‏نمایش پست‌ها با برچسب مشروطیت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مشروطیت. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

معرفی، مرور و نقدی بر کتاب «اندیشه اصلاح دین در ایران»


 

معرفی، مرور و نقدی بر کتاب:
سید مقداد نبوی رضوی، اندیشه اصلاح دین در ایران، مقدمه‌ای تاریخی، ۲ جلد، انتشارات شیرازه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۹۶.
به باورم کتاب «اندیشه اصلاح دین در ایران» به عنوان «مقدمه‌‌ای تاریخی» می‌خواهد به سه سوال اصلی پاسخ دهد. رابطه جریان بابی- ازلی با اندیشه اصلاح دین در ایران، رابطه همین جریان با نهضت مشروطه و مسئله پنهان‌گرایی و پنهان‌نویسی در میان متفکران سیاسی - دینی آخر دوره قاجار و دوره پهلوی به مثابه شکلی از «هنر نگارش» در جریان بابی - ازلی.
نویسنده در جلد اول به دوره قاجار پرداخته در فصول سه‌گانه آن ضمن مقدمه‌ای در مورد تاریخ شکل‌گیری جریان بابی و بابی-ازلی و بابی-بهایی، رابطه بابیان و اندیشه اصلاح دین را مورد پرسش قرار داده و نتیجه گرفته است که مفاهیم بنیادی اندیشه اصلاح دین، مانند تفاسیر خاصی که از قیامت، غیبت، رجعت، مهدویت، خاتمیت و مبارزه با روحانیت و خرافات که در جریان اندیشه اصلاح دین رایج شده، ریشه در جریان بابی- ازلی دارد و شیخ هادی نجم‌آبادی (۱۲۵۰ - ۱۳۲۰ قمری) و شاگردانش با پنهان‌گرایی و پنهان‌نویسی آن را وارد اندیشه اصلاح دین کرده اند. از جمله این شاگردان سید اسدالله خرقانی (۱۲۵۴ - ۱۳۵۵ قمری) است که به عنوان یک بابی‌شده، تحت تاثیر انجمن میکده، یکی از انجمن‌های مشروطه‌خواه، با نفوذ در بیوت مراجع نجف نقش اصلی را در پیروزی مشروطه داشته است. او مشروطه و سپس تغییر خاندان سلطنت را حرکتی برای انتقام جریان بابی - ازلی از قاجاریه و مقدمه‌ای برای تشکیل سلطنت شرعی بابیان در ایران می‌داند.
در جلد دوم هم با تمرکز بر نقش محمدحسن شریعت سنگلجی (۱۲۷۱ - ۱۳۲۲ شمسی)، روحانی برجسته دوره رضا شاه، معتقد است او با همدستی با قدرت سیاسی و با پنهان‌گرایی، احتمالا به دلیل بابی‌بودن، سعی می‌کرد که جریان اسلام شیعی را به سمت اصلاح دینی، در واقع بابی‌گرایی پنهان، منحرف کند. از طریق او همه اصلاح‌گرایان بعد هم تحت تاثیر جریان بابی- ازلی هستند. افرادی مانند میرزا یوسف شعار (۱۲۸۱ - ۱۳۵۱ ش)، آیت‌الله سید محمود طالقانی (۱۲۸۹ - ۱۳۵۸)، علی شریعتی (۱۳۱۲ - ۱۳۵۶)، حیدرعلی قلمداران (۱۲۹۲ - ۱۳۶۸)، ابوالفضل برقعی (۱۲۸۷-۱۳۷۰) و سید مصطفی طباطبایی (۱۳۱۴-) و مانند آنها همگی تحت تاثیر شریعت سنگلجی به نام اصلاح دین در حال پیاده‌کردن پروژه سیاسی و دینی بابی - ازلی‌های بوده اند. نویسنده به صورت تلویحی تاکید می‌کند که حتی تا امروز هم بابیان به صورت مستقیم و غیر مستقیم در جریان اصلاح دینی تاثیر دارند.
به نظرم نویسنده پرسش‌های مهمی مطرح می‌کند. اما نقض‌های جدی‌ای در تحقیق او وجود دارد که ارزش و اعتبار علمی کتاب را به شدت خدشه‌دار می‌کند. مثلا نویسنده در بخش پایانی اولین فصل جلد یک به رابطه میان جریان بابی ازلی و اندیشه اصلاح دین می‌پردازد. با خواندن این بخش تصور می‌کنید که وحی‌ای به سید علی‌محمد باب شده و او توانسته از این طریق مفاهیمی را جعل کند یا تفسیری کاملا متفاوت از آنها ارائه دهد! این تصویر شاید در دفاعیه‌نویسی‌های بابی و بهایی قابل فهم باشد اما در یک پژوهش تاریخی جایی ندارد. به بیانی دیگر نویسنده اساس بستر فکری و تاریخی ظهور و تفسیر این مفاهیم را در نظر نگرفته است. مفاهیمی مانند قیامت، رجعت، غیبت و مهدویت ریشه سپیده‌دمان الهیات شیعی دارند و جریان‌های مختلف شیعی، مانند دوازده امامی یا اسماعیلی و جریان‌های باطنی تفاسیر متفاوتی از آن داشته اند. اینکه جریان بابی از این مفاهیم برای بیان اندیشه‌های مذهبی خودش استفاده کرده به هیچ وجه عجیب نیست. این جریان ریشه در جریان شیخیه، به عنوان یکی از مهم‌ترین جریان‌های باطنی شیعی دارد و طبیعی است که تفاسیر باطنی شیعی در جریان بابی هم ظهور کند. مثلا مسئله امام به مثابه مکان تجلی اسماء و صفات الهی امر جدیدی نیست یا فهم متفاوتی از خاتمیت پیامبر، به مثابه برجسته بودن پیامبری حضرت محمد و نه پایان سلسله نبوت، در قدیمی‌ترین منابع حدیثی شیعی و در میان جریان‌های شیعی وجود دارد و می‌توان نمونه‌های زیادی را برای چنین تحول مفاهیمی معرفی کرد. مسئله‌ای که در طول تاریخ هزار و اندی ساله بعد تحولات بسیاری داشته و در نهایت با انحرافی از جریان باطنی شیعی، در جریان بابی-ازلی و بابی-بهایی منعکس شده است. این خطای روش‌شناختی تقریبا کلیه ادعایی بعدی نویسنده را به طور بنیادیینی زیر سوال می‌برد.
نقد دیگری که می‌شود بر کتاب وارد کرد تصویری است که نویسنده از انقلاب مشروطه ارائه می‌کند که می‌توان نام آن را هر چیزی گذاشت غیر از تاریخ‌نگاری! در واقع به نظر می‌رسد که نویسنده بیشتر به کتاب‌های فانتزی و توطئه‌انگار مانند رمز داوینچی نظر داشته است تا یک تاریخ‌نگاری علمی. تقلیل نقطه عطف تاریخ ایران در چند قرن اخیر که به تعبیر استاد طباطبایی ایران را در آستانه تجدد قرار داد به توطئه گروهی پنهان‌گرا که توانستند با انگیزه‌های مذهبی و سیاسی در میان اطرافیان مراجع دینی و سیاسی نفوذ کنند و از این طریق رژیم قاجاریه را مشروط و سپس سرنگون کنند قطعا مندرج در تحت تحقیق علمی نیست.
کتاب نقض‌های منبع‌شناختی، روش‌شناختی و تحلیلی زیادی دارد. بستر تاریخی حوادث کم و بیش نادیده گرفته شده است. همین هیچ اشاره‌ای به حوادث تاریخ جهانی وجود ندارد. نقش روشنفکران نسل اول مانند ملکم و آخوندزاده کاملا نادیده گرفته شده است. تحولات فکری یکی از مهمترین دوره‌های ایران اصلا مطرح نشده است. در منبع‌شناسی هم چنین است. مثلا هیچ اگاهی‌ای مورد تحیقات جدید در مورد جریان بابی - بهایی ندارد. یا در روش‌شناسی در بسیاری از موارد شواهد ادعا صرفا مربوط می‌شود به مصاحبه‌های شخصی نویسنده با برخی از نزدیکان شخصیت‌ها، آن هم در مورد حوادثی یک قرن از آن پیش گذشته است. با اینکه نویسنده تلاش کرده است که از برخورد مدافعه‌جویانه اسلامی - شیعی اجتناب کند، اما متاسفانه در این مورد موفق نبوده است. مثلا به طور مداوم بعد از نام بردن از شیخ هادی نجم‌آبادی تاکید می‌کند که او از زعمای بابی است. این تکرار به طرز عجیبی زیاد است و توگویی نویسنده تلاش دارد که تصویر او را به عنوان یک عالم شیعی غیرسنتی زیر سوال ببرد. من شخصا کتاب‌های شیخ هادی نجم‌آبادی را مطالعه نکرده اند. اما دو مقاله آقای اکبر ثبوت در این مورد قانع‌کننده آمد که چرا تصویری که نویسنده از شیخ‌ هادی نجم‌آبادی ساخته منطبق با واقعیت نیست.(۱)
علاوه بر نقدهای محتوایی می‌شود نقد فرمی هم به کتاب وارد کرد. کتاب در دو مجلد منتشر شده و به شکلی است که برای مطالعه هر یادداشت و یا ارجاع باید به جلد دوم مراجعه کنیم. یعنی دو جلد در فرم استقلالی ندارند. این شیوه در چاپ کتاب قطعا منسوخ است.
به باورم کتاب آقای نبوی رضوی نیاز به ویرایشی مجدد و حتی بازنویسی کلی دارد که بتواند در منبع‌شناسی و روش‌ تحقیق و تحلیل از ادعاهای خودش به طور دقیق‌تری دفاع کند. البته بعید می‌دانم در چنین صورتی ادعاهای مولف قابل اتکا باشد.
در پست از دو مقاله آقای کابر ثبوت صحبت کردم. ارجاع دقیق دو مقاله این است:
اکبر ثبوت، «رهبران مشروطه بابی بودند؟»، ماهنامه مهرنامه، شماره ۳۵، اردیبهشت ۱۳۹۳.
اکبر ثبوت، «بهائی‌گری علیه مشروطه‌خواهی»، ماهنامه مهرنامه، شماه ۳۹، دی و بهمن ۱۳۹۳.


س.ا.ک

۱۴۰۱ مرداد ۲۸, جمعه

کودتا بر علیه اساس مشروطیت

 به یاد میرزا محمد خان مصدق‌السلطنه



۲۸ مرداد است. سالروز یکی از تلخ‌ترین حوادث و البته مهم‌ترین نقطه عطف تاریخ معاصر کشورمان. به قول سید عبدالله انوار، «ایران در زیرچکمه‌های کودتاچیان پلشت و ناپاک بعد از ۲۸ مرداد است و مرجوحین‌ و سفله و ظلمه جامعه به راجحان جامعه حکم می‌رانند». معمولا این روز را سالروز کودتای آمریکایی - انگلیسی بر علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق می‌نامیم. این بود، اما به نظرم مهمتر از آن، می‌بایست این روز را روز کودتا بر علیه اساس نظام مشروطیت در ایران نام‌گذاری کنیم. این کودتای خارجی، تنها بر علیه نخست‌وزیر قانونی کشور و نهضت ملی نبود. کودتا بر علیه اساس مشروطیت بود.
این گونه توضیح بدهم. لب لباب مشروطیت بری بودن پادشاه از مسئولیت است. شاه سلطنت می‌کند و حکومت و مسئولیت‌ ناشی از آن از طریق نخست‌وزیر و کابینه و نهادها و موسسات قانونی، زیر نظر مجلس شورای ملی اعمال می‌شود. چه امور اجرایی و چه فرماندهی کل قوا و دادگستری. این یکی از قواعد نظام مشروطیت در ایران بود.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ توازن قوا به شکلی بود که اگر چه شاه جوان، مانند پدرش نمی‌توانست نظر شخصی خود را به طور کامل اعمال کند، اما بر خلاف قانون اساسی مشروطه، به طور مرتب در همه امور کشور دخالت می‌کرد. این مسئله در دوران نهضت ملی و در مواردی مانند نفت و به ویژه فرماندهی کل قوا کامل برجسته بود. نظم جدیدی، در اثر نخست‌وزیری دکتر مصدق و نهضت ملی‌سازی صنعت نفت و به طور اخص بعد از حوادث ۳۰ تیر، به وجود آمد که به اساس مشروطیت، یعنی تفکیک بین سلطنت و حکومت، نزدیک‌تر بود. دقیقا بر خلاف رویه شاه سابق کشور و هواداران او. در اینجا البته می‌شود به شخصیت، نگاه و عمل سیاسی مرحوم دکتر مصدق، در این دوره و قبل و بعد از آن نقدهای زیادی وارد کرد. قطعا سیاست‌مدار بی‌خطا نداریم. اما بین خطای سیاسی با خیانت و کودتا بر علیه نظام مشروطه فاصله بین زمین و آسمان است. یک طرف نقدهایی در مورد خطا یا خطاهای سیاسی است که باید گوش داد و از آن درس گرفت، یک طرف خیانت است. با خیانت نمی‌شود کنار آمد. این مرز برجسته‌ای است که نمی‌شود در مورد آن بی‌موضع بود. دکتر مصدق دقیقا در این نقطه نشسته است. نقطه‌ای بحرانی برای بسیاری از اصول بنیادین کشورمان، در همه جا و همه حال. شما نمی‌توانید در مورد استقلال، تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و اساس مشروطیت صحبت کنید اما موضع خودتان را با کودتا و دخالت بی‌شرمانه خارجی در امور داخلی کشور مشخص نکنید. نقطه کانونی این پرسش دکتر مصدق است.
دکتر مصدق و کودتا بر علیه او و بر علیه نظام مشروطه مسئله امروز ما هم هست. شاید پس از انقلاب اسلامی، مسئله مصدق هرگز مانند امروز مهم نبوده باشد. انقلابی که به نظرم کودتای ۲۸ مرداد مهمترین دلیل آن بود. امروز شاهد آن هستیم که بحث استقلال و دخالت خارجی و حاکمیت ملی و نفوذ خارجی، چه در ارکان رژیم جمهوری اسلامی و چه در میان قائلان به براندازی آن، بیش از هر زمان دیگری برجسته شده است. وضعیتی تکان‌دهنده که قلب هر ایرانی را به درد می‌آورد و غرور آن را جریحه‌دار می‌کند. رفتار حکومت در رابطه با کشورهای بیگانه مانند روسیه و چین از یک طرف و آلودگی عموم براندازان این رژیم به اجنبی از طرف دیگر ما را وادار می‌کند که بیشتر به مسئله مصدق و پرسش از او توجه کنیم. یعنی اینجاست که بار دیگر پرسش از دکتر مصدق و کودتا اهمیت پیدا می‌کند. به طور مرتب باید نگاه و رفتار سیاسی خودمان را با اصول بنیادی‌مان مشخص کنیم. پرسش از اصولی که پدران ما در انقلاب مشروطه آن را تاسیس کردند. اصولی مانند استقلال، حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، وحدت ملی، نظام مشروطیت و حاکمیت قانون. دکتر مصدقی که به نظر من اکنون یکی از مهم‌ترین حامل‌های این اصول و بنیادها است. اهمیت این روز و کودتا هم نه در نگاه و کینه‌های قبیله‌ای و باستان‌شناسی تاریخی، بلکه در وضعیت امروز سیاسی ماست.
در این روز یادی کنیم از شهدای کودتای ۲۸ مرداد مانند شهید سرلشکر محمود افشارطوس، شهید سرهنگ محمود سخایی، شهید دکتر حسین فاطمی و سایر شهدای نهضت ملی و کودتای ۲۸ مرداد. نام و یادشان هرگز از یاد ما نخواهد رفت.
و یادی کنیم از دکتر محمد مصدق که امروز بیش از زمان دیگری به اصول بنیادین و ارزش‌هایی که او حامل آنها بود و راه او برای آزادی و استقلال و حاکمیت ملی نیاز داریم. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد


س.ا.ک

۱۴۰۱ مرداد ۶, پنجشنبه

در مورد فهم حقوقی احمد قوام از مشروطیت و پادشاهی مشروطه

به یاد مرحوم جناب حضرت اشرف احمد قوام‌السلطنه

در پنجاه و هفتمین سالروز درگذشتش




یکی از تفاوت‌های مهم میان نسل‌های اول مشروطه‌خواهان ایران با کارگزاران دوران پهلوی، به ویژه پهلوی دوم در دهه چهل و پنجاه و علی الخصوص شیفتگان پهلوی در دوران معاصر ما، فهم عقلایی سیاسی - حقوقی آنان از اساس مشروطیت بود. برای مشروطه‌خواهان نخستین، به تبعیت از پدران بنیادگذار مشروطه، پادشاهی مشروطه و اساس مشروطیت در واقعا یک نظام حقوقی بود.اگر به صورت مذاکرات مجلس مقدس شورای ملی و رسائل سیاسی و حقوقی مشروطه نگاه کنیم، می‌توانیم چنین فهمی را با جزئیات نسبتا دقیقی می‌بینیم. هم در میان دولت‌مردان و فقهای مشروطه‌خواه مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و آخوند خراسانی و علامه نائینی و مصدق و هم در همان نمایندگان اصناف مانند مشهدی باقر بقال، از رهبران اصناف تهران که خدعه شیخ‌ فضل‌ الله در مورد حذف عنوان مشروطه از قانون اسیاسی نقش بر آب کرد و یا میرزا محمود کتابفروش، نماینده صنف کتابفروشان، که تلاشی جدی برای محدود کردن هزینه‌های حکومت بر اساس بودجه سالیانه انجام داد. 

در واقع اساس مشروطیت برای آنها مبتنی بر تحدید حدود قدرت شاه، تفکیک نهاد سلطنت از حکومت و مشخص شدن حدود اختیارات مجلس به مثابه مکان اراده عمومی و حاکمیت ملت بود. این فهم حقوقی و عقلایی در بیشتر مشروطه‌خواهان اولیه وجود داشت. اما متاسفانه در دوره پهلوی این فهم کم و بیش از بین رفت. علاوه بر پهلوی‌ها باید این را هم اضافه کرد که در از بین رفتن این فهم درخشان از مشروطیت روشنفکران چپ و اسلام‌گرایان هم پهلوی‌ها همدست و همداستان بودند. 

این فهم از مشروطیت و دولت مشروطه را بگذاریم کنار فهم پلهوی‌گرایان، قدیم و جدید، و طبعا چپ‌ها و اسلام‌گرایان از دولت مشروطه. برای عموم آنها پادشاهی مشروطه خلاصه شده است در اینکه رضا شاه جاده درست می‌کرد، کشف حجاب کرد، محمدرضا شاه دو تا زبان بلد بود و در دوران او مینی‌ژوپ آزاد بود. یا زن شاه زیبا بود و لباس زیبا می‌پوشید و حامی هنر بود و چیزهایی از این قبیل. قطعا جاده‌سازی و عمران و آبادی مهم است. مسئله زنان و آزادی پوشش مهم است. رهبر سیاسی آشنا به دوران جدید، حمایت از هنر و کارهای مشابه مهم اند. اما اینها ذیل فرعیات فهم حقوقی و عقلایی از اساس مشروطیت است. مشروطیت آنجا معنا پیدا می‌کند مسئله بری بودن شاه از امور اجرایی به حکم قانون تثبیت شود و حدود اختیارات و شاه و مجلس و انتخابات آزاد و قدرت نهادهای قانونی و مانند اینها مشخص باشد. 

برای نمونه از فهم متقدمین مشروطه‌خواه و به یاد پنجاه و هفتمین سالروز درگذشت جناب اشرف، احمد قوام، نگاهی می‌اندازیم به دو نامه تاریخی او به محمدرضا شاه در سال ۱۳۲۸. پس از ترور ناموفق شاه در بهمن ۱۳۲۷، او از وضع اضطراری کشور سوءاستفاده کرد و بلافاصله طرح تشکیل مجلس موسسان قانون اساسی را تصویب کرد. شاه با تاسیس آن مجلس و اصلاح اصل ۴۸ قانون اساسی و به دست آوردن غیرقانونی حق انحلال مجلسین، یکی از مهمترین اصول و از ارکان مشروطیت را نقض کرد. در همان زمان، مرحوم جناب اشرف برای درمان بیماری در اروپا بود و از همان جا طی نامه‌ای سرگشاده به شاه او را از تعدی به قانون اساسی بر حذر داشت. 

قوام در نامه اول خود به صراحت می‌گوید:‌« در قانون اساسی ایران طبق اصل ۴۴ شخص شاه را از مسئولیت مبرا دانسته اند و در نتیجه همین عدم مسئولیت است که تمام مواردی که مربوط به فرماندهی کل قوا و عزل و نصب وزرا و سفرا و اعلام صلح و جنگ و صحه و امضای فراموش و آنچه از این قبیل هست عموما دارای جنبه تشریفاتی می‌گردد و این حقوق فقط و فقط ناشی از ملت ایران است […] و تمامی این حقوق را در محیط اختیار و اقتدار نمایندگان خود [ملت ایران] گذارده است که از طرف نمایندگان ملت یعنی مجلس شورای ملی و سنا به وسیله رای تمایل و اعتماد به وزرا تفویض می‌شود و بدیهی است در غیر این صورت مشروطیت یعنی حکومت ملی و مسئولیت وزرا مفهوم خارجی نخواهد داشت. چه اگر شخص پادشاه مداخله در امور مملکت فرماید طبعا مورد مسئولیت واقع می‌شود و طرف بغض و عناد عامه واقع می‌گردد.»

جناب اشرف دقیقا بر روی فهم حقوقی و عقلایی از اساس مشروطیت تکیه می‌کند و تاکید می‌کند که دخالت شاه در امور حکومتی و داشتن مسئولیت‌های اجرای و از آن بدتر اختیار حق غیرقانونی انحلال مجلسین در تضاد آشکار با بنیادهای مشروطیت است. اما پاسخ شما به این نقد دقیق و اصولی یکی از برجسته‌ترین رجال سیاسی کشور این بود که از زبان رجاله‌ای به نام ابراهیم حکیمی، وزیر وقت دربار، جوابی سرتاسر توهین و ناسزا به قوام بنویسد و او را به خیانت و فساد و پیش‌ بردن مطامع شخصی متهم کند و در پایان هم «حسب فرمان مطاع مبارک [شاه]» خطاب «جناب اشرف» را از قوام پس بگیرد. 

نامه دوم جناب اشراف به وزیر دربار و در واقع به خود شاه علاوه بر برشمردن توانایی‌ها و خدمات خود، بار دیگر بر روی بنیادهای خدشه‌ناپذیر مشروطیت تاکید می‌کند و شاه را از تعدی به اساس مشروطیت باز می‌دارد و ضمن اشاره به سرنوشت پهلوی اول با منسوخ کردن قانون اساسی، به ویژه اصل لایتغیر بری بودن شاه از امور حکومتی، به او هشدار می‌دهد که «چنانچه حقوق مردم گرفتار شود و دل‌ها شکسته و مجروح گردد، جز یاس و ناامیدی عمومی که موجب بغض و عنا و مقدمه مقاومت و طغیان است نتیجه‌ای نمی‌توان انتظار داشت.»

اما شاه مصداق آیه که «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» بود. راهی را رفت که نباید می‌رفت. و کاری را کرد که نباید می‌کرد. تلاش‌های ملیون و مشروطه‌خواهان ایرانی، مانند تلاش دکتر مصدق و یارانش در اوایل سال ۱۳۲۹، برای بلااثر کردن این تعرض بی‌شرمانه به قانون اساسی نتیجه‌ای نداد. اگر چه باز هم در زمان بحرانی و بعد از وقایع تیر ۱۳۳۱ شاه «جناب اشرف احمد قوام» را «نظر به اعتمادی که به مراتب شایستگی و کاردانی» او به نخست‌وزیر منصوب کرد، اما گویا زمان برای تغییرات از دست رفته بود. روندی دیگر بر کشور حاکم شده بود که حتی «کشتی‌بانی» با «سیاستی دیگر» هم نتوانست آن را تغییر بدهد. شاه در ادامه و تا زمان انقلاب اسلامی هرگز از این رویه خود دست برنداشت. اساس مشروطیت را زیر سوال برد و طغیانی که قوام و مشروطه‌خواهان اصیل از دهه‌ها قبل به او هشدار داده بودند رخ داد.

فهم حقوقی از مشروطیت امروز هم نقطه عطف نگاه ما به سیاست است. هم به تاریخ دولت مشروطه و هم به سیاست امروز است.این فهم حاصل دلاوری‌های پدران بنیادگذار مشروطیت و نتیجه دستاوردهای رجال معظم سیاسی‌‌مان، مانند مرحوم جناب اشرف، است. نمی‌توانم آن را فهم فانتزی از مشروطیت، چه به نزد پهلوی‌گرایان جدید یا قدیم و چه به نظر چپ‌گرایان ایدئولوژیک و اسلام‌گرا مقایسه کنیم. ما همچنان نیاز به حاکمیت ملی داریم و همچنان خواهان تحدید حدود قدرت حاکم و اعمال حاکمیت، در تمام بخش‌های کشوری و لشکری، از طریق نمایندگان ملت هستیم. به قولی ما هنوز مشروطه می‌خواهیم. از همین زاویه شاید بتوان گفت که ضرورت بازخوانی تاریخ مشروطه و اساس مشروطیت یکی از نتایج، احتمالا ناخواسته، غوغای اخیر پهلوی‌گرایان باشد. بازخوانی‌ای که به نظر می‌رسد قوام و مصدق در آن سربلند اند و نه شاهان سلسله پهلوی.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1540654670166851586


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1541040494075068419


س.ا.ک

۱۴۰۰ آذر ۲, سه‌شنبه

تغییر سلطنت، پادشاهی رضا شاه و تعطیلی اساس مشروطیت


دیروز این عکس را در جایی دیدم. در توضیح آن آمده بود که این عکس مرحوم ذکاءالملک فروغی، مربوط به مراسم اعلان عمومی مصوبه ۹ آبان ۱۳۰۴ دوره پنجم مجلس شورای ملی ست. مصوبه‌ای که سلسله قاجاریه را منقرض و رضا خان پهلوی را تا زمان تعیین و تکلیف نهایی سلطنت در مجلس موسسان به مقام شاهی می‌رساند. اتفاقی که ظرف یکی دو ماه بعد رخ می‌دهد و مجلس موسسان رضا شاه را به عنوان پادشاه ایران منصوب می‌کند. این عکس در واقع مربوط به یکی از نقاط عطف تاریخ کشورمان است. تا آنجا که می‌دیدم، دو روایت مسلط در مورد این واقعه وجود دارد. یکی روایت تاریخ‌نگاری رسمی دوره پهلوی و سلطنت‌طلبان است که تصویری از ایران غرق در فساد و تباهی خاندان قاجار ارائه می‌دهند و همچنین بر اساس این روایت، رضا خان پهلوی و رضا شاه بعدی را به عنوان ناجی ایران در این دوره معرفی می‌کند که به اصرار مردم سلطنت را پذیرفته است. روایت دوم، تاریخ‌نگاری چپ و نیز روایت مسلط در جمهوری اسلامی است که ضمن تایید تباهی مطلق دوره قاجار، رضا شاه را به عنوان عامل بیگانه یا فردی معرفی می‌کنند که با کمک بیگانگان و با ارعاب و ترس به این مقام رسیده بود.
واضح است که دوی این روایت‌ها بیشتر از اینکه تاریخ‌نگاری باشد، روایت‌های ایدئولوژیک روشنفکرانی است که در دوره‌ای برای کسب قدرت سیاسی شروع به دفاع یا مبارزه با رژیم مسلط کرده بودند. نقد هر دو روایت به نظرم ضروری است. اما وقتی با خودم بلند بلند فکر می‌کنم، چند نکته به ذهنم می‌رسد.
اول اینکه به لحاظ حقوق اساسی به نظر می‌رسد که مجلس شورای ملی، چنانچه نماینده واقعی اراده عمومی ملت باشد، اختیار خلع سلطنت شاه یا خاندان شاهی و تغییر مقام سلطنت را دارد. چرا که در سنت مشروطه، پادشاهی با اینکه موهبتی الهی در نظر گرفته می‌شد، اما از طرف مردم به شخص شاه مشروطه داده می‌شود و خود این مردم، با شرایطی، می‌توانستند که این مقام را از شاه یا خاندان سلطنت پس بگیرند. در واقع سلطنت و استمرار آن در یک خاندان سلطنتی بیش از اینکه ریشه حقوقی صرف داشته باشد، در میزان مشروعیت آن خاندان و قدرت سنت‌های حاکم بر آن رژیم سیاسی استوار است. مثلا امروز و به طور حقوقی پارلمان بریتانیا امکان خلع شاه را دارد و حتی می‌تواند رژیم حاکم بر کشور را هم تغییر دهد اما حتی تصور چنین اتفاقی، با توجه به ریشه‌های عمیق و کهن رژیم سلطنت مشروطه در این کشور، ناممکن به نظر می‌رسد.
از یک زاویه دیگر هم می‌شود به این رخداد نگاه کرد. از نگاه تاریخ مشروطه ایران است. اینکه جایگاه انقراض سلسله قاجار و تاسیس سلسله پهلوی در تاریخ دولت مشروطه ایران کجاست و چگونه باید آن را تفسیر کرد؟ به نظرم مهمترین چراغ راه ما در مورد این رخداد سخنرانی مرحوم دکتر محمد مصدق در همان جلسه تاریخی است. این را باید توضیح داد که در آن جلسه و با توجه به فضای ارعاب و ترسی که ماه‌ها بر کشور حاکم بود، تنها پنج نفر، یعنی دکتر محمد مصدق، سید حسن مدرس، سید حسن تقی‌زاده، یحیی دولت‌آبادی و حسین علائی با این طرح مخالفت کردند. بعلاوه اینکه رئیس وقت مجلس، مرحوم حسین پیرنیا (موتمن الملک) استعفاء داده بود و ده‌ها نماینده دیگر مجلس، از جمله مرحوم میرزا حسن مستوفی‌الممالک در روز رای‌گیری غایب بودند.
لب لباب سخنرانی مرحوم دکتر مصدق این بود که اگرچه خلع شاه از پادشاهی از جمله حقوق مردم است اما ادغام دو نهاد سلطنت و حکومت «ارتجاع و استبداد صرف» است. مرحوم دکتر مصدق به درستی به بنیادی‌ترین اصل حاکم بر رژیم پادشاهی مشروطه اشاره می‌کند که همانا تفکیک مطلق دو نهاد پادشاهی و نهاد حکومت است. اینکه در پادشاهی مشروطه، شاه بری از مسئولیت است و حق دخالت در حکومت را ندارد و کلیه امور حکومتی، کشوری یا لشکری، از طریق مجلس شورا و نهادهای قانونی کشور اعمال می‌شود و وزرای مسئول حکومت نیز علاوه بر مجلس، به نخست‌وزیر و کابینه نیز پاسخگو اند. دکتر مصدق توضیح می‌دهد که رضا خان پهلوی نخست‌وزیر خوبی است. حتی به عنوان فرمانده کل قوا نیز او را تایید می‌کند. اما هشدار می‌دهد که شاهی که هم رئیس حکومت باشد و هم فرمانده کل قوا چیزی جز استبداد نیست و با قانون اساسی، اساس مشروطیت و آزادی‌خواهی به طور بنیادین در تضاد است.
تاریخ نشان داد که هشدار آن مرحوم کاملا درست بوده است. تغییر سلطنت و پادشاهی رضا شاه و محمدرضا شاه چیزی جز تعطیل شدن اساس مشروطیت نبود. رضا خان پهلوی احتمالا نخست‌وزیر خوبی می‌شد. نخست‌وزیر مقتدی که می‌توانست با اقتدار حکومت کند و همچنین تفکیک دو نهاد سلطنت و حکومت را به خوبی برقرار کند. اما او چنین نکرد. با ادغام دو نهاد عقب‌گردی عمیق در دولت مشروطه به وجود آورد. ممکن است در پاسخ به این ادعا در مورد «اقدامات خوب» رضا شاه صحبت شود. اقداماتی مانند ارتش متحدالشکل، آموزش عمومی، تاسیس دانشگاه، دیوان‌سالاری جدید و دادگستری مدرن یا راه آهن سراسری و چیزهایی از این دست. در پاسخ باید گفت که امروز و با پیشرفت مطالعات ایران قجری می‌توانیم بگوییم که تقریبا بخش بزرگی از این «اقدامات» از تاسیسات رضا شاه نبود. در واقع دهه‌ها پیش از او دانشگاه ایرانی، مانند مدارس عالی علوم سیاسی و حقوق و نیز مدرسه دارالفنون، تاسیس شده بود. ارتش متحدالشکل از زمان ولایتعهدی عباس میرزا نائب السلطنه در تبریز تشکیل شده بود، تلاش‌ها برای آموزش عمومی، راه آهن سراسری، دادگستری و بروکراسی جدید به پیش از دوره رضا شاه باز می‌گردد. قطعا رضا شاه قدم‌های بزرگی در این مسیر برداشت. اما هیچکدام این اقدامات در ذیل نهاد سلطنت نبود. اساسا قرار هم نبود که شاه مشروطه اقدامی کند که خوب یا بد تفسیر شود. رضا شاه، در عنوان رضا خان پهلوی و در مقام رئیس‌الوزرای دولت مشروطه هم می‌توانست همه این اقدامات را انجام دهد بدون اینکه قانون اساسی مشروطه را این چنین زیر پا بگذارد.
از این بابت به نظرم با بازخوانی تاریخ‌نگاری ایران معاصر، یعنی از زمان شکست ایران در جنگ‌های با روسیه و آن «وهن بزرگ» تا تاسیس دولت مشروطیت و بحران‌های بعد از آن و سرانجام انقلاب اسلامی، بهتر می‌توانیم به جایگاه انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی‌ها در تاریخ معاصر کشور پی‌ببریم.
بدعت پهلوی‌ها، به ویژه رضا شاه، در نادیده گرفتن اساس مشروطیت در همان روزهای استعفاء یا خلع او از سلطنت برای آگاهان به امور مشخص بود. مرحوم محمدعلی فروغی، به عنوان اولین و آخرین نخست‌وزیر رضا شاه که دوره‌های انتقالی بین سلطنت قاجار و پهلوی و همچنین سلطنت رضا شاه و محمدرضا شاه را مدیریت کرده بود، در نطق عمومی ۱۵ مهر ۱۳۲۰ و به فاصله کمتر از یک ماه از خلع شاه سابق، از نادیده گرفتن نص و روح مشروطیت در دوره رضا شاه پهلوی سخن می‌گوید و به صراحت خطاب به مردم می‌گوید که «اگر درست توجه کنید تصدیق خواهید کرد که در مدت این سی و پنج سال کمتر وقتی بوده است که از نعمت آزادی حقیقی یعنی مجری و محترم بودن قانون برخوردار بوده باشید و چندین مرتبه حکومت ملی یعنی اساس مشروطیت شما مختل شده است.»
تاریخ‌نگاری معاصر ایران معرکه جدال ایدئولوژی‌های مختلف است. در واقع بیش از اینکه تاریخ‌نگاری باشد، ایدئولوژی‌بافی است. از جمله تاریخ‌نگاری انقراض سلطنت قاجاریه و پادشاهی خاندان پهلوی که امیدوارم بار دیگر مورد بازخوانی همه جانبه قرار گیرد.


س.ا.ک