بود ....»

این عبارت «اگر انقلاب اسلامی رخ نداده بود ....» من را یاد جمله‌ای از مرحوم ایرج افشار می‌اندازد. جایی می‌گفت: «مگر "اگر" در تاریخ ممکن است مقامی داشته باشد؟ "اگر" برای خیال‌پروری بهترین واژه بی‌بند و بار است». انقلاب رخ داد چون برآیند توان نظری و حاصل عمل سیاسی و فکری ما ایرانیان همین بود. از شاه کشور و روشنفکر چپ و راست مملکت تا طلبه فلان مسجد دنبال انقلاب بودند. یکی انقلاب سفید، یکی انقلاب سرخ و یکی هم انقلاب اسلامی. اگر از امور تصادفی صرف نظر کنیم، با توجه به گفتار مسلط حاکم بر ایران، پیروزی انقلاب اسلامی و غلبه روحانیون انقلابی و اسلام‌گرایان حاصل توازن قوای نیروی نیروهای سیاسی وقت در کشور بود.
می‌توانیم چند دهه دیگر را هم با همین «اگر»‌ها رویاپردازی کنیم و در مورد عصر طلایی پهلوی و یا عصر طلایی امام و یا حتی انحراف انقلاب و امثالهم روضه‌خوانی کنیم یا از خودمان به عنوان یک ملت سلب مسئولیت کنیم، حتی می‌توانیم بنشینیم در گوشه‌ای و گذر عمر ببینم. تاریخ‌مان نشان‌داده که در مواجهه با شکست‌ها عموما ترکیبی از همین رفتارها را انجام داده ایم. البته که هیچ کدام اینها راهی به رهایی نیست. ملت بالغ جای این اگر و مگرها، سوگواری برای گذشته‌ای مبهم، ذکر مصائب دردهای فعلی و فرار از وظیفه ملی، سرنوشت خودش را خودش تعیین می‌کند.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1492114842970468355

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۲۱, پنجشنبه

«فتنه ۵۷»؛ آنها هنوز صدای انقلاب مردم را نشنیده اند!

نقل است که وقتی تالیران، سیاست‌مدار و دیپلمات برجسته فرانسوی دوران انقلاب کبیر، بعد از انقلاب دوباره با خاندان سلطنت برخورد کرد و افکار و رفتار آنان را دید گفت: آنها نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند. حالا حکایت خاندان پهلوی است. البته مرحوم محمدرضا شاه هر اشکالی داشت، در ماه‌های آخر، اقلا در لفظ، گفت: من هم صدای انقلاب شما را شنیدم. اما چهل و اندی سال بعد از انقلاب اسلامی، فرح، شهبانوی پیشین ایران، که اتفاقا از عوامل موثر در آن سخنرانی تاریخی شاه هم بود، صحبت از «فتنه ۵۷» کرده است. این حرف شاهدی است از همان حکمتی که از تالیران نقل شده است. این خاندان در همه این دهه‌ها نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند.
به جای اینکه به دلایل و ریشه‌های آن انقلابی که حتی شاه فقید هم صدای آن را شنیده بود کمی فکر کنند، همچنان در فضای فتنه و فتنه‌گری مردم هستند. حتی نه برای تاریخ‌نگاری، برای پروژه‌ سیاسی خودشان هم هنوز نتوانسته اند به این سوال جواب بدهند که در ایران و ظرف چند دهه چه اتفاقی رخ داد که عامه مردمی که شاه را سایه خدا می‌دانستند، شاه شیعه و سلطان اسلام‌پناه بود و نمادی از ملک و دین، بعد از چند دهه همین شاه تبدیل شد به شر مطلق. این بندگان خدا شده اند ادامه‌دهنده راه آن خدا بیامرز بعد از کودتا ۲۸ مرداد. راهی که مهم‌ترین نتیجه آن از دست دادن همه فرصت‌های تغییر و اصلاحات بود که در نهایت هم منجر شد به «الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین!».
البته طبع مستبد و خاصیت نظام استبدادی همین است. «صم بکم عمی فهم لا یعقلون». کور و کر اند. کم کم تمام نظم‌ها و قانون‌های خوب را به هم می‌زنند و توانایی این را هم ندارند که تغییری، ولو به نفع خودشان، ایجاد کنند. شاه و اعوان و انصارش که به جای خود. آنها که رفته اند و تاریخ باید قضاوتی منصفانه‌ای در مورد آنها داشته باشد. اما چرا راه دور برویم. اهل ولایت امروز نصیحت می‌شنوند؟ توانایی دیدن بحران را دارند؟‌ نظمی و قانونی در کشور باقی مانده؟ آن زمان هم مثل امروز. دیکتاتورها زمانی صدای مردم را می‌شنوند که معمولا خیلی دیر شده است. گاهی هم هیچ وقت نمی‌شنوند!


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1491746030261579776
س.ا.ک