‏نمایش پست‌ها با برچسب چپ ایرانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چپ ایرانی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ خرداد ۱۹, شنبه

در باب «امپراتوری مذهبی و گَند ساسانی»

 




متاسفانه سخنان آقای مراد فرهادپور، به عنوان یکی از چهره‌های برجسته چپ در ایران، نشان می‌دهد که در بهترین حالت مطالعات آنان در مورد ایران باستان متکی به تحقیقاتی است که امروز پیش از یک قرن از آن گذشته است و درواقع بسیاری از نتایج آن منسوخ تلقی می‌شود. تصور آقای فرهادپور از «امپراتوری مذهبی و گند ساسانی» و «یکی شدن دین و دولت» در آن که او آن را «رمز استبداد» حکومت مذهبی ساسانی می‌داند و برای همین «نفرت» خودش را از آن حکومت اعلام می‌کند با انبوهی از تحقیقات علمی جدید در مورد شاهنشاهی ایران در دوره ساسانیان در تضاد است.

از ادعاهای نادرست در مورد نبود حتی یک متن فلسفی و یا حتی دستور آشپزی در طول «حکومت مذهبی» ساسانیان و تفسیر عجیب او از شاهنامه می‌گذرم چرا که در مورد شاهنامه تحقیقات زیادی شده است و فهرست متون ایران دوره ساسانی هم با گوگل کردن قابل یافتن است. سعی می‌کنم در چند خط و با توجه به تحقیقات جدید نشان دهم که فهم آقای فرهادپور از نقش دین در آن شاهنشاهی و ایده «توامانی دین و دولت» که او آن را «یکی شدن دین و دولت» می‌خواند قابل دفاع نیست.

در سال ۱۹۶۴ تابوتی در استانبول کشف شد که در روی کتیبه آن نوشته شده بود: «این گور متعلق به خرداد پسر هرمزدآفرید اهل ایرانشهر است که در جستجوی مسیح یک سال در روم بود». این تابوت احتمالا متعلق به قرن دوم هجری در زمان حکومت بیزانسی‌هاست. معنای این اثر این است که یک ایرانی مسیحی در زمانی که ایران به لحاظ سیاسی فروپاشیده بود در روم، ترکیه امروز، همچنان با هویت «ایرانی» شناخته می‌شد. یعنی «ایرانی بودن» چه برای خود او و قطعا برای «دیگری»، در اینجا از طرف بیزانسی‌ها، معطوف به صرف دین نبود.

صدها شاهد مانند این وجود دارد که نشان دهنده جایگاه «امر ایرانی» در ایران دوره شاهنشاهی ساسانی و نسبت آن با دین است. همسران بسیاری از شاهان ساسانی مسیحی بودند. احتمالا اکثریت جمعیت ایران غربی هم ایرانیان مسیحی بودند. تلمود بابلی در تیسفون و با حمایت دولتی نوشته شده است. کلیسای مسیحیت نسطوری به فرمان یزدگرد اول کلیسای رسمی دولت ایران بود و هنوز هم از این کلیسا به عنوان «کلیسای ایرانی» نام برده می‌شود و لقب رسمی پاتریارک این کلیسا «اسقف اعظم تیسفون» است. به این اضافه کنید که بخش بزرگی از خاندان‌های ایران شرقی، ایرانیان بودایی بودند. مانند خاندان برمکی که متولیان معبد نوبهار بلخ محسوب می‌شدند. اینها شواهدی است که نشان دهنده نقش ادیان متفاوت در ذیل دولت ایران ساسانی است با تصویر وجود «دین رسمی» به معنای جدید آن هماهنگ نیست. در مورد دین زرشتی هم چنین است. در ایران ساسانی، موبدان زرتشتی در نهایت کارکنان دولتی، به ویژه در بخش قضایی، محسوب می‌شدند. و دین زرتشتی به هیچ وجه چیزی شبیه «کلیسای رسمی» نداشت. اساسا با اغماض بسیار زیاد می‌توان تصور «دین» در معنای ادیان ابراهیمی آن را به آیین زرتشتی دوره ساسانی، به ویژه در دوره متقدم آن، بار کرد.

نکته مهم اینجاست که برخلاف امپراتوری بیزانس، به مثابه امپراتوری مقدس مسیحی، شاهنشاهی ایران «خلافت امت زرتشتی» نبود. «شاهنشاهی ایران و انیران» در نهایت مفهومی سیاسی، سرزمینی و فرهنگی محسوب می‌شد و نه «امارت» مذهبی. تصویر دولت شاهنشاهی ایران ساسانی به عنوان «خلافت زرتشتی» در درجه ناشی از تاریخ‌نگاری رسمی اسلامی است. در این تاریخ‌نگاری سقوط ملک آل ساسان و فتح آن توسط سپاه اسلام به عنوان برتری و پیروزی دین اسلام، به عنوان دین ناجیه، بر دین زرتشتی، به عنوان مذهب منسوخ، تصویر شده است. این البته سرشت تاریخ‌نگاری قدیم بود. جنگ‌ها در تاریخ‌نگاری قدیم جنگ ادیان هم تصویر می‌شدند. برتری هر حکومتی، برتری خدای قومی و دین آن دولت بر خدا و دین حکومت مغلوب بازنمایی می‌شد. همین تصویر است که از طریق آثار علمی شرق‌شناسان به ویژه پژوهش‌هایی که تئودور نودکه، به طور اخص در تصحیح و تحقیقاتی که درباره بخش ایران ساسانی در تاریخ طبری انجام داد و پژوهش‌هایی که با تاثیر از آن، مانند تحقیقات کریستین‌سن، انجام شد، تبدیل به تاریخ‌نگاری مسلط ایران در دوره ساسانی و انتقال به دوره اسلامی در دوره جدید شد. تصویری که تا پیش از تاریخ‌نگاری انتقادی اسلام و ایران ساسانی، تا همین چند دهه پیش، روایت مسلط بود.

علاوه بر این، با ظهور تاریخ‌نگاری فرمی مارکسیستی و البته ناسیونالیستی این فهم از تاریخ ایران وارد جریان روشنفکری ما هم شد. ستایش ناسیونالیستی از ساسانیان از یک طرف و از طرف دیگر رد کلیت ایران باستان به عنوان «طاغوت» توسط اسلام‌گرایان و تصویر مارکسیستی از آن به عنوان سلطه شاهان ظالم بر مردم مظلوم، وجود دین رسمی و حتی تصویر جنبش مزدک به عنوان یک حرکت «کمونیستی» و مانند اینها باعث بدفهمی‌های ایدئولوژیک ناگواری شد. البته امروز تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک اسلامی جز نهادهای شبه‌‌علمی ج.ا. در ایران جایی ندارد. تاریخ‌نگاری مارکسیستی، چه در غالب جزوه‌‌های گروه‌های چریکی - سیاسی روشنفکران دهه چهل و پنجاه و چه در غالب تحقیقات فرمی آکادمی شوروی عملا منسوخ شده است. اما متاسفانه هم تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک ناسیونالیستی همچنان، به ویژه در فرهنگ عامه، قدرت دارد و هم سایر روش‌های تاریخ‌نگاری فرمی مارکسیستی.

اما چند دهه است که به واسطه تحقیقات مورخان تاریخ‌نگاری انتقادی اسلام و البته تاریخ‌نگاری انتقادی ایران ساسانی، امروز ما فهم بهتری از تاریخ ایران ساسانی پیدا کرده ایم. از جمله رابطه دین و دولت در زمان ساسانیان برای ما وضوح بیشتری پیدا کرده است. خلاف تعهد ملی و علمی و روشنفکری است که به جای مطالعه پژوهشهای جدید و استفاده از روشهای مدرن پژوهش همچنان به تاریخ‌نگاری‌های منسوخ مارکسیستی، اسلامگرایانه و ناسيونالیستی متکی باشیم.

من البته امیدی به چپ موجود ایران ندارم. ایدئولوگ‌های چپ موجود نه چیزی را فراموش کرده اند و نه چیزی یاد گرفته اند. اما امیدوارم که در میان ایرانیان چپ‌گرا، این تعهد ملی، علمی و روشنفکری به وجود بیاید تا بتوانند از منظری ملی و با توجه به پژوهش‌های قابل دفاع به تاریخ ایران نگاه کنند.



س.ا.ک


۱۴۰۲ آبان ۲, سه‌شنبه

راست/لیبرال ملی؟



سابق بر این توده‌‌ای‌ها را دست می‌انداختند که اگر در مسکو باران ببارد، توده‌ای‌ها در ایران چتر به دست می‌گیرد. طنز تلخی بود اما اتفاقا به شکلی استعاری توضیح‌دهنده مبانی بخش بزرگی‌های چپ‌های ایرانی بود که متاسفانه هرگز «چپ ملی» نبودند و بیش از اینکه بر روی زمین ایران بیاستند، چشم به آسمان شوروی داشتند. وقایع چند هفته اخیر، به ویژه در مورد غائله آن پایان‌نامه کذایی، نشان داد که ما هنوز هم «چپ ملی» نداریم و امیدی هم نیست که در آینده‌ای نزدیک در ایران و در نظر و عمل «چپ ملی» شکل بگیرد. یعنی ایرانیان چپ‌گرایی که در چهارچوب اصل خدشه‌ناپذیر کشور/دولت-ملت ایران و البته الزامات و نتایج بدیهی آن فکر و عمل کنند.

اما گویا باید اعتراف کنیم که «راست/لیبرال ملی» هم نداریم. یا بهتر بگوییم به سختی می‌شود از چنین جریانی صحبت کرد. واکنش بسیاری از لیبرال‌های ما در مورد مسئله فلسطین و حمله اخیر اسراییل به غزه فاجعه‌بار بود. در واقع نه در سطح اخلاقی و نه در سطح سیاسی نمی‌شود این کج‌اندیشی سیاسی و چشم‌پوشی کم و بیش عامدانه نسبت به اصول بدیهی اخلاقی را نادیده گرفت و آن را نقد نکرد. ورای آن کار به جای رسیده که گروهی از این اپوزسیون راست‌گرایی جمهوری اسلامی، از جمله برخی از براندازان و بسیاری از وابستگان به جریان سلطنت‌طلب یا سرباز-خبرنگارهای من و تو و اینترنشینال، به صراحت و البته با وقاحت تمام در مورد حمله نظامی به ایران صحبت می‌کنند. من سعی می‌کنم در مورد این گروه‌ صحبتی نکنم. چون بحث در مورد این رجاله‌ها دیگر گفتگوی و نقد سیاسی و اخلاقی نیست. بحث دشمنی سیاسی در اعلی درجه ممکن است. و واضح است که ته خط چنین دشمنی سیاسی‌ای چه می‌تواند باشد.

اما حقیقتا نمی‌توانم سرخوردگی بزرگ خودم را از واکنش بسیاری از لیبرال‌های‌مان در مورد جنگ اخیر غزه مخفی کنم. گویا همان طور که چپ‌های قدیم چشم به آسمان مسکو داشتند، لیبرال‌های امروز ما تصور می‌کنند که یا بازار بورس نیویورک به سر می‌برند، یا در مرکز اقتصادی ستی لندن یا در کافه‌ها و دانشگاه‌های پاریس یا شاید هم کنار بنیای یادبود هالوکاست در برلین! در واقع من متوجه موضعی که آنها در آن ایستاده اند نمی‌شوم. نمی‌فهمم با چه استدلالی بحث می‌کنند. منافع کدام کشور را مد نظر دارند. روش‌شان برای تحلیل اوضاع چیست. اما چیزی که می‌شود دید این است که شیوه دفاع سیاسی و اخلاقی آنها از اسراییل، ولو به شکلی تلویحی، حیرت‌انگیز است. متاسفانه به نظر می‌رسد که خصومت با رژیم جمهوری اسلامی باعث شده که بسیاری از این افراد اصول اخلاقی و برنامه تاریخی رژیم اسراییل را بر ضد اساس کشور/دولت - ملت ایران نادیده بگیرند.

برای تحلیل اوضاع باید در نظر داشته باشیم که اسراییل در وضعیت بحران‌های مداوم قرار داشته و قرار دارد. بحرانی که برای همه این چند دهه موجودیت این کشور صهیونیستی را هدف قرار داده است. می‌شود گفت که اسراییل به معنای دقیق کلمه یک کشور و یک دولت نرمال نیست. شبه دولتی است که نه ایدئولوژی مشروع و کارآمدی دارد، نه جمعیت مشخصی دارد، نه مرزهای واضحی دارد و نه مناسبات حقوقی شفافی بر آن استوار است. در کنار این عمق استراتژیکش به شکلی است که گروهی مسلح ظرف چند ساعت می‌توانند درصد بزرگی از کشور را اشتغال کنند یا چند موشک کوتاه برد می‌تواند کل کشور را به حالت نیمه تعطیل قرار دهد. بحران در اساس کشور و دولت، در رژیم سیاسی، در هویت، در جمعیت ملی، در منطقه جغرافیایی و بحران‌هایی مانند اینها باعث شده که این رژیم تمام عمر هفتاد و پنج ساله خود را در حالت اضطراری به سر ببرد و به نظر هم می‌رسد که تنها راه برای حفظ وضعیت مبهم کنونی نیز تداوم شرایط بحرانی فعلی باشد. رژیم اسراییل به این امر اگاه است به دلیل موقعیت اقلیت‌بودگی محض و شرایط بسیار پیچیده ژئوپلتیکی نمی‌تواند نقشی هژمونیک در منطقه بازی کند. اما در عین حال می‌داند که رمز بقایش بی‌ثبات کردن مداوم منطقه و کشورهای آن است تا حدی که همه این کشورها نقش کوردیناتور و هماهنگ‌کننده نهایی او را، ولو به زور و با حقارت، به رسمیت بشناسند. علاوه بر اشغال سرزمین‌های فلسطینی، سوری و لبنانی، بی‌ثباتی امروز در عراق، سوریه، لبنان و لیبی هم تا حد زیادی ناشی از ایده‌های اسراییل و لابی‌هایش غرب است. برنامه‌هایی که قدم به قدم پیش رفته تا به مهمترین هدف و البته قدرت‌مندترین سد آن، یعنی ایران، رسیده است. اینجاست که می‌شود گفت که اسراییل خواهان این است که ایران به شدت فقیر، ضعیف و بی‌ثبات شود و یا حاکمیت ملی آن تجزیه‌ شود تا حدی که به طور مداوم، مانند عراق یا سوریه و لبنان، در معرض فروپاشی قرار بگیرد و در نتیجه نتواند نقش طبیعی خود را در منطقه بازی کند.

اینها از جمله واضحات و شواهد قطعی است. سندهای ویکی‌لیکس در مورد برنامه‌های موساد در ایران، نقش مخرب لابی‌هایی اسراییلی در غرب مانند اف دی دی یا گروه اتحاد برای ایران و این اواخر موسسه عدالت برای کردها، حمایت از رسانه‌های مزدوری مانند من و تو یا اینترنشیال، برنامه‌های حصر استراتژیک ایران در منطقه قفقاز و آسیای میانه و حتی حذف ایران از ترتیبات امنیتی خلیج فارس و از همه اینها مهم‌تر تحریک آمریکا برای خروج از برجام و تداوم بحران در مسئله هسته‌ای و تحریم‌های حداکثری نشان می‌دهد که برنامه اسراییل در مورد ایران تا چه حد جدی و خطرناک است. دیدن این همه قرائن و امارات نیاز به چشم برزخی یا داده‌های امنیتی ندارد. اگر عینک ایدئولوژی را از جلوی چشم‌مان کنار بگذاریم، با کمک عقل سلیم و حتی با استناد به داده‌ها و روش تحلیل درست می‌توانیم دشمنی آشکار اسراییل بر ضد اساس کشور/دولت-ملت ایران مشاهده کنیم.

متاسفانه اینجاست که نگاه ایدئولوژیک برخی از لیبرال‌ها و راست‌گراهای ما شواهد قطعی را انکار می‌کند و باعث می‌شود تا موضع و مکان ایستادن آنها دچار ابهام آزاردهنده و مخربی شود. اسلام‌گرایی حماس، خشونت و تروریسم گروه‌های اسلام‌گرا و از همه آنها مهم‌تر سرشت یا رفتار ظالمانه و گفتار منزجرکننده رژیم جمهوری اسلامی احتمالا مهمترین دلایل این نگاه ایدئولوژیک است. اما این قانع‌کننده نیست. در سطح اخلاقی، هیچ اصول اخلاقی‌ و شرافت انسانی‌ای اجازه نمی‌دهد که نسبت به کشتار و پاک‌سازی قومی اسراییل، نه تنها در دو هفته اخیر بلکه در تمام هفتاد و پنج سال اخیر، سکوت کنیم یا آن را با خرده‌گیری‌های ملال‌آور کم‌ اهمیت نشان دهیم. در سطح سیاسی نمی‌توانیم موقعیت خودمان را به عنوان ایرانی نادیده بگیریم و یا مثلا از زاویه منافع راست‌گرایان یا لیبرال‌های آمریکایی و اروپایی به مسئله نگاه کنیم. اینکه راست‌های آمریکایی و غربی بر ضد فلسطین اند ربطی به ما ندارد. اینکه در کشورهای غربی بحران مهاجران مسلمان وجود دارد ربطی به ما ندارد. اینکه برخی از چپ‌های غربی به نفع فلسطین فعالیت می‌کنند ربطی به ما ندارد. اینکه گروه‌های پروگرسیو نقش اساسی بر ضد اشغال و آپارتاید و صلح در منطقه بازی می‌کنند ربطی به ما ندارد. و متغییرهای دیگری که ما تنها و تنها می‌بایست از چهارچوب اصول اخلاقی و صد البته منافع ملی و مصالح عمومی خود به آن نگاه کنیم. همان طور که به چپ بلشویک‌زده وطنی خرده می‌گیریم که باید «ملی» و «ایرانی» باشد، باید همین تلنگر را به راست و لیبرال‌های‌مان هم بزنیم که باید «ملی» و «ایرانی» باشند تا بتوانند در جهت بیشینه‌کردن مصالح عمومی و منافع ملی ایران قدم بردارند.

زمین سفت ایران مهمترین جایی‌ است که می‌توانیم بر روی آن بیاستیم.



س.ا.ک

۱۴۰۲ فروردین ۱۲, شنبه

همه بر علیه کشور/دولت-ملت ایران؛ در نقد مبانی ائتلاف «همگامی برای جمهوری سکولار دموکراتیک ایران»

پنج تشکل جمهوری‌خواه خارج از کشور، عموما بازماندگان جریان‌های چپ‌گرای چریکی انقلاب ۵۷ و گروهی از فعالان دانشجویی دوران اصلاحات، با اعلام ائتلاف، مبانی یا منشوری را به نام «همگامی برای جمهوری سکولار دموکراتیک در ایران» منتشر کرده اند.(۱) در مقدمه این متن ادعا کرده اند که تلاش آنها برای «تاسیس جمهوری در ایران» پاسخی است به «تشکیل بحران دولت ملی در تاریخ معاصر» که آن هم «با در انداختن طرح جدیدی برای بنیاد دولت- ملت» در ایران ممکن می‌شود. این یادداشت فقط به یک مورد از این «طرح جدید برای بنیاد دولت- ملت» در ایران اشاره می‌کنم و نشان خواهم داد که چرا این منشور هم مانند منشورهای مشابهی که در خارج از ایران منتشر شده است بنیادش بر آب است و نه تنها حائز اهمیتی برای یک منشور سیاسی برای آینده کشور نیست بلکه با تدلیس و ابهام‌ ممکن است باعث بحران‌ها و خطر‌های جدی برای ایران شود.
باید اشاره کنم که پیش از این همه سه منشور دیگر هم در خارج از ایران منتشر شده بود. منشور«مطالبات حداقلی تشکل‌های مستقل صنفی و مدنی»، منشور «دانشگاهیان» و منشور «همبستگی و سازماندهی برای آزادی». دوتای اول از آن مارکسیست - لنینیست‌ها و سومی متعلق به آن بخش از جریان براندازی است که رضا پهلوی هم بخشی از آن محسوب می‌شود. البته یک متن دیگری هم منتشر شده به نام «لایحه حقوقی زنان». متن عجیبی است که نویسندگانش احتمالا نه می‌دانستند لایحه چیست و نه چیزی از سیاست و حقوق سر می‌آوردند! اما وجه اشتراک هر همه این متون، مانند متنی که در زیر به آن اشاره خواهد شد، ضدیت آگاهانه یا ناآگاهانه با کشور/دولت - ملت ایران است. البته باید گفت که هر چه در منشورهای مارکسیست - لنینیست‌ها این ضدیت با کشور/دولت-ملت ایرانی به صراحت و وقاحت بیان شده است (۲)، در منشور «همگامی» این ضدیت در لفافه و ابهام بیان شده که همین تعقید و عدم وضوح امکان هر تفسیر ضدملی و بحران‌زایی را در هر بزنگاهی ممکن می‌کند.
در همان ماده اول «مبانی همگامی» که اصول «جمهوری دموکراتیک» را مطرح کرده، بلافاصله پس از تاکید بر «حفظ یکپارچگی سرزمینی/تمامیت ارضی» این عبارت منتشر شده است:‌ «تمرکززدایی و تأمین حق دموکراتیکِ برابریِ حقوق اتنیکی».
شاید در نگاه اول این عبارت صرفا شکلی از تمرکززدایی اداری و تاکید بر برابری حقوقی شهروندان ایرانی در «اقوام» (۳) مختلف معنا شود. اما به باور من اینگونه نیست. کسانی که با مطالعات ملی و ادبیات گروه‌های چپ‌گرا و ناسیونالیست قومی در ایران آشنا هستند احتمالا تایید می‌کنند که تنها با تکلف بسیار می‌شود چنین تفسیر شاذی را از آن عبارت حاکم کرد. به عبارت دیگر باید گفت که در ادبیات متاخر ناسیونالیسم قومی، واژه «اتنیک» همان «ملیت قومی» است در جایی که هنوز «دولت قومی» تشکیل نشده است. (۴)
در گفتار سیاسی ناسیونالیست‌های قومی، متاثر از مفاهیم مارکسیستی - لنینیستی، چیزی به نام «ملت ایران» وجود ندارد. در نتیجه چیزی به نام «دولت ملی» و «کشور/دولت-ملت ایران» هم وجود خارجی ندارد. ایران کشوری است «کثیرالمله» که «ملیت‌های تحت ستم» آن توسط «ملت فارس» یا با ادبیات متاخر، «دولت مسلط فارس شیعه آریایی +» کنترل می‌شوند. این «ملیت‌های تحت ستم» هم باید «حق تعیین سرنوشت» داشته باشند. حقی که خودش را به روش‌های مختلف از تجزیه ایران و تشکیل «دولت قومی» تا تجزیه حاکمیت ملی ایران با تشکیل دولت‌های خودمختار قومی و در نهایت فدرالیسم قومی نشان می‌دهد.
نکته اینجاست این جریان‌ها افراطی می‌دانند که دولت ایران تجزیه‌پذیر نیست. حتی تلاش برای تجزیه ایران هم منجر به جنگی خون‌بار می‌شود و همچنین می‌دانند گفتن اینکه چیزی به نام «ملت ایران» وجود ندارد نیز بسیار حساسیت‌برانگیز است و اینجاست که دست به تدلیس می‌زنند. به جای واژه‌های مارکسیست-لنینیستی «ملیت و کثیرالمله و حق ملی» از واژه «اتنیک و حقوق اتنیکی» استفاده می‌کنند که همان طور که گفتم در ادبیات متاخر این گروه‌ها «اتنیک» همان «ملیت قومی» است که تشکیل «دولت قومی» نداده اما حق آن را دارد. در واقع «حقوق اتنیکی» هم همان «حق تعیین سرنوشت ملیت‌ها» و حق تشکیل «دولت قومی» است منتها با ادبیات فریب و نیرنگ.
اما منشورنویسان جمهوری‌خواه صرفا به این بسنده نکرده اند. آنها اصل «تمرکززدایی» و عبارت غیرشفاف «حق دموکراتیک برابری» را هم اضافه کرده اند. این واژه هم در بستر گفتار مسلط قوم‌گرایان ایران معنا می‌دهد. «تمرکززدایی» مفهوم روشنی نیست. اشکال مختلفی دارد. تجربه مختلفی را پشت سرگذاشته است. به عبارتی تاریخ خودش را دارد. این واژه از تفویض اختیارات اداری به کوچکترین واحدهای اداری، مانند شهرداری‌ها را شامل می‌شود تا تجزیه حاکمیت ملی در خودمختاری و فدرالیسم آن هم در معنای قومی آن. برای توضیح این بخش باید به بخش دوم این عبارت رفت، تاکید «حق دموکراتیک برابری حقوق اتنیکی». به باورم و با توجه به زوایایی مختلف گفتار مسلط ناسیونالیست‌های قوم‌گرا این عبارت را اینگونه باید تفسیر کرد. «حقوق اتنیکی» یک حق «دموکراتیک» است که همه «ملیت‌های تحت ستم» به صورت «برابر» از آن برخوردارند. حال ترکیب میان «حق دموکراتیک برابری حقوق اتنیکی» و «تمرکززدایی» می‌شود توجیه تجزیه حاکمیت ملی به حکومت‌های خودمختار قومی یا فدرالیسم قومی و یا حتی تمرکزگرایی قومی. در واقع همه اینها را می‌شود ذیل این عبارت تفسیر کرد.
حال منشورنویسان جمهوری‌خواه یا این مسائل را می‌دانستند و یا نمی‌دانستند. که در هر دو صورت این منشور، مانند باقی منشورهای اپوزیسیون خارج از کشور، باید به زباله‌دان انداخته شود. چون اگر آنها همه این نکات واضح و مبهم را می‌دانستند که دیگر بحثی باقی نمی‌ماند. اگر هم نمی‌دانستند که قطعا صلاحیت ابتدایی نوشتن یک منشور سیاسی برای کشور/دولت-ملت ایران را هم ندارند. نمی‌شود از همه کلیدواژه‌ها و مفاهیم مرده ریگ چپ چریکی و ناسیونالیسم قومی، یعنی ارتجاعی‌ترین و خطرناک‌ترین ایدئولوژی در جهان، استفاده کرد و بعد آن را به عنوان «طرح جدیدی برای بنیاد دولت-ملت» و «تاسیس جمهوری» در ایران نامید. نمی‌شود با تدلیس و غش ماشطه متن خطرناکی که بنیاد کشور/دولت-ملت ایران به زیر سوال می‌برد را رنگ زد و آن را با فریب به افکار عمومی فروخت و اسم آن را هم «پاسخی به بحران تشکیل دولت ملی» در ایران!
نه این منشورنویسان بلکه هر کسی و هر جریان که بدون لنکت و به طور صریح و با اعتقاد عملی، مبنای منشور و برنامه سیاسی خود را بر اصول تغییرناپذیر وحدت ملی، حاکمیت ملی، یکپارچگی سرزمینی و استقلال کشور/دولت-ملت ایران نگذارد، قطعا شایستگی حتی فعالیت سیاسی به نام و برای ملت ایران را هم ندارد تا چه برسد به پیچیدن نسخه برای آینده دولت ملی ایران. حقوق شهروندی شهروندان ایران، از همه «اقوام» و کثرت‌های آن ناشی از قوه موسس ملت ایران است که خود را در دولت ملی ایرانی تجلی می‌دهد. از جمله شیوه‌های مختلف حکمرانی و تنظیم رابطه نهادها و موسسات قانونی و حدود اختیارات آنها به حکم اراده عمومی ملت ایران و در چهارچوب این اصول لایتغییر ممکن می‌شود. در درون این وحدت همه چیز قابل بررسی است. از جمله شیوه‌های مختلف حکمرانی، تاسیس نهادهای حکمرانی منطقه‌ای، جایگاه زبان‌های مختلف ایرانی و به طور کلی تنظیم مجدد رابطه میان وحدت ایران و کثرت‌های مختلف تشکیل دهنده آن در بعد سیاسی و حقوقی. اما در خارج از این وحدت، نه تنها هیچ مصحلت و منافعی برای ملت ایران وجود ندارد، بلکه چیزی نیست جز دریایی از خون و آتش.
پی نوشت‌ها:
۱- متن کامل «مبانی همگامی برای جمهوری سکولار دموکراتیک در ایران»:
۲- در نقد رویکرد مارکسیستی - لنینیستی منشور مطالبات حداقلی تشکل‌های مستقل و صنفی نگاه کنید به: «جای خالی داس و چکش در منشور «مطالبات حداقلی»»:
۳- در نقد استفاده از واژه «قومیت» برای «کثرت‌های ایرانی» نگاه کنید به: «آیا ما در ایران «قومیت» داریم؟:
۴- برای نمونه نگاه کنید به یادداشت یکی از ناسیونالیست‌های قوم‌گرا در بی‌بی‌سی:
پیوند به تلگرام:


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1641858173437976576

س.ا.ک

۱۴۰۱ بهمن ۲۸, جمعه

جای خالی پرچم سرخ داس و چکش در منشور «مطالبات حداقلی»

چند «تشکل مستقل صنفی و مدنی» با انتشار منشوری «مطالبات حداقلی» خودشان را برای جنبش «زن، زندگی، آزادی» مطرح کرده اند. تا اینجای کار به نظر نه تنها مشکلی نیست، بلکه باید از این رویکرد مطالبه‌محور استقبال هم کرد. اما وقتی به نام این تشکل‌ها و «مطالبات حداقلی» آنها نگاهی می‌اندازیم تازه می‌توجه می‌شویم مسئله عجیب‌تر از صرف طرح مطالباتِ مشخصِ صنفی و مدنی است. در درجه اول اینکه عموم این تشکل‌ها صرفا سایت‌های بی‌نام و نشان یا شبه تشکل‌هایی با چند عضو اند که لااقل چندتای آن را می‌دانم که حتی یک عضو و همکار هم در داخل ایران ندارند. جدا از این مسئله مضحک و البته جدی شکلی، آن چیزی که بیش از همه باعث تعجب و حیرت است، محتوای این منشور ۱۲ بندی است که بیش از این که هدف‌گذاری «مطالبات حداقلی» باشد، شباهت حیرت‌انگیزی به بیانیه‌های گروه‌های مارکسیست - لنینیستی صد سال اخیر ایران دارد.
نویسندگان و حامیان این منشور حتی ابتدایی‌ترین شرایط یک برنامه سیاسی را هم در نظر نگرفته اند. اینکه هر تغییر و تحول سیاسی‌ای در ایران، حتی تغییر رژیم، در چهارچوب کشور/دولت - ملت ایران معنا می‌دهد. در درون این وحدت همه چیز قابل مذاکره است اما خارج از این وحدت هیچ چیزی وجود ندارد. اگر بناست حق و حقوقی برای افراد و گروه‌های مختلف متصور شویم، این حق ناشی از قوه تاسیس ملت ایران است که در چهارچوب دولتی ملی، شیوه‌های حکمرانی و نهادهای قانونی و حقوق و مسئولیت‌های حکومت و شهروندان را مشخص می‌کند. اما عجیب اینکه در سرتاسر متن حتی یک بار هم از «ملت ایران» یا «شهروند ایرانی» و طبعا حقوق و مسئولیت‌های شهروندی صحبت نشده است. اما در عوض اقلا دو جا در این متن یک صفحه‌ای از «ستم ملی» نام برده شده است. «ستم ملی» کلیدواژه احزاب و گروه‌های مارکسیست - لنینیست ایرانی است که از کنگره دوم حزب کمونیست ایران (کنگره ارومیه) در ۱۳۰۶ و به دستور مقامات شوروی و تحت برنامه‌های استالین وارد مانیفست حزب کمونیست شد و از آن زمان تا یوم هذا تقریبا بدون هیچ استثنایی در برنامه‌های همه جریان‌های چپ‌گرای ایران وجود داشته است. به بیان دیگر تاکید بر وجود «ستم ملی» در ایران از پذیرش افسانه «ملیت‌های ایرانی» ناشی می‌شود. یعنی ما در ایران چیزی به نام «ملت ایران» نداریم، آن چیزی که وجود دارد «ملیت‌های ایرانی» است که برخی از این ملیت‌ها با «ستم ملی» مواجه اند و برای رفع این ستم مضاعف باید «حق تعیین سرنوشت» آنها را تا سر حد جدایی به رسمیت شناخت. پذیرش وجود «ستم ملی» هیچ معنا و نتیجه‌ای دیگری غیر توجیه تجزیه‌طلبی ندارد. نتیجه فاجعه‌بار این ایدئولوژی ارتجاعی را ما در غائله‌های فرقه دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان در ۱۳۲۴-۲۵ و درگیری‌ها و برادرکشی‌های سال‌های پس از انقلاب ۵۷ در کردستان، ترکمن‌صحرا و خوزستان و تا حدی هم آذربایجان مشاهده کرده ایم.
نکته دیگر حیرت‌انگیز در این منشور کذایی نگاه مارکسیستی ارتدوکس این «تشکل‌های مستقل صنفی و مدنی» به مالکیت خصوصی و ایده‌های خیالی مانند اداره شورایی است. در بند ۸ این منشور ضمن بدیهی‌شماردن «اداره شورایی» در تمام سطوح «محلی و سراسری» - حتی در اینجا هم واژه «ملی» به کار نرفته است - تاکید کرده اند که «انتخاب‌کنندگان» شوراها حق دارند هر مقام «دولتی و غیردولتی» را در هر مرحله‌ای عزل کنند. به بیان دیگر همه امور از طریق شوراهای تو در تو، احتمالا مانند اتحاد شوروی یا چین فعلی، اداره خواهد شد. و همچنین نه تنها نهادها و موسسات دولتی، بلکه نهادهای خصوصی، مانند کارخانه‌ها و صنایع، هم باید به صورت شورایی اداره شوند و همان طور که انتخاب‌کنندگان حق عزل مثلا وزیر، نماینده مجلس یا شهردار را دارند، حق عزل مدیرعامل کارخانه را هم دارا هستند! این تصور خام و بدوی از ایده اداره شورایی و نقض بی‌شرمانه مالکیت خصوصی با تاکید بر «مصادره اموال» در بند ۹ ادامه پیدا می‌کند. برای من باورکردنی نیست کسی یا کسانی تباهی و فساد این ایده‌های ایدئولوژیک و نتایج آن، مانند کشتار و مرگ ده‌ها میلیون نفر در سرتاسر جهان، را در قرن گذشته دیده باشند و اما همچنان چنین اوهامی را مطرح کنند. نتایجی که تنها می‌شود آن را با طاعون سیاه قرون وسطی و حمله مغول مقایسه کرد. بحث در مورد اصل حفاظت از مالکیت خصوصی هم ایده‌ای ایدئولوژیک نیست. تضمین مالکیت خصوصی یعنی تضمین آزادی و یعنی تضمین حاکمیت قانون. بدون رعایت این اصل آزادی و توسعه و دموکراسی ممکن نیست. هیچ کشوری در دنیا بدون وجود نهادهای سیاسی و حقوقی‌ای که از آزادی، مالکیت و مشارکت سیاسی دفاع کنند توسعه پیدا نکرده است.
بحث هم بر سر چپ‌گرا بودن و نبودن این مطالبات نیست. مگر می‌شود در کشوری با چنین وضعیت بحرانی فقر و فساد و ناکارآمدی، نسبت به وضعیت کارگران، مزدبگیران و زحمت‌کشان یا گروه‌های آسیب‌پذیر بی‌تفاوت باشیم؟ اما نکته اینجاست که هر مطالبه‌ای باید ذیل دولت ملی ایران باشد. یعنی اگر بنا بر مطالبات چپ‌گرایانه هم هست، این مطالبات باید در چهارچوب کشور/دولت-ملت ایرانی و با توجه با اصول بنیادین و طبیعی مانند تضمین مالکیت خصوصی باشد و نه اوهام ایدئولوژیک مارکسیستی.
متاسفانه بسیاری از چپ‌گرایان ما همچنان در وضعیت بدوی و غیرانتقادی صد سال پیش خود هستند. وضعیتی که در تمام این سال‌ها چیزی جز ضربه به مصالح عمومی و منافع ملی ایران نبوده است.



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1625834697845530626

س.ا.ک

۲۸ بهمن ۱۴۰۲


۱۴۰۱ مهر ۲۰, چهارشنبه

در مورد جنبش اخیر ۹؛ باز هم جدال «اصلاح یا انقلاب»

هم نسل‌های من به خاطر دارند که یکی از مهمترین مباحث روشنفکری ایران از دهه هفتاد به بعد، جدال «اصلاح یا انقلاب» بود. البته این بحث بی‌پایان هرگز تمام نشد و مانند عموم مباحث روشنفکران ایرانی اساسا ربطی به مسائل ایران و به طور کلی به ایران نداشت. هزاران صفحه سیاه شد و هزاران ساعت سخنرانی شد اما دریغ از مباحث اصولی مربوط به این موضوع. در امتداد این بحث و از نتایج خیزش اخیر ملت ایران هم این بود که بار دیگر روشنفکران ایرانی به این گفتگوی ملال‌آور بازگشته اند. اگر پیش از این این «ایدئولوژی اصلاح» بود که معمولا برنده آن جدال محسوب می‌شود، این بار کفه ترازو به نفع «ایدئولوژی انقلاب» سنگین شده است. اما همچنان نمی‌دانیم که دلیل این بحث چیست و چرا باید چنین مسئله‌ای در ایران مطرح شود.
در تمام طول این سال‌ها پژوهشگرانی بوده اند که به تاریخچه این مسئله پرداخته اند و تاکید کرده اند که پرسش از «اصلاح یا انقلاب» در چه بستر تاریخی و سیاسی و اجتماعی شکل گرفته است. در واقع تاریخ پرسش از «اصلاح یا انقلاب» به جدال مارکسیست‌های رادیکال و سوسیالیست‌ها و سوسیال‌ دموکرات‌ها در مواجهه با رژیم‌های دموکراتیک اروپایی باز می‌گردد. در پاسخ به چگونگی رویارویی با نظام‌های دموکراتیک، سوسیالیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها راه «اصلاح» این رژیم‌های دموکراتیک را از طریق مبارزات پارلمانتاریستی پیش می‌کشیدند و در مقابل مارکسیست‌های رادیکال مدافع «انقلاب» علیه رژیم‌های دموکراتیک از هر طریق ممکن بودند. پر واضح است که چنین پرسشی برای ما موضوعیت است. به این معنا مسئله ما «اصلاح یا انقلاب» نیست که سی سال است وارد گفتگوهای بی‌پایان و ملال‌آور روشنفکری در این مورد شده ایم.
مسئله بنیادین ما، آن‌گونه که بسیاری از علمای ما گفته اند، بازسازی نهاد دولت ایران (State of Iran)، حکومت (government) و نهادهای حکومتی و تغییر قوانین و سیاست‌های کلان کشور است که در آن حقوق اساسی، آزادی‌های بنیادین، مالکیت و مشارکت سیاسی به رسمیت شناخته شود و کشور در مسیر توسعه و رشد اقتصادی قرار بگیرد. تمام شعارهای صد و اندی سال اخیر ملت ایران در انقلابات و قیام‌ها و نهضت‌ها و جنبش‌های سیاسی و اجتماعی ناشی از همین خواست بوده است. شعارهایی مانند مشروطیت،استقلال، برابری، دادگستری، صلح، آزادی، عدالت، حاکمیت ملی، توسعه، جمهوری، مبارزه با فقر و فساد و تبعیض. این مطالبات تاریخی ربطی به دعوای روشنفکری «اصلاح یا انقلاب» ندارد.
مسئله ما سیاسی است. ما به هر حال علتی نتوانسته‌ایم به عنوان یک ملت توازن قوای سیاسی را به سمتی تغییر بدهیم که که بتوانیم مطالبات خود، ولو مطالباتی اقلی را محقق کنیم. نه نگاه ایدئولوژیک به اصلاح، آنگونه که بسیاری از اصلاح‌طلبان به آن مبتلا شدند و هنوز هم مبتلا هستید، می‌تواند این توازن قوا را تغییر دهد و نه نگاه ایدئولوژیک انقلابیون عموما چپ‌گرایی که چیزی ندارند غیر از رویافروشی و آرزواندیشی و طلب رفتن راه صد ساله در یک شب. این غیر سیاسی نگاه کردن به امر سیاسی هر چه که باشد و در هر جایی تاثیر بگذارد، قطعا در سیاست تاثیری نمی‌گذارد و اگر هم بگذارد چیزی می‌شود مانند رویای بر باد رفته ناشی از انقلاب اسلامی.
این دوگانه‌سازی‌ غیر سیاسی است. مسئله ما تلاش برای تغییر توازن قوای سیاسی به نفع حل مسائل کشور است. مسائلی که امروز پیش از گذشته مشخص شده است که با ساختار سیاسی و حقوقی و احتمالا اقتصادی فعلی ممکن نیست. حتی می‌توان دلیری کرد و گفت تغییر رژیم صرف هم بسیاری از این مسائل را حل نخواهد کرد.
و البته من امیدوارم که در نظم حقوقی آینده، جمهوریت و مشروطیت به شکلی تحقق پیدا کند که دیگر بحث بیهوده براندازی یا انقلاب، حتی در ایده و نظر، هم بلاموضوع شود. چرا که در جمهوری براندازی معنا ندارد!

۱۹ مهر ۱۴۰۱


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1579764626736443392

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۱۷, یکشنبه

در همدستی ارتجاع قومی و مدافعان مدرن آن

در یکی از محلات اهواز دختر هفده ساله‌ای، که در دوازده سالگی به اجبار به عقد پسرعموش درآمده بود، به دست او و برادر شوهرش سربریده شد. قاتلان با سر بریده این این دختر در محله دور افتخار زده اند و از توحش خودشان فیلم گرفته اند. قطعا و بدون هیچ شکی مقصر اصلی این جنایت حکومتی است که بعد از چهار دهه هنوز نتوانسته قوانین ناکارآمد و ضد زن، مانند کودک همسری، خشونت خانوادگی و معافیت از مجازات در زمان زن‌‌کشی و دخترکشی را تغییر دهد. و حتی با انسداد راه اصلاح این قوانین نه تنها تعادل جامعه ما را به هم زده، بلکه دستش به خون این مظلومان هم آغشته است.
اما می‌خواهم از وجه دیگری به این ماجرا نگاه کنم. این جنایت و توحش‌هایی مانند این، دقیقا مظاهر همان «هویت‌طلبی» افراطی قومی است که در همین چند روز نشانه‌هایی از آن را در نفرت‌پراکنی‌های افسار گسیخته بر ضد هویت ملی ایرانی دیدم. آن چیزی که یک روز خودش در چهارچوب گفتار نفرت‌زا بر علیه هویت معتدل ایرانی، زبان ملی و زندگی مسالمت‌آمیز هزاران ساله ملت ایران نشان می‌دهد، روز دیگر به شکل چنین بدویت و توحشی ظاهر می‌شود.
از ناسیونالیست‌های افراطی قومی انتظاری نیست. نژادگرایی، خشونت نهان و آشکار و عصبیت قومی در میان پان‌ها چیزی نیست که پنهان باشد اما در این بین عجیب‌ترین و غیراخلاقی‌ترین رفتار را از چپ‌های افراطی و فمینیست‌های رادیکال دیدیم. کسانی که به نظر پیشگام شکل جدیدی از توجیه شوونیسم قومی شده اند. آنها هستند که با زیباسازی و رمانتیک کردن و مظلوم‌نمایی از بدوی‌ترین ویژگی‌های عشیره‌ای و قبیله‌ای، آن هم توسط مدرن‌ترین گفتارهای موجود عملا در این جنایت‌های همدست شده اند. آنها هستند که برای مبارزه سیاسی و روشنفکرانه، و با تقلید از ایدئولوژی‌های مارکسیستی - فرهنگی غربی، روایتی ناتاریخی و ایدئولوژیکی از «نزاع‌های قومی و جنسیتی و زبانی» در ایران ارائه می‌دهند. آنها هستند که کل تاریخ ایران را به شکلی نشان می‌دهند که گویی تمام تاریخ صحنه کشمکش فرادستان، احتمالا «مردان شیعه مرکزنشین» (؟) و فرودستان، زنان و «اقوام» بوده است.
همان طور که نزاع طبقاتی در مارکسیسم کلاسیک تاریخی نبود، ساخت نزاع‌های دیگر در مارکسیسم فرهنگی هم تاریخی نیست. هیچ دلیل قابل اتکای تاریخی نداریم که تایید کند که کل تاریخ محل نزاع زن و مرد بوده باشد. یا تضاد اصلی تاریخ، به فرض وجود، بین سفید و سیاه یا مرکز و حاشیه و یا گرایش‌های جنسی مختلف باشد. این تاریخ نیست، ایدئولوژی است. ایدئولوژی ابزار مبارزه سیاسی است. ایدئولوژی را می‌شود مانند چماق و چاقو برای مبارزه سیاسی استفاده کرد، اما با آن چیزی را نمی‌شود فهمید و نمی‌شود کار علمی کرد. حتی می‌توان گفت که این روایت ایدئولوژیک تازه در مورد تاریخ تمدن غربی است که به هر حال می‌شود از فقراتی از آن، مانند استعمار، برای تایید نظریه‌های مدرن، مانند مارکسیسم، استفاده کرد. اما وقتی همین روایت ایدئولوژیک، بدون هیچ نقد و صرفا با تقلید تمام و کمال، در مورد تاریخ و فرهنگ ایران به کار می‌رود، چیزی نیست جز ایدئولوژی مضاعف. و از آنجا که عموم مدرن‌های ما، و متاسفانه حتی سنتی‌های ما، در ایران مقلد ایدئولوژی‌های مد روز هستند، لذا چندان عجیب نیست که شبیه‌سازی همین تضادها به صورت ایدئولوژیک و غیرتاریخی در ایران هم مقلدانه تکرار شود. اینها قطعا اهمیت علمی ندارند. اما به واسطه اینکه جز با نفرت‌پراکنی، یعنی یگانه ابزار ایجاد تضاد در بیان ملت ایران، امکان حیات‌‌شان وجود ندارد، نتایج عملی‌اش خارج از کنترل مدافعان مدرن و عموما غرب‌نشینش است.
خیلی صریح باید بگویم که به هیچ وجه نباید فریب این شعارهای به ظاهر زیبای «هویت‌گرایانه» را خورد. پشت این شعارهای مظلومانه و گاهی روشنفکرانه، در عمل نفرت‌پراکنی آشکار، بدویت عریان، ارتجاع عشیره‌ای و قومیت‌گرایی خشن پنهان شده است که توانایی انجام هر پلشتی‌ و فسادی را دارد.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1490011734769377285
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1489174418156883968

س.ا.ک

۱۴۰۰ دی ۱۶, پنجشنبه

چهره فاطمه در الهیات تشیع؛ سنت، ایدئولوژی و ضرورت بازتعریف





از دوران قدیم تا امروز، چهره فاطمه احتمالا مهجورترین چهره در تاریخ، فرهنگ و الهیات اسلامی/شیعی- ایرانی ما است. تنها تصور کنید که روحانیون، که برای قرن‌ها زنان را محجور می‌دانستند و هنوز هم چنین اعتقاد سفیهانه‌ای دارند، برای قرن‌ها مهمترین و تاثیرگذارترین گروه در بازنمایی چهره فاطمه در الهیات و فرهنگ شیعی بودند. همین یک مورد برای ما کافی است تا به نسبت به این مسئله حساسیت بیشتری داشته باشیم. اما تصویر ما از پدیده‌ای به نام حضرت فاطمه چیست؟ منظورم فاطمه تاریخی نیست. ما چیز زیادی از فاطمه، دختر پیامبر و همسر علی، نمی‌دانیم. همان طور که در مورد خود پیامبر و علی چیز زیادی نمی‌دانیم. مسئله ما هم رسیدن به فاطمه، محمد یا علی تاریخی نیست. مسئله ما چهره آنها نزد مومنان است. چهره فاطمه در الهیات و فرهنگ ایرانی - شیعی.
تصویر فاطمه نزد ما، مانند بسیاری دیگر از پدیده‌های دینی‌ در دوران معاصر، به شدت رنگ و بوی ایدئولوژیک پیدا کرده است. سال پیش به مناسبت ایام فاطمیه در تهران همایش زنان پوشیه‌پوش گذاشته بودند تا به قول خودشان حجاب برتر زن مسلمان و شیعه را ترویج دهند. تصویری بنیادگرایانه از فاطمه، تا در زمانه‌ای که ظواهر شریعت متزلزل شده به کار بنیادگرایان حاکم بیاید. اما جالب است که گروه‌ها و روشنفکران چپ مذهبی، و حتی چپ غیرمذهبی، خیلی زودتر از از بنیادگرایان اسلامی چهره‌ای ایدئولوژیک از فاطمه ساختند. «فاطمه، فاطمه است» دکتر علی شریعتی بهترین نمونه برای چنین تلاش است. در این تصویر، فاطمه، زنی است انقلابی که تفاوت زیادی با زنان مجاهد ندارد. به همین دلیل بود که حتی گروه‌های چپ غیرمذهبی هم از چنین تصویر چریکی‌ای از فاطمه استقبال می‌کردند. در واقع آنها در مبارزه مسلحانه و پر از خشونت برای رسیدن به قدرت سیاسی، نیاز به تصویری انقلابی و ایدئولوژیک داشتند و برای همین چنین چهره‌ای از فاطمه ساختند. اما تصویر فاطمه در میان دین‌داران سنتی خالی از ابهام نیست. تصویری از او که بیشتر به درد روضه‌خوانی و عزاداری می‌خورد. چه در عزاداری‌های سنتی یا در عزاداری‌های نازیبای هیئت‌های پاپ مذهبی، تصویر چهره فاطمه، تصویر زنی دائم البکاء و شدید التاثر است که اگر چه در زمره معصومین و قدیسین قرار دارد، اما منفعلانه، جز سوگواری و لعن دشمنان کاری از او بر نمی‌آمد. این چهره در تمام قرون گذشته در میان شیعیان و امروز حتی در میان بنیادگرایان شیعه، به شکل‌های مختلف بازنمایی شده است. اما آیا فاطمه همیشه چنین چهره‌ای در میان شیعیان داشته است؟
‌احتمالا برای رسیدن چهره او در میان شیعیان و ایرانیان قدیم، باید از چهره او غبارزدایی کنیم. غبار قرن‌ها سنت دینی و از آن مهمتر غبار ایدئولوژی‌های مدرن چپ‌گرایانه و بنیادگرایانه اسلامی، تا اقلا بتوانیم به تصویری، هر چند ناقص، از او در میان نیاکانمان برسیم. تصویری از چهره فاطمه که احتمالا با تصویر سنتی، بنیادگرایانه، انقلابی و سیاست‌زده امروز ما تفاوت زیادی خواهد داشت. شاید به جای تصویر چهره زنی سوگوار یا انقلابی از او، تصویر چهره زنی همراه با عشق، آزادی، رهایی، امید و نجات را در او ببینیم. و شاید هم این تصویر به ما کمک کند که بازتعریفی زنانه، امیدوارانه و جدید از او در الهیات و فرهنگ ایرانی - شیعی‌مان داشته باشیم.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1222259052752883713

۱۳۹۸ آذر ۲۱, پنجشنبه

میرحسین به مثابه سیاستمداری ملی

چند روز پیش چیز عجیبی دیدم. گویا گروهی بی‌نام و نشان از دانشجویان افراطی مارکسیست بیانیه‌ای را با نام «جمعی از فعالان صنفی دانشجویی» منتشر کرده بودند و باز هم از «ملل ایران»و و «ستم ملی» و امثالهم صحبت کرده بودند. تا اینجایش مشکل زیادی نیست. مدل رایج افراطیان چپ است. فعالان مجهول‌الهویه پیشتاز! که با نام و هویتی غیر از هویت خود بیانیه می‌دهند و همان اباطیل صد سال اخیر گروه‌ها و احزاب چپ را در مورد هویت و وحدت ملی ایران اعلام می‌کنند. طبعا ارزشی ندارد. اما چیزی که برای من عجیب بود رفتار برخی از افراد در توییتر بود که توییت قبل و بعد از  بازنشر این بیانیه مربوط به مهندس موسوی می‌شد و همزمان هم این بیانیه را هم همرسان کرده بودند! نام این رفتار چیزی غیر از مصادره به مطلوب نیست.  
هر کسی می‌تواند به پروژه سیاسی‌ای که مهندس موسوی رهبری آن را بر عهده دارد نقد وارد کند. اما رفتار گزیشنی با آن غیراخلاقی و نادرست است. بدون هیچ شکی مهندس موسوی چپ‌گرا است. یا بهتر بگویم جز گروهی قرار می‌گیرد که از آنها به عنوان چپ مذهبی نام می‌برند. علایق شخصی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهندس موسوی هم چپ‌گرایانه است. اما اول اینکه مهندس موسوی رهبری یک جریان سیاسی را برعهده دارد و همان طور که خودش گفته به نوعی سعی می‌کند برآیند نظرهای مختلف باشد. دوم هم اینکه مهندس موسوی پیش از اینکه چپ‌گرا باشد، ملی است. نه اکنون، بلکه همیشه رگه‌های قوی ملی داشته است. او فعالیت سیاسی خود را با جبهه ملی شروع کرد. پس از آن هم همیشه به عنوان یکی از دوست‌داران دکتر مصدق معروف بود. در زمانی که فحش دادن به ملی‌گرایی و دکتر مصدق برای بسیاری، از جمله برخی از اعضای قدیم جبهه ملی مانند حسن حبیبی، نام و آن شده بود او در مجلس از دکتر مصدق دفاع کرد. در دوران نخست‌وزیری و حتی پس از آن هم رگه‌های ملی او بسیار برجسته بوده است. او از بنیاد‌گذاران «موسسه مطالعات فرهنگ و تمدن ایران‌زمین» بود. بسیاری از آثار این موسسه به چاپ رسیده و البته بخش زیادی همچنان در توقیف است. می‌تواند از این آثار نظر مهندس موسوی و حلقه اولش را مورد ملیت ایرانی به طور واضح دید. نگاه ملی مهندس موسوی به ایران فقط در چهارچوب دولت - ملت ایران هم نیست. او به تمدن ایرانی باور دارد. حتی در سیاست خارجی‌اش هم به رویکرد تمدنی باور داشت. بارها این را گفته بود که در سیاست خارجی باید کشورهای حوزه تمدنی ایران را را در اولویت قرار بدهیم. خط قرمز مهندس در همه جا ایران بوده است. در همان حوادث سال ۸۸ هم به صراحت گفت اگر تصور کند که کوچکترین خدشه‌ای به استقلال و تمامیت ارضی ایران وارد می‌شود حتما کوتاه خواهد آمد. او سیاستمداری ملی است. راست و چپ و لیبرال و سوسیالیست چیزهایی از این دست فرع بر ملی بودن اوست. پروژه سیاسی‌ای هم که مهندس موسوی رهبری آن را بر عهده دارد در درجه اول پروژه‌ای ملی است. برای بازپس گرفتن مجدد حق تعیین سرنوشت ملت ایران است. برای اعاده مجدد حاکمیت ملی است. برای احقاق آزادی‌های قانونی مردم است. در یک کلمه برای ایران است. و همه کثرت‌های دیگر ذیل این وحدت قرار می‌گیرد. 


س.ا.ک