‏نمایش پست‌ها با برچسب سید جواد طباطبایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سید جواد طباطبایی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۵, جمعه

«نگاهی کوتاه به مفهوم سنت در آراء دکتر سید جواد طباطبایی»

تامل در «نظام سنت» یکی از ویژگی‌های مجموعه آراء مرحوم دکتر سید جواد طباطبایی بود. خصوصیتی که در بسیاری از آثار و نظریات او بروز و ظهور برجسته‌ای داشت و در دوره‌های مختلف فکری او هم دچار تحولات جدی‌ای شده بود.

تا آنجایی که می‌شود در اندیشه و دگرگونی‌های فکری طباطبایی مشاهده کرد، تامل در مورد سنت، با نقد تاریخ‌نگاری مسلط در ایران، به ویژه تاریخ‌نگاری فرمالیستی – مارکسیستی و به طور اخص با نقد علوم اجتماعی موجود و روشنفکری غالب در ایران همراه بوده است.

جریان‌هایی که با نگاهی ایدئولوژیک و غیر دقیق باعث بدفهمی‌های جدی و ژرف در مورد مفاهیم بنیادین اندیشه سیاسی شدند. به طور نمونه در مورد مفهوم «سنت»، اغراق نکرده ایم که اگر بگوییم در چند دهه گذشته شاید هفته‌ای نباشد که در دانشگاه‌ها و رسانه‌های عمومی ما بحثی در مورد مسئله «سنت و مدرنیته» مطرح نشده باشد. و پرسش‌هایی در مورد اینکه «چرا ما هنوز سنتی هستیم؟» و یا «چرا هنوز مدرن نشده ایم؟» به بحث گذاشته نشود. اما متاسفانه کمتر تامل جدی‌ای در مورد مفهوم سنت و تاریخ آن انجام شده است. اینجاست که طباطبایی علوم اجتماعی ایدئولوژیک و به تعبیر خود او «ایدئولوژی‌های جامعه‌شناسانه» را به نقد می‌گیرد و سوءبرداشت‌های آنان در تعمیم نادرست مفهوم سنت در حوزه‌های علمی کاملا متفاوت را باعث بدفهمی‌های عمیق می‌شمارد. در همین مثال باید اشاره کرد که سنت در علوم اجتماعی ایدئولوژیک مسلط در ایران در واقع ذیل بخشی از تلاش‌های پژوهشگران غربی یا حتی روشنفکران غربی در حوزه‌های مختلفی مانند شرق‌شناسی و مردم‌شناسی قرار دارد. این پژوهشگران و روشنفکران در بسیاری از مواقع تحقیقات خود را مورد جوامع غیرپیچیده‌ای متمرکز کرده اند که آن (Traditional society) یا جامعه سنتی می‌نامند. جوامعی که احتمالا دارای مناسبات بسیار ساده اجتماعی، سیاسی و اقتصادی اند و با این توضیح، احتمالا قرن‌هاست که جامعه ایران چنین ويژگی‌هایی ندارد و در نتیجه جامعه‌ای سنتی نیست اما فهم روشنفکرانه و جامعه‌شناسانه مسلط ما همچنان ذیل این تبیین نادرست قرار دارد.

خلط این بحث با مفهوم سنت به مثابه یک مفهوم فلسفی و نظری که تامل در مورد آن به طور اخص در الهیات مسیحی و سپس در فلسفه اروپایی تاریخی به اندازه تاریخ مسیحیت و تاریخ اندیشه اروپایی داشته، باعث شد که ما حتی مفهوم سنت را، که ریشه‌ای در تاریخ ایران در دوره اسلامی و به طور کلی در معارف اسلامی دارد، هم به درستی درک نکنیم.


بحث مفصلی که طباطبایی در جلد اول کتاب تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا، با نام «جدال قدیم و جدید در الهیات و سیاسات»، مطرح کرد، احتمالا تلاشی منحصر به فرد از زاویه دید یک پژوهشگر و فیلسوف ایرانی برای نگارش تاریخ اندیشه اروپایی بود که در فصول مختلف آن رساله، بحث‌ها و نظرت متعدد متألهان و فلاسفه مسیحی و اروپایی را در باب سنت و تحولات تاریخی آن را مطرح کرده است.

با توجه به این پژوهش‌ها و تاکید بر ضرورت استفاده اجتهادی از روش‌ها و اسلوب‌های علمی و مفاهیم و مقولات مدرنِ علوم اجتماعی و انسانی، طباطبایی به چهارچوبی برای توضیحِ سنت ایرانی، ارکان مختلف و همچنین نصوص موسس آن می‌رسد. به باور طباطبایی، و با توجه به اصل نظری وحدت در کثرت‌ها، سنت ایرانی متشکل از چهار رکن یا شاخه است.


الف ـ سنت اسلامی

طباطبایی «سنت اسلامی» را به مثابه یکی از ارکان تشکیل‌دهنده سنت ایرانی می‌داند. با باور او پس از فروپاشی شاهنشاهی ایران ساسانی و از دست رفتن کلیت دولت ایرانی، حکومتی با دین و فرهنگی متفاوت بر تمدن ایرانی مسلط می‌شود که سنت آن مبتنی بر نصی بود که آن نص هم قرآن، کتاب مقدس دین اسلام محسوب می‌شد. اما همین نص یکی از ارکان و نصوص سنت ایرانی را تشکیل داده است. نصی که ویژگی‌های منحصر به فردی بهره می‌برد. از جمله اینکه زبان آن به طور کلی حتی تاکنون برای عموم ایرانیان بدون واسطه قابل فهم نیست. اما ایرانیان این نص و این سنت را پذیرفتند. در بسط و شکوفایی آن کوشیدند و آن را از‌آن خود کردند اما همچنان خود را با نظام مسلط اُمت و خلافت در رابطه‌ای پیچیده و منحصر به فرد قرار دادند و این برخلاف تمام ملت‌هایی دیگری بود که کاملا ذوب در اُمت واحده و خلافت اسلامی شدند. ایرانیان خود را به تعبیر طباطبایی در «بیرونِ درون» خلافت و اُمت قرار دادند. یعنی ایرانی‌ها مسلمان شدند و مسلمان ماندند اما خود را به طُرُق متفاوت خارج از اُمت واحده و خلافت اسلامی قرار دادند. ویژگی‌ای که تا امروز هم به طور کلی یکی از ویژگی‌های ایران است.

انبوهی از تلاش‌های فقها، متکلمان، محدثان، مفسرانِ ایرانی حاصل تلاش‌ها در جهت این سنت است که اقلا تا پیش از حمله مغول، عموما پیرو مذاهب اهل سنت و جماعت بودند.


ب ـ سنت ایرانشهری

«سنت ایرانشهری» سنت دومی است که طباطبایی از آن به عنوان یکی از ارکان سنت ایرانی نام می‌برد. این سنت در واقع همه آن منابع و فرهنگی است که از دوران پیشااسلامی به دوره اسلامی منتقل شده است. انتقالی که بر نص یا نصوصی مبتنی بوده است که در آن ایرانیان احتمالا در واکنش به سنت اسلامی و یا در رابطه با آن و با توجه با نصوص قدیم خود، توانسته اند نصوص جدیدی را ایجاد کنند. نصوصی که به ویژه در حوزه شعر و اندیشه سیاسی به زبان‌های عربی و فارسی شیوه‌ای بود که در آن بتوانند مفاهیم ایرانی یا به تعبیر طباطبایی مفاهیم «ایرانشهری» را به اشکال مختلف و در بسترهای متفاوت دوران خود دوباره بازتفسیر کنند. به عنوان نمونه تلاش‌های شعرای عرب‌زبان ایرانی، مانند اسماعیل یسار نسایی یا بشار بن برد تخارستانی که مفاهیم ایرانی را وارد شعر عربی کردند و یا تلاش‌ابن مقفع روزبه که اندیشه و ادب ایرانشهری را به فاخرترین نثر زبان عربی وارد رسائل سیاسی کرد از جمله کوشش‌هایی بود که ایرانیان در دو قرن اول پس از فتوحات، انجام دادند. قرونی که به غلط «دو قرن سکوت» نامیده شده است. اما احتمالا شاهنامه فردوسی و سیاست‌نامه‌نویسی خواجه نظام الملک طوسی و متون فلسفه اشراقی سهروردی و همچنین دیوان حافظ را می‌توان از نمونه‌های درخشان برای ایجاد نصوصی جدید مبتنی بر نص‌های قدیم نامید که کم و بیش در اذهان ایرانیان با نص سنت اول برابری می‌کنند.


پ ـ سنت فلسفی

در کنار دو رکن پیشین سنت ایرانی و در پیچیدگی‌ای مضاعف، سنتِ دیگری در ایران به طور موازی رشد کرد که همان «سنت فلسفی» بود. این سنت هم مبتنی بر نصوصی بنیادین بود. در واقع می‌توان آن را شرح‌ها و تفاسیری دانست که فلاسفه مسلمان، و به طور مشخص فلاسفه ایران در جغرافیایی فرهنگی و تمدنی ایران از فارابی تا امروز در مورد فلسفه یونانی انجام داده اند. یعنی جریانِ تفکرِ فلسفی و عقلی که بیش از هزار سال است کم و بیش بدون توقف همچنان ادامه دارد.

حتی می‌توان پیش‌تر هم رفت و تاریخ این جریان را به پیش از اسلام برد. پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهد که ایرانیان پیش از اسلام هم با متون فلسفی آشنا بودند و بر آن شرح می‌نوشتند و حتی دربار ایرانی برای دوره‌هایی محل رفت و آمد فلاسفه بود یا تحقیقات جدید نشان می‌دهد که جریان ترجمه متون پهلوی و سریانی ایرانی به عربی بسیار بیشتر از حدی است که تا پیش از این تصور می‌شد. همه این نشانه‌هایی از یک سنت مبتنی بر نص به عنوان سومین رکن سنت ایرانی است.


به نزد طباطبایی در پیش از اسلام و به شکل دقیق‌تری از آغاز دوره اسلامی تا مواجهه ایران با تجدد اروپایی، این سه سنت، ارکان سنت قدمایی ایرانی را تشکیل می‌دادند که در رابطه‌ای پیچیده با یکدیگر قرار داشتند و «تاریخِ فکر» در ایران تاریخ تنش‌های درونی این سنت‌ها بود. و در حوزه‌های مختلف دین، الهیات، فلسفه، تاریخ، جغرافیا، طب، نجوم و امثالهم بروز و ظهور داشتند. توضیح منطق درونی این تنش‌ها و نگارشِ تاریخ آن یکی از تلاش‌های فکری طباطبایی بود که به طور مشخص می‌توان نگارش تاریخِ اندیشه سیاسی در ایران و مسئله زوالِ اندیشه سیاسی را با توجه به ابداعاتی مانند دوره‌بندی مجدد، توضیح تحولات اندیشه سیاسی مانند تحولات اندیشه سیاسی ایرانشهری و گرایش‌های شرعی یا عرفانی آن و تاسیس مفاهیمی برای توضیح آن مانند تصلبِ سنت و انحطاط تاریخی را از آن جمله دانست.


اما بدون شک توضیح رکن ِچهارم از ارکانِ اربعهٔ سنتِ ایرانی یکی از مهمترین تاملات نظری سید جواد طباطبایی بود. مسئله‌ای که برای بیش از یک قرن می‌باید یکی از مهمترین پرسش‌های نظری ایرانیان باشد و اما بسیار به آن کم توجه شده است.

به عقیده طباطبایی تجدد به مثابه رکن چهارم این سنت در وضعیتی وارد سنت ایرانی شد که توضیح آن همچنان نیازمند تلاش‌های نظری جدی‌تر است. ورود تجدد به ایران به شکلی صورت گرفت که برخلاف همه ارکان سنت ایرانی، مبتی بر نص یا نصوصی خاص خود نبود. اما علیرغم فقدان نصوص آن، در عمل وارد سنت ایرانی شد و ایران را با انقلاب مشروطه در آستانه تجدد قرار داد. اما از آنجا که این سنت در وضعیت فقدان نصوص اندیشه الهیاتی و فلسفی مسیحی – اروپایی قرار داشت، توضیح نظری آن ممکن نشد.


طباطبایی انقلابِ مشروطه و قرار گرفتن ایران در اعداد دولِ مشروطه را محل وحدت همه ارکان اربعه سنت ایرانی می‌دانست. مشروطیت، هم مبتنی بر اندیشه ایرانشهری بود، هم اسلامی – شیعی محسوب می‌شود و همچنین با سنت عقلانی فلسفی ایران هماهنگ بود و در نهایت مندرج در تحت تجدد هم قرار می‌گرفت. مشروطیت، و برخلاف تلاش‌هایی که از قرن‌ها پیش تا دوران جدید برای حذف شاخه‌های مختلف سنت ایرانی به نفع یک سنت انجام می‌شد، کاملا در هماهنگی و تعادل پیچیده‌ای میان این شاخه‌ها قرار داشت. در مشروطیت نه غزالی‌مآبانه به دنبال حذف عناصر ایرانی و فلسفی بودند، نه به دنبال حذف اسلام و تشیع بودند و نه تجدد را نادیده می‌گرفتند. اما متاسفانه متفکران ایران نتوانستند فلسفهٔ سیاسیِ مشروطیت را تدوین کنند و در فقدان تاملاتِ نظری جدی در مورد اساس مشروطیت، با بادهای آفت‌خیز ایدئولوژی در دهه‌های بعد، بنیادِ مشروطیتی که قرار بود کلا و جزئا تعطیل نشود، با تباهی دوران زیر سوال رفت. چه ناسیونالیسم به مثابه ایدئولوژی، اما ایدئولوژی کم‌ضررتر، و چه دو ایدئولوژی‌های خانمان‌برانداز مارکسیسم و اسلام‌گرایی که هر کدام از آن دو برای ویرانی نظام سنت ایرانی و حتی اساس کشور ایران کافی بودند و چون نیک بنگریم چیزی نبودند «جز بادهای بی‌نیازی خداوند.»

اما کوشش و جهد طباطبایی این بود در این موضوع «سامانی برای سخن گفتن» پیدا کند تا نظام سنت ایرانی، که برای هزاران سال به اشکال مختلف تداوم پیدا کرده است، بار دیگر بتواند با رهایی از تصلب، زایاتر شود. او سعی کرد با پژوهش در فلسفه و اندیشه سیاسی غربی، تامل در تاریخِ فکرِ ایرانی، پرسش از بحران، زوال و انحطاط و ایدئولوژی‌زدایی از تاریخِ اندیشهٔ جدیدِ ایرانی شرایط را برای تاسیسِ علمِ ایران و همچنین پرسش از امکانِ تدوینِ «نظریه‌ ایرانشهری» یا نظریه‌ای برای مشروطیت به مثابه حاکمیت قانون در ایران فراهم کند. نظریه‌ای که ممکن است بتواند مبنایی تئوریک برای نوزایش تمدنی ایران و همچنین کشور/دولت-ملت ایران باشد.



روحش شاد

یادش گرامی

و راهش پر رهرو باد



  • متن ارائه شده در جلسه «طرح فکری – روشنفکری دکتر سید جواد طباطبایی» که توسط حلقه دیدگاه نو در ۹ اردیبهشت ۱۴۰۲/۲۹ آوریل ۲۰۳۲ برگزار شده بود.


س.ا.ک

۱۴۰۱ دی ۱۵, پنجشنبه

در تفاوت «انقلاب» با «براندازی»


در طول نزدیک به این چهار ماه اخیر در مورد تفاوت میان مفهوم «انقلاب» با مفهوم «براندازی» صحبت‌های زیادی  شده است. اما به نظرم همچنان سوءتفاهم‌های بسیاری وجود دارد و باید بیشتر و بیشتر در این مورد حرف زد یا مرتبا تفاوت‌های بنیادین میان این دوم مفهوم را یادآوری کرد. «براندازی» معادلی است برای «Régime Change» که عموما مربوط به فروپاشی یا تغییر یک رژیم سیاسی از طریق مداخله خارجی یا نیروهای وابسته با آن است. برخلاف آن، «انقلاب» شاید حتی منتهی به تغییر اساسی یک رژیم سیاسی شود اما در برآیند نهایی درون‌زا است و توسط مردم آن کشور انجام می‌شود. 

می‌توانیم در تاریخ معاصر خودمان در این مورد مثال‌های واضحی بزنیم. خوب یا بد ما در سرزمین انقلاب‌ها و جنبش‌های زندگی می‌کنیم. با نگاهی به تاریخ خودمان می‌توانیم بگوییم که در مرداد ۱۲۸۵هجری شمسی در ایران «انقلاب» شد. مشروطیت یک انقلاب به تمام معنا در تمام نظام حقوقی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور بود. این تغییرات به حدی بود که امروز بسیاری از پژوهشگران، تاریخ ملی ما را به پیش و پس از «انقلاب مشروطه» تقسیم می‌کنند. اما همین انقلاب منجر به تغییر اساس رژیم پادشاهی نشد. مشروطیت انقلابی بنیادی و درون‌زا برای تغییری ساختاری در رژیم پادشاهی مستقل یا مطلقه بود. در مورد رخداد ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ هم می‌توان گفت که این واقعه یک «انقلاب» کامل بود. این بار حتی رژیم پادشاهی - مشروطه هم برانداخته شد. اما «انقلاب اسلامی»  هم به هیچ وجه «براندازی» از طریق مداخله خارجی یا حمله نظامی نبود. این انقلاب هم انقلابی درون‌زا با تمام ویژگی‌های خوب و بد بود که توسط مردم ایران انجام شد.

فکر می‌کنم یکی از مسائل امروز ما هم همین باشد. تصور نمی‌کنم هیچ ایرانی‌ دارای عقل سلیمی از وضعیت امروز راضی باشد و خواهان تغییر اساسی در رژیم سیاسی فعلی نباشد. تغییری که یا با «اصلاح ساختاری» در درون سیستم فعلی رخ می‌دهد و یا منجر به تغییر اساس رژیم مستقر موجود خواهد شد. مخالفت بسیاری، از جمله خودم، با «براندازی» است و نه «انقلاب». «براندازی»، دقیقا به معنای دخالت وسیع اجنبی از طریق تحریم‌های ظالمانه بر ضد مردم ایران یا جنگ بر ضد کلیت دولت-ملت ایرانی است. مداخله‌ای که گاه مستقیم و گاه از طریق عمال وابسته به خارجی یا نیروهای گریز از مرکز و تجزیه‌طلب رخ می‌دهد و به هیچ وجه هم معطوف به آزادی‌خواهی، استقلال، پیشرفت و دموکراسی‌خواهی نیست. تجربه مداخلات مستقیم و مزدوران وابسته کشورهای غربی و این روزهای عربی و عبری هم تاییدکننده این مدعا است. به کشورهای دارای دولت فروپاشیده خاورمیانه نگاه کنید. عراق، سوریه، لیبی، و یمن. آخرین نمونه‌اش هم تحویل کشور افغانستان به «قوم مغولی» به نام طالبان توسط دولت آمریکا و کشورهای غربی بود که دغدغه‌های آزادی‌خواهانه و دموکراسی‌خواهانه که به جای خود، امروز در ذیل این رژیم قرون وسطایی حتی به دانش‌آموزان دختر اجازه آموزش ابتدایی هم داده نمی‌شود و همه افراد غیرخودی در این رژیم چیزی شبیه به برده در نظر گرفته می‌شوند.

در برابر این مخالفت می‌شود موافق تغییرات اساسی و ساختاری بود. اینکه این تغییرات را «اصلاح ساختاری» بنامیم یا «انقلاب» چندان اهمیتی ندارد. شاید در روش‌های اختلاف‌های برجسته‌ای وجود داشته باشد اما اینها فرع بر اصل تحویل‌های بنیادینی است که تضمین‌کننده استقلال و آزادی و پیشرفت و بازسازی اساس نهاد دولت، حکومت و نهادهای قانونی کشور خواهد بود. بدیهی است که اصلاح به شیوه ربع قرن گذشته جواب نداده است و بعید هم هست که جواب بدهد. راه دیگری نیاز بود که به نظر جنبش فعلی پاسخی است به آن ضرورت. 

اکنون سوال ما از جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌تواند این باشد که از چگونه «انقلابی» یا چگونه «اصلاح ساختاری‌ای» می‌شود دفاع کرد و چنین تغییرات بنیادینی چه ویژگی‌هایی باید داشته باشند؟ تا آنجا که می‌فهمم در اینجاست که می‌توانم گرایشی به نظر دکتر سیدجواد طباطبایی داشته باشم و به توسعه ایده او امیدوارم باشم. می‌شود گفت که این جنبش، جنبشی است برای «انقلاب ملی» در «انقلاب اسلامی»، انقلابی در حقوق و یا انقلابی برای مشروطیت دوم. 



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1611012987493531651



س.اک


۱۴۰۰ اسفند ۱۳, جمعه

در مورد ایدئولوژی جامعه‌شناسانه


دکتر طباطبایی از مفهومی استفاده می‌کند به نام «ایدئولوژی جامعه‌شناسانه». به نظرم یکی از ابداعات مهم آقای طباطبایی است. بر اساس آن چیزی که فصول مختلف کتاب «این خلدون و علوم اجتماعی؛ گفتار در شرایط امتناع» توضیح داده است می‌توان لب لبابش آن را اینگونه توضیح داد علوم اجتماعی در ایران، برخلاف زادگاه خود در اروپا، نه یک علم برای تبیین و سنجش جامعه، بلکه کم و بیش یک ایدئولوژی‌ برای مبارزه سیاسی است. ایدئولوژی‌ای که توسط روشنفکران ایرانی بسط و توسعه پیدا کرده است. به بیان دیگر، به باور طباطبایی امکان تاسیس علوم اجتماعی در ایران ممتنع بوده است. آنچه امروز در ایران به نام علوم اجتماعی وجود دارد کم و بیش ذیل ایدئولوژی و تاریخ روشنفکری در ایران قرار می‌گیرد و نه تاریخ اندیشه علم الاجتماع.
تفاوت عمل و اندیشه علمی با کار و تفکر روشنفکرانه و تفاوت یک روشنفکر و یک دانش‌گر علوم اجتماعی را این‌گونه می‌توان مشخص کرد. روشنفکر مبارز است. به دنبال تغییر جامعه است. به دنبال کاهش دردهای بشری است. اما دانشمند علوم اجتماعی، شاید چنین دغدغه‌های داشته باشد اما وظیفه اصلی آن در درجه اول بررسی مناسبات انسانی جامعه و سنجش آن با نمونه‌های مثالی ناب است. چنین علمی در ایران شکل نگرفته است. آن چه هست ایدئولوژی است. مثلا عالمان علوم اجتماعی در اروپا برای تبیین امر اجتماعی در کشورهای خود مفاهیمی را مانند ملت، قومیت، نژاد، جنسیت، جامعه، هویت یا اقلیت تاسیس کرده اند. این مفاهیم مانند همه مفاهیم اندیشه اروپایی تاریخ خودش را دارد. این مفاهیم در خلاء ایجاد نشده اند و اساسا می‌تواند گفت تاریخ اندیشه اجتماعی در اروپا، تاریخ همین مفاهیم است. اما همین مفاهیم وقتی وارد ایران می‌شود تبدیل به ایدئولوژی می‌شود. پژوهشگر علوم اجتماعی ایرانی می‌خواهد عین همین مفاهیم را در مورد ایران به کار ببندد. با روشی که عموما نقادی هم نشده است. مانند افسانه پروکروستس، به جای اینکه این روش‌ها، منابع و مفاهیم از بنیاد مورد نقادی قرار بگیرد، ایران را روی تخت می‌خوابانند و دست و پایش را می‌برد تا این مفاهیم به تن ایران برود. اینجاست که ناگهان مفاهیمی مانند قومیت، نژاد یا اقلیت، که ذیل تاریخ علوم اجتماعی اروپایی ایجاد شده و معنا دارد و توضیح‌دهنده است، نعل به نعل در مورد تاریخ و فرهنگ و تمدن ایرانی هم به کار می‌رود. به صراحت می‌توان گفت که این ایدئولوژی است و نه علم.
نتیجه این کار این است که چیزی که باقی می‌ماند معمولا شعارهای روشنفکرانه ایدئولوژیک است و نه علوم اجتماعی. دانش‌گر علوم اجتماعی ایران احتمالا نه درکی از مفاهیمی مانند اقلیت و قومیت و نژاد در اروپا دارد و نه از جامعه خودش. می‌شود تصور کرد که دانش نادرست، تحلیل نادرست به همراه دارد و تحلیل نادرست، تصمیم‌ها و کنش‌های نادرست. می‌شود چیزی که امروز داریم!


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1180526760972230656
س.ا.ک

۱۴۰۰ اسفند ۱۲, پنجشنبه

باز هم در ضرورت دانشگاه ملی؛ نمونه‌هایی داخلی و خارجی از نتایج نداشتن دانشگاه ملی

«مردم ایران بدانند که هیچ گروهی خطرناک‌تر و ضدانسانی‌تر از گروه ایران‌گرایان به سرکرده‌گی‌ی امثال دکتر سیدجواد طباطبایی وجود ندارد.
آن‌ها اکنون که در قدرت نیستند، یک رسانه‌ی شخصی را هم تحمل نمی‌کنند و اگر به قدرت برسند، هیچ مخالفی را تحمل نخواهند کرد.
هم‌اکنون برای ایران هیچ خطری بزرگ‌تر از خطر ایران‌گرایان وجود ندارد. ایران‌گرایان کورش‌پرست به اندازه‌ی بنیادگرایان طالبانی خطرناک‌اند.
ایران‌پرستی در حال حاضر ضدانسانی‌ترین ایده‌ئولوژی‌ی منطقه است. مواظب باشیم از چاله به چاه نیافتیم.»
حسن محدثی گیلوانی، استادیار جامعه‌شناسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز
«ایران نمونه افراطی از ملی‌گرایی قومی است، هم در میان مردم و هم در قانونگذاری دولتی (به عنوان مثال در خصوص شهروندی). از زمان تاسیس دولت پهلوی اوضاع به همین قرار بوده است. در حال حاضر هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که یک گروه حائز اهمیت در میان مردم، یا دولت، قصد داشته باشد تا به سمت شکلی مدنی از ملی‌گرایی حرکت کنند.»
رضا ضیاء ابراهیمی، دانشیار تاریخ کینگز کالج لندن
وقتی از ضرورت دانشگاه ملی صحبت می‌شود، دقیقا در رابطه به چنین رطب و یابس بافتن‌هایی است. بحث اصلا در مورد این نیست که چنین مهملاتی در دانشگاه‌های داخلی و خارجی در مورد ایران زده می‌شود. اینها هر چه هست، علم نیست. برعکس مسئله ما علم است. ما نیاز به دانشگاه ملی داریم، دانشگاهی که در آن، ایران موضوع علم باشد. و این ممکن نیست جزء با استقلال دانشگاه‌ و آزادی آکادمیک. و نمونه دوم هم به ما نشان می‌دهد که برخی از پژوهش‌های جدید شرق‌شناسانانه و متاسفانه بسیاری از پژوهشگران ایرانی‌تباران تا چه حد آلوده به ایدئولوژی‌های مدرن هستند. هیچ کشور به سامانی اداره علمی خود را به دانشگاه‌های ایدئولوژیک نمی‌سپارد. هیچ دولت و دولت‌مردان مسئولی اجازه نمی‌دهند اداره علمی کشورشان به دست دانشگاه‌های خارجی و پژوهشگران ایدئولوژیک آن سپرده شود. اما در دولت جمهوری اسلامی چنین اتفاقی دارد رخ می‌دهد. با نقض آزادی‌ها و استقلال آکادمیک، هم امکان تاسیس دانشگاه‌ ملی کمتر می‌شود و هم جریان علم به خارج از ایران منتقل می‌شود. موارد بالا از نمونه‌های نبود دانشگاه ملی و انتقال خطرناک علم به دانشگاه‌های خارجی است.

س.ا.ک

۱۳۹۹ تیر ۲, دوشنبه

اصلاح‌طلبی راستین، مماشات با تباهی نیست!




امروزه، اصلاح‌طلبی را عین اعتدال و اعتدال را، به بهانه رعایت مصالح، با مماشاتِ با نمودهای تباهی یکی می‌دانند، غافل از آنکه اصلاح‌طلبی راستین و پیگیر جز با شناخت ریشه‌های تباهی و از میان بردن آنها امکان پذیر نمی‌شود. اعتدال اصلاح‌طلبانه مماشات نیست، عدم مماشات اصلاح‌طلبانه با افراط‌های تبهکارانی است که کوشش می‌کنند راه اصلاحات را مسدود کنند. میانه‌روی با حرامیان افراطی، مماشات با آنها و ، لاجرم، ضایع کردن حقوق کسانی است که دزدان سر گردنه جال و مال آنان را به غارت برده‌اند. در منطق اصلاح‌طلبی راستین [...] حتی اگر به مصالحی بتوان با حرامیان جان و مال مردم مصالحه کرد، مماشات با غارتگران بیت‌المال و افراط‌های ضایع‌کنندگان مصالح ملی وجهی نمی‌تواند داشته باشد.




سید جواد طباطبایی، مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی، ص ۴۶۴

س.ا.ک

۱۳۹۸ دی ۲, دوشنبه

در مورد کتاب اندیشه اصلاح دین در ایران

چند هفته است که برنامه‌‌ای در شبکه چهار صدا و سیما پخش می‌شود به نام «چراغ مطالعه». برنامه خوبی است در مورد نقد کتاب. من چند قسمت آن را دیده ام. خوشم آمد. هفته پیش نقد کتابی بود به نام «اندیشه اصلاح دین در ایران» اثر سید مقداد نبوی رضوی. تاریخ‌نویسی نویسنده چیزی در حد کتاب‌های فانتزی دن بروان یا پروتکل بزرگان یهود بود. فرقه‌ای پنهان‌گرا که پشت پرده تمام حوادث تاریخ حضور فعال دارد و در نهان مشغول مدیریت وقایع و ضربه‌زدن به اعتقادات مردم اند. به نظرم هر عقل سلیمی متوجه می‌شود که این تاریخ‌نویسی مشکل دارد. بهتر بگویم اساسا تاریخ‌نویسی نیست. به عنوان نمونه، نویسنده ادعا می‌کند که  نهضت مشروطه، مانند باقی رخدادهای تاریخ یک صد و پنجاه سال اخیر ایران مثل سقوط قاجاریه یا آمدن پهلوی، حاصل عمل فعالان پنهان‌زیست فرقه بابیه است. سعی می‌کنم با توجه به تحقیقات دکتر سید جواد طباطبایی ادعای نویسنده را در این مورد در چند خط بررسی کنم.
به عقیده دکتر طباطبایی شکست ایران در جنگ‌ با روسیه ضربه بزرگی به وجدان ایرانی وارد کرد. و از دست رفتن بخش‌های بزرگی از خاک ایران در قفقاز نقطه آغاز دیگری بر خودآگاه ملی ایران و شروع بخش جدیدی از تاریخ ملی ایران بود. به همین دلیل اندیشه در باب انحطاط تاریخی ایران در دار السلطنه عباس میرزا نائب السلطنه در تبریز در برابر دار الخلافه طهران آغاز شد. به عبارت دیگر تامل در باب انحطاط ایران و تجددخواهی در مکتب تجددخواهی تبریز و توسط دبیران و نظامیانی مانند میرزا عیسی قائم مقام، میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی و امیرکبیر در برابر «بساط کهنه» دارالخلافه تهران شکل گرفت. دکتر طباطبایی در جلد دوم دیباچه‌ای بر نظریه انحطاط ایران، مکتب تبریز و اندیشه تجددخواهی نشان می‌دهد که حتی امیرکبیر هم فکر برقراری کنستیتوسیون و مشروطیت بود. و همچنین سفرنامه‌ها و خاطرات سفیران و روشنفکران و سیاحان ایرانی  و مکتوبات آنان در همین دوره بذر اندیشه حکومت قانون را در سیاست پر آشوب و فساد ایران پاشید. یعنی فرآیندی که در نهایت به انقلاب مشروطه منجر شد از مکتب تجددخواهی تبریز آغاز شده و پیش از ظهور فرقه بابیه است و ربطی هم به فرقه‌های نهان‌زیست! بابی - بهایی هم ندارد. حتی اگر برخی از بابی‌ها، به ویژه بابی ازلی‌ها مانند میرزا آقاخان کرمانی در نهضت مشروطه نقش داشتند باز هم نمی‌توان نتیجه گرفت که نهضت مشروطه حاصل تلاش‌های فرقه‌ نهان‌زیست بابی- ازلی است! اتفاقا برعکس، جواد طباطبایی و فریدون آدمیت نشان داده اند که نباید در مورد تاثیر جریان بابی - ازلی در نهضت مشروطه اغراق کرد. 
به نظرم متونی از این نوع بیش از آن آنکه تاریخ‌نگاری مدرن باشند، به درد گعده‌های طلبه‌ها می‌خورند! البته از آنجا که نویسنده همه جریان‌های اندیشه اصلاح دین در ایران را هم در نهان وابسته به جریان بابی‌ می‌داند احتمالا چنین متونی به درد بولتن نویسی‌هایی ضد اندیشه اصلاح دین هم خواهد خورد!  


س.ا.ک