وبلاگی در خدمت حساب توییتری. یادداشتهای وبلاگی نامنظم ازرشتهتوییتهایی بسیار نامنظم. * اوخان در زبان گیلکی به معنای پژواک و انعکاس صداست. https://twitter.com/SEKoohzad
۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه
معرفی، مرور و نقدی بر کتاب «اندیشه اصلاح دین در ایران»
۱۴۰۱ مرداد ۲۸, جمعه
کودتا بر علیه اساس مشروطیت
۱۴۰۱ مرداد ۶, پنجشنبه
در مورد فهم حقوقی احمد قوام از مشروطیت و پادشاهی مشروطه
به یاد مرحوم جناب حضرت اشرف احمد قوامالسلطنه
در پنجاه و هفتمین سالروز درگذشتش
یکی از تفاوتهای مهم میان نسلهای اول مشروطهخواهان ایران با کارگزاران دوران پهلوی، به ویژه پهلوی دوم در دهه چهل و پنجاه و علی الخصوص شیفتگان پهلوی در دوران معاصر ما، فهم عقلایی سیاسی - حقوقی آنان از اساس مشروطیت بود. برای مشروطهخواهان نخستین، به تبعیت از پدران بنیادگذار مشروطه، پادشاهی مشروطه و اساس مشروطیت در واقعا یک نظام حقوقی بود.اگر به صورت مذاکرات مجلس مقدس شورای ملی و رسائل سیاسی و حقوقی مشروطه نگاه کنیم، میتوانیم چنین فهمی را با جزئیات نسبتا دقیقی میبینیم. هم در میان دولتمردان و فقهای مشروطهخواه مانند مشیرالدوله و مستوفیالممالک و آخوند خراسانی و علامه نائینی و مصدق و هم در همان نمایندگان اصناف مانند مشهدی باقر بقال، از رهبران اصناف تهران که خدعه شیخ فضل الله در مورد حذف عنوان مشروطه از قانون اسیاسی نقش بر آب کرد و یا میرزا محمود کتابفروش، نماینده صنف کتابفروشان، که تلاشی جدی برای محدود کردن هزینههای حکومت بر اساس بودجه سالیانه انجام داد.
در واقع اساس مشروطیت برای آنها مبتنی بر تحدید حدود قدرت شاه، تفکیک نهاد سلطنت از حکومت و مشخص شدن حدود اختیارات مجلس به مثابه مکان اراده عمومی و حاکمیت ملت بود. این فهم حقوقی و عقلایی در بیشتر مشروطهخواهان اولیه وجود داشت. اما متاسفانه در دوره پهلوی این فهم کم و بیش از بین رفت. علاوه بر پهلویها باید این را هم اضافه کرد که در از بین رفتن این فهم درخشان از مشروطیت روشنفکران چپ و اسلامگرایان هم پهلویها همدست و همداستان بودند.
این فهم از مشروطیت و دولت مشروطه را بگذاریم کنار فهم پلهویگرایان، قدیم و جدید، و طبعا چپها و اسلامگرایان از دولت مشروطه. برای عموم آنها پادشاهی مشروطه خلاصه شده است در اینکه رضا شاه جاده درست میکرد، کشف حجاب کرد، محمدرضا شاه دو تا زبان بلد بود و در دوران او مینیژوپ آزاد بود. یا زن شاه زیبا بود و لباس زیبا میپوشید و حامی هنر بود و چیزهایی از این قبیل. قطعا جادهسازی و عمران و آبادی مهم است. مسئله زنان و آزادی پوشش مهم است. رهبر سیاسی آشنا به دوران جدید، حمایت از هنر و کارهای مشابه مهم اند. اما اینها ذیل فرعیات فهم حقوقی و عقلایی از اساس مشروطیت است. مشروطیت آنجا معنا پیدا میکند مسئله بری بودن شاه از امور اجرایی به حکم قانون تثبیت شود و حدود اختیارات و شاه و مجلس و انتخابات آزاد و قدرت نهادهای قانونی و مانند اینها مشخص باشد.
برای نمونه از فهم متقدمین مشروطهخواه و به یاد پنجاه و هفتمین سالروز درگذشت جناب اشرف، احمد قوام، نگاهی میاندازیم به دو نامه تاریخی او به محمدرضا شاه در سال ۱۳۲۸. پس از ترور ناموفق شاه در بهمن ۱۳۲۷، او از وضع اضطراری کشور سوءاستفاده کرد و بلافاصله طرح تشکیل مجلس موسسان قانون اساسی را تصویب کرد. شاه با تاسیس آن مجلس و اصلاح اصل ۴۸ قانون اساسی و به دست آوردن غیرقانونی حق انحلال مجلسین، یکی از مهمترین اصول و از ارکان مشروطیت را نقض کرد. در همان زمان، مرحوم جناب اشرف برای درمان بیماری در اروپا بود و از همان جا طی نامهای سرگشاده به شاه او را از تعدی به قانون اساسی بر حذر داشت.
قوام در نامه اول خود به صراحت میگوید:« در قانون اساسی ایران طبق اصل ۴۴ شخص شاه را از مسئولیت مبرا دانسته اند و در نتیجه همین عدم مسئولیت است که تمام مواردی که مربوط به فرماندهی کل قوا و عزل و نصب وزرا و سفرا و اعلام صلح و جنگ و صحه و امضای فراموش و آنچه از این قبیل هست عموما دارای جنبه تشریفاتی میگردد و این حقوق فقط و فقط ناشی از ملت ایران است […] و تمامی این حقوق را در محیط اختیار و اقتدار نمایندگان خود [ملت ایران] گذارده است که از طرف نمایندگان ملت یعنی مجلس شورای ملی و سنا به وسیله رای تمایل و اعتماد به وزرا تفویض میشود و بدیهی است در غیر این صورت مشروطیت یعنی حکومت ملی و مسئولیت وزرا مفهوم خارجی نخواهد داشت. چه اگر شخص پادشاه مداخله در امور مملکت فرماید طبعا مورد مسئولیت واقع میشود و طرف بغض و عناد عامه واقع میگردد.»
جناب اشرف دقیقا بر روی فهم حقوقی و عقلایی از اساس مشروطیت تکیه میکند و تاکید میکند که دخالت شاه در امور حکومتی و داشتن مسئولیتهای اجرای و از آن بدتر اختیار حق غیرقانونی انحلال مجلسین در تضاد آشکار با بنیادهای مشروطیت است. اما پاسخ شما به این نقد دقیق و اصولی یکی از برجستهترین رجال سیاسی کشور این بود که از زبان رجالهای به نام ابراهیم حکیمی، وزیر وقت دربار، جوابی سرتاسر توهین و ناسزا به قوام بنویسد و او را به خیانت و فساد و پیش بردن مطامع شخصی متهم کند و در پایان هم «حسب فرمان مطاع مبارک [شاه]» خطاب «جناب اشرف» را از قوام پس بگیرد.
اما شاه مصداق آیه که «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» بود. راهی را رفت که نباید میرفت. و کاری را کرد که نباید میکرد. تلاشهای ملیون و مشروطهخواهان ایرانی، مانند تلاش دکتر مصدق و یارانش در اوایل سال ۱۳۲۹، برای بلااثر کردن این تعرض بیشرمانه به قانون اساسی نتیجهای نداد. اگر چه باز هم در زمان بحرانی و بعد از وقایع تیر ۱۳۳۱ شاه «جناب اشرف احمد قوام» را «نظر به اعتمادی که به مراتب شایستگی و کاردانی» او به نخستوزیر منصوب کرد، اما گویا زمان برای تغییرات از دست رفته بود. روندی دیگر بر کشور حاکم شده بود که حتی «کشتیبانی» با «سیاستی دیگر» هم نتوانست آن را تغییر بدهد. شاه در ادامه و تا زمان انقلاب اسلامی هرگز از این رویه خود دست برنداشت. اساس مشروطیت را زیر سوال برد و طغیانی که قوام و مشروطهخواهان اصیل از دههها قبل به او هشدار داده بودند رخ داد.
فهم حقوقی از مشروطیت امروز هم نقطه عطف نگاه ما به سیاست است. هم به تاریخ دولت مشروطه و هم به سیاست امروز است.این فهم حاصل دلاوریهای پدران بنیادگذار مشروطیت و نتیجه دستاوردهای رجال معظم سیاسیمان، مانند مرحوم جناب اشرف، است. نمیتوانم آن را فهم فانتزی از مشروطیت، چه به نزد پهلویگرایان جدید یا قدیم و چه به نظر چپگرایان ایدئولوژیک و اسلامگرا مقایسه کنیم. ما همچنان نیاز به حاکمیت ملی داریم و همچنان خواهان تحدید حدود قدرت حاکم و اعمال حاکمیت، در تمام بخشهای کشوری و لشکری، از طریق نمایندگان ملت هستیم. به قولی ما هنوز مشروطه میخواهیم. از همین زاویه شاید بتوان گفت که ضرورت بازخوانی تاریخ مشروطه و اساس مشروطیت یکی از نتایج، احتمالا ناخواسته، غوغای اخیر پهلویگرایان باشد. بازخوانیای که به نظر میرسد قوام و مصدق در آن سربلند اند و نه شاهان سلسله پهلوی.
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1540654670166851586
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1541040494075068419
س.ا.ک
۱۴۰۰ آذر ۲, سهشنبه
تغییر سلطنت، پادشاهی رضا شاه و تعطیلی اساس مشروطیت
دیروز این عکس را در جایی دیدم. در توضیح آن آمده بود که این عکس مرحوم ذکاءالملک فروغی، مربوط به مراسم اعلان عمومی مصوبه ۹ آبان ۱۳۰۴ دوره پنجم مجلس شورای ملی ست. مصوبهای که سلسله قاجاریه را منقرض و رضا خان پهلوی را تا زمان تعیین و تکلیف نهایی سلطنت در مجلس موسسان به مقام شاهی میرساند. اتفاقی که ظرف یکی دو ماه بعد رخ میدهد و مجلس موسسان رضا شاه را به عنوان پادشاه ایران منصوب میکند. این عکس در واقع مربوط به یکی از نقاط عطف تاریخ کشورمان است. تا آنجا که میدیدم، دو روایت مسلط در مورد این واقعه وجود دارد. یکی روایت تاریخنگاری رسمی دوره پهلوی و سلطنتطلبان است که تصویری از ایران غرق در فساد و تباهی خاندان قاجار ارائه میدهند و همچنین بر اساس این روایت، رضا خان پهلوی و رضا شاه بعدی را به عنوان ناجی ایران در این دوره معرفی میکند که به اصرار مردم سلطنت را پذیرفته است. روایت دوم، تاریخنگاری چپ و نیز روایت مسلط در جمهوری اسلامی است که ضمن تایید تباهی مطلق دوره قاجار، رضا شاه را به عنوان عامل بیگانه یا فردی معرفی میکنند که با کمک بیگانگان و با ارعاب و ترس به این مقام رسیده بود.
واضح است که دوی این روایتها بیشتر از اینکه تاریخنگاری باشد، روایتهای ایدئولوژیک روشنفکرانی است که در دورهای برای کسب قدرت سیاسی شروع به دفاع یا مبارزه با رژیم مسلط کرده بودند. نقد هر دو روایت به نظرم ضروری است. اما وقتی با خودم بلند بلند فکر میکنم، چند نکته به ذهنم میرسد.
اول اینکه به لحاظ حقوق اساسی به نظر میرسد که مجلس شورای ملی، چنانچه نماینده واقعی اراده عمومی ملت باشد، اختیار خلع سلطنت شاه یا خاندان شاهی و تغییر مقام سلطنت را دارد. چرا که در سنت مشروطه، پادشاهی با اینکه موهبتی الهی در نظر گرفته میشد، اما از طرف مردم به شخص شاه مشروطه داده میشود و خود این مردم، با شرایطی، میتوانستند که این مقام را از شاه یا خاندان سلطنت پس بگیرند. در واقع سلطنت و استمرار آن در یک خاندان سلطنتی بیش از اینکه ریشه حقوقی صرف داشته باشد، در میزان مشروعیت آن خاندان و قدرت سنتهای حاکم بر آن رژیم سیاسی استوار است. مثلا امروز و به طور حقوقی پارلمان بریتانیا امکان خلع شاه را دارد و حتی میتواند رژیم حاکم بر کشور را هم تغییر دهد اما حتی تصور چنین اتفاقی، با توجه به ریشههای عمیق و کهن رژیم سلطنت مشروطه در این کشور، ناممکن به نظر میرسد.
از یک زاویه دیگر هم میشود به این رخداد نگاه کرد. از نگاه تاریخ مشروطه ایران است. اینکه جایگاه انقراض سلسله قاجار و تاسیس سلسله پهلوی در تاریخ دولت مشروطه ایران کجاست و چگونه باید آن را تفسیر کرد؟ به نظرم مهمترین چراغ راه ما در مورد این رخداد سخنرانی مرحوم دکتر محمد مصدق در همان جلسه تاریخی است. این را باید توضیح داد که در آن جلسه و با توجه به فضای ارعاب و ترسی که ماهها بر کشور حاکم بود، تنها پنج نفر، یعنی دکتر محمد مصدق، سید حسن مدرس، سید حسن تقیزاده، یحیی دولتآبادی و حسین علائی با این طرح مخالفت کردند. بعلاوه اینکه رئیس وقت مجلس، مرحوم حسین پیرنیا (موتمن الملک) استعفاء داده بود و دهها نماینده دیگر مجلس، از جمله مرحوم میرزا حسن مستوفیالممالک در روز رایگیری غایب بودند.
لب لباب سخنرانی مرحوم دکتر مصدق این بود که اگرچه خلع شاه از پادشاهی از جمله حقوق مردم است اما ادغام دو نهاد سلطنت و حکومت «ارتجاع و استبداد صرف» است. مرحوم دکتر مصدق به درستی به بنیادیترین اصل حاکم بر رژیم پادشاهی مشروطه اشاره میکند که همانا تفکیک مطلق دو نهاد پادشاهی و نهاد حکومت است. اینکه در پادشاهی مشروطه، شاه بری از مسئولیت است و حق دخالت در حکومت را ندارد و کلیه امور حکومتی، کشوری یا لشکری، از طریق مجلس شورا و نهادهای قانونی کشور اعمال میشود و وزرای مسئول حکومت نیز علاوه بر مجلس، به نخستوزیر و کابینه نیز پاسخگو اند. دکتر مصدق توضیح میدهد که رضا خان پهلوی نخستوزیر خوبی است. حتی به عنوان فرمانده کل قوا نیز او را تایید میکند. اما هشدار میدهد که شاهی که هم رئیس حکومت باشد و هم فرمانده کل قوا چیزی جز استبداد نیست و با قانون اساسی، اساس مشروطیت و آزادیخواهی به طور بنیادین در تضاد است.
تاریخ نشان داد که هشدار آن مرحوم کاملا درست بوده است. تغییر سلطنت و پادشاهی رضا شاه و محمدرضا شاه چیزی جز تعطیل شدن اساس مشروطیت نبود. رضا خان پهلوی احتمالا نخستوزیر خوبی میشد. نخستوزیر مقتدی که میتوانست با اقتدار حکومت کند و همچنین تفکیک دو نهاد سلطنت و حکومت را به خوبی برقرار کند. اما او چنین نکرد. با ادغام دو نهاد عقبگردی عمیق در دولت مشروطه به وجود آورد. ممکن است در پاسخ به این ادعا در مورد «اقدامات خوب» رضا شاه صحبت شود. اقداماتی مانند ارتش متحدالشکل، آموزش عمومی، تاسیس دانشگاه، دیوانسالاری جدید و دادگستری مدرن یا راه آهن سراسری و چیزهایی از این دست. در پاسخ باید گفت که امروز و با پیشرفت مطالعات ایران قجری میتوانیم بگوییم که تقریبا بخش بزرگی از این «اقدامات» از تاسیسات رضا شاه نبود. در واقع دههها پیش از او دانشگاه ایرانی، مانند مدارس عالی علوم سیاسی و حقوق و نیز مدرسه دارالفنون، تاسیس شده بود. ارتش متحدالشکل از زمان ولایتعهدی عباس میرزا نائب السلطنه در تبریز تشکیل شده بود، تلاشها برای آموزش عمومی، راه آهن سراسری، دادگستری و بروکراسی جدید به پیش از دوره رضا شاه باز میگردد. قطعا رضا شاه قدمهای بزرگی در این مسیر برداشت. اما هیچکدام این اقدامات در ذیل نهاد سلطنت نبود. اساسا قرار هم نبود که شاه مشروطه اقدامی کند که خوب یا بد تفسیر شود. رضا شاه، در عنوان رضا خان پهلوی و در مقام رئیسالوزرای دولت مشروطه هم میتوانست همه این اقدامات را انجام دهد بدون اینکه قانون اساسی مشروطه را این چنین زیر پا بگذارد.
از این بابت به نظرم با بازخوانی تاریخنگاری ایران معاصر، یعنی از زمان شکست ایران در جنگهای با روسیه و آن «وهن بزرگ» تا تاسیس دولت مشروطیت و بحرانهای بعد از آن و سرانجام انقلاب اسلامی، بهتر میتوانیم به جایگاه انقراض قاجاریه و سلطنت پهلویها در تاریخ معاصر کشور پیببریم.
بدعت پهلویها، به ویژه رضا شاه، در نادیده گرفتن اساس مشروطیت در همان روزهای استعفاء یا خلع او از سلطنت برای آگاهان به امور مشخص بود. مرحوم محمدعلی فروغی، به عنوان اولین و آخرین نخستوزیر رضا شاه که دورههای انتقالی بین سلطنت قاجار و پهلوی و همچنین سلطنت رضا شاه و محمدرضا شاه را مدیریت کرده بود، در نطق عمومی ۱۵ مهر ۱۳۲۰ و به فاصله کمتر از یک ماه از خلع شاه سابق، از نادیده گرفتن نص و روح مشروطیت در دوره رضا شاه پهلوی سخن میگوید و به صراحت خطاب به مردم میگوید که «اگر درست توجه کنید تصدیق خواهید کرد که در مدت این سی و پنج سال کمتر وقتی بوده است که از نعمت آزادی حقیقی یعنی مجری و محترم بودن قانون برخوردار بوده باشید و چندین مرتبه حکومت ملی یعنی اساس مشروطیت شما مختل شده است.»تاریخنگاری معاصر ایران معرکه جدال ایدئولوژیهای مختلف است. در واقع بیش از اینکه تاریخنگاری باشد، ایدئولوژیبافی است. از جمله تاریخنگاری انقراض سلطنت قاجاریه و پادشاهی خاندان پهلوی که امیدوارم بار دیگر مورد بازخوانی همه جانبه قرار گیرد.
س.ا.ک



