‏نمایش پست‌ها با برچسب اصلاح‌طلبان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اصلاح‌طلبان. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۱ دی ۱۵, پنجشنبه

در تفاوت «انقلاب» با «براندازی»


در طول نزدیک به این چهار ماه اخیر در مورد تفاوت میان مفهوم «انقلاب» با مفهوم «براندازی» صحبت‌های زیادی  شده است. اما به نظرم همچنان سوءتفاهم‌های بسیاری وجود دارد و باید بیشتر و بیشتر در این مورد حرف زد یا مرتبا تفاوت‌های بنیادین میان این دوم مفهوم را یادآوری کرد. «براندازی» معادلی است برای «Régime Change» که عموما مربوط به فروپاشی یا تغییر یک رژیم سیاسی از طریق مداخله خارجی یا نیروهای وابسته با آن است. برخلاف آن، «انقلاب» شاید حتی منتهی به تغییر اساسی یک رژیم سیاسی شود اما در برآیند نهایی درون‌زا است و توسط مردم آن کشور انجام می‌شود. 

می‌توانیم در تاریخ معاصر خودمان در این مورد مثال‌های واضحی بزنیم. خوب یا بد ما در سرزمین انقلاب‌ها و جنبش‌های زندگی می‌کنیم. با نگاهی به تاریخ خودمان می‌توانیم بگوییم که در مرداد ۱۲۸۵هجری شمسی در ایران «انقلاب» شد. مشروطیت یک انقلاب به تمام معنا در تمام نظام حقوقی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور بود. این تغییرات به حدی بود که امروز بسیاری از پژوهشگران، تاریخ ملی ما را به پیش و پس از «انقلاب مشروطه» تقسیم می‌کنند. اما همین انقلاب منجر به تغییر اساس رژیم پادشاهی نشد. مشروطیت انقلابی بنیادی و درون‌زا برای تغییری ساختاری در رژیم پادشاهی مستقل یا مطلقه بود. در مورد رخداد ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ هم می‌توان گفت که این واقعه یک «انقلاب» کامل بود. این بار حتی رژیم پادشاهی - مشروطه هم برانداخته شد. اما «انقلاب اسلامی»  هم به هیچ وجه «براندازی» از طریق مداخله خارجی یا حمله نظامی نبود. این انقلاب هم انقلابی درون‌زا با تمام ویژگی‌های خوب و بد بود که توسط مردم ایران انجام شد.

فکر می‌کنم یکی از مسائل امروز ما هم همین باشد. تصور نمی‌کنم هیچ ایرانی‌ دارای عقل سلیمی از وضعیت امروز راضی باشد و خواهان تغییر اساسی در رژیم سیاسی فعلی نباشد. تغییری که یا با «اصلاح ساختاری» در درون سیستم فعلی رخ می‌دهد و یا منجر به تغییر اساس رژیم مستقر موجود خواهد شد. مخالفت بسیاری، از جمله خودم، با «براندازی» است و نه «انقلاب». «براندازی»، دقیقا به معنای دخالت وسیع اجنبی از طریق تحریم‌های ظالمانه بر ضد مردم ایران یا جنگ بر ضد کلیت دولت-ملت ایرانی است. مداخله‌ای که گاه مستقیم و گاه از طریق عمال وابسته به خارجی یا نیروهای گریز از مرکز و تجزیه‌طلب رخ می‌دهد و به هیچ وجه هم معطوف به آزادی‌خواهی، استقلال، پیشرفت و دموکراسی‌خواهی نیست. تجربه مداخلات مستقیم و مزدوران وابسته کشورهای غربی و این روزهای عربی و عبری هم تاییدکننده این مدعا است. به کشورهای دارای دولت فروپاشیده خاورمیانه نگاه کنید. عراق، سوریه، لیبی، و یمن. آخرین نمونه‌اش هم تحویل کشور افغانستان به «قوم مغولی» به نام طالبان توسط دولت آمریکا و کشورهای غربی بود که دغدغه‌های آزادی‌خواهانه و دموکراسی‌خواهانه که به جای خود، امروز در ذیل این رژیم قرون وسطایی حتی به دانش‌آموزان دختر اجازه آموزش ابتدایی هم داده نمی‌شود و همه افراد غیرخودی در این رژیم چیزی شبیه به برده در نظر گرفته می‌شوند.

در برابر این مخالفت می‌شود موافق تغییرات اساسی و ساختاری بود. اینکه این تغییرات را «اصلاح ساختاری» بنامیم یا «انقلاب» چندان اهمیتی ندارد. شاید در روش‌های اختلاف‌های برجسته‌ای وجود داشته باشد اما اینها فرع بر اصل تحویل‌های بنیادینی است که تضمین‌کننده استقلال و آزادی و پیشرفت و بازسازی اساس نهاد دولت، حکومت و نهادهای قانونی کشور خواهد بود. بدیهی است که اصلاح به شیوه ربع قرن گذشته جواب نداده است و بعید هم هست که جواب بدهد. راه دیگری نیاز بود که به نظر جنبش فعلی پاسخی است به آن ضرورت. 

اکنون سوال ما از جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌تواند این باشد که از چگونه «انقلابی» یا چگونه «اصلاح ساختاری‌ای» می‌شود دفاع کرد و چنین تغییرات بنیادینی چه ویژگی‌هایی باید داشته باشند؟ تا آنجا که می‌فهمم در اینجاست که می‌توانم گرایشی به نظر دکتر سیدجواد طباطبایی داشته باشم و به توسعه ایده او امیدوارم باشم. می‌شود گفت که این جنبش، جنبشی است برای «انقلاب ملی» در «انقلاب اسلامی»، انقلابی در حقوق و یا انقلابی برای مشروطیت دوم. 



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1611012987493531651



س.اک


۱۴۰۱ مرداد ۲۹, شنبه

مفهوم امر سیاسی و جریان اصلاح‌طلب

ده سال پیش یکی از رهبران جریان اصلاحات، که اتفاقا از طیف پیشروی این جریان هم بود در مصاحبه‌ای گفت: «من این نکته را می‌خواهم صریحا اینجا اعلام کنم و این دندان طمع را از همه بکشم. من اعلام می‌کنم که در هیچ زمانی اصلاح‌طلبان برای براندازی این نظام هیچ‌گونه اقدامی نخواهند کرد و مخالف جدی آن هستند. اصلاح‌طلبان تمام تلاش‌شان را می‌کنند که این نظام را اصلاح کنند، اما اگر نظام اصلاح‌پذیر نبود و اصلاح نشد وارد فاز دیگری نخواهند شد.» این لب لباب فهم فانتزی بخش بزرگی از اصلاح‌طلبان ما از مفهوم امر سیاسی است. چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی تصویر آنها از سیاست کم و بیش همین است. یعنی همان ذهنیتی که تصور می‌کند در سیاست خارجی و روابط بین دول اگر خوب باشیم و کاری به کار کسی نداشته باشیم دیگران کسی کاری به کارمان ندارد، همین ذهنیت در مناسبات سیاسی داخلی هم وجود دارد. تصور می‌کنند که اگر بگوییم بیایید همه در کنار هم خوب باشیم و اختلافات را کنار بگذاریم، به چشم به هم زدنی مشکلات داخلی از بین می‌رود و همه چیز آرام می‌شود و ما در مسیر دموکراسی و توسعه و عدالت پیش خواهیم رفت. 

این فهم از مفهوم امر سیاسی قطعا خطاست. سیاست، به ویژه در مناسبات بین‌المللی، در برآیند نهایی شناخت دوست و دشمن است. در واقع اولین قدم در سیاست این است که دوستت را بشناس و دشمنت را بشناس. با این شناخت است که فهم از قدرت سیاسی و شناخت رابطه بین نیروهای موثر شکل می‌گیرد و با این شناخت امکان تلاش برای تغییر توازن قوای سیاسی به نفع مصالح عمومی معنا پیدا می‌کند. اگر این خشت اول را کج بگذاریم، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی، تا ثریا دیواری که ساخته‌ایم کج خواهد بود.

 در همین مثال بالا موقعیت جریان اصلاح‌طلب و توازن قوای سیاسی به جایی رسیده است که طرف مقابل نه تنها مناسبات حقوقی در جهت تضمین حق فعالیت سیاسی این جریان را نادیده گرفته است، بلکه به زودی نه تنها هویت، بلکه حتی موجودیت این جریان را هم انکار خواهد کرد. نفهمیدن این موقعیت و پذیرش پیشاپیش شکست یعنی حذف خودخواسته با هزینه‌هایی مضاعف به ایده اصلاح در ایران. جریان اصلاح‌طلب هرگز متوجه نشد که خواه یا ناخواه با جریان تمامیت‌خواه در تضاد و تعارض بنیادین قرار خواهد گرفت. با جریانی از ابتدای انقلاب اسلامی تاکنون علیرغم همه تغییرات و تحولات درونی‌اش، هرگز نظم حقوقی - سیاسی قانونی را نپذیرفته و تمام تلاشش را در جهت قبضه کردن قدرت، با تمام ابزار ممکن به کار بسته است و در این راه موفق هم شده است. امروز نه از جریان‌های ملی خبری هست و نه از جریان‌های چپ و سکولار. چهار دهه سرکوب عمولا موجودیت این جریان‌ها را منتفی کرده است. این مسیری است که جریان اصلاح‌طلب در آن پیش می‌رود و اگر تغییر بنیادین در نظر و عمل نداشته باشد دیر نخواهد بود که به سرنوشت باقی جریان‌های سرکوب‌شده خواهد پیوست. به بیان دیگر اگر مفهوم امر سیاسی، یعنی سیاست به مثابه شناخت دوست و دشمن،  فهم قدرت و رابطه نیروهای سیاسی را درک نکند و اگر تلاش نکند که توازن قوای موجود را از طریق ابزارهای موثر مانند رسانه، تشکیلات، رهبری سیاسی، مصالحه یا بسیج نیروی تغییر بدهد بدون هیچ شک و تردیدی حذف خواهد شد. حتی می‌توان گفت حذفی کم هزینه چرا که پیشاپیش دست‌شان را به عنوان تسلیم بالا برده اند و اعلام کرده اند که حتی در برابر حذف از فضای سیاسی در ایران هیچ عملی انجام نخواهد داد. در نبود یک نظم حقوقی و سیاسی موثر و نبود نهادهایی که از آزادی و مالکیت و مشارکت سیاسی شهروندان دفاع کنند، چرا حاکم یا دشمن سیاسی باید جریان اصلاح‌طلب را به رسمیت بشناسد؟ چرا باید به آنها امتیازی بدهد یا حتی آنها را به طور کامل حذف نکند؟ دقیقا هزینه این محروم‌سازی یا حذف کلی چیست؟

این ایده را می‌توان به سیاست خارجی هم تعمیم داد که موضوع دیگری است اما از همین منطق پیروی می‌کند.



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558435240716140544

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558096309227225089



س.ا.ک

۱۴۰۱ تیر ۲۶, یکشنبه

حجاب اجباری؛ سیاست، رهبری سیاسی و ناکارآمدی اصلاح‌طلبان

 به لحاظ سیاسی و بدون در نظر گرفتن هزینه‌های احتمالی، مسئله حجاب اجباری، یکی از بهترین محل‌ها برای درگیری با قدرت حاکم به نفع مصالح عمومی است. به این دلیل که نتیجه آن کم و بیش مشخص است. قدرت حاکم در نهایت این منازعه را با تحقیر فراوان خواهد باخت. در واقع در زمین سیاست در ایران کمتر موضوعی وجود دارد که بازنده و برنده آن اینقدر واضح و آشکار باشد. در دنیای ایده‌آل سیاسی من، لااقل بخش پیشروی جریان‌های اصلاح‌طلب در داخل ایران، با فهم اهمیت و نتیجه واضح آن، رهبری سیاسی و اجتماعی برای دفاع از آزادی پوشش را بر عهده می‌گرفتند. با این کار هم هزینه‌ها را کنترل می‌کردند، هم از مواهب آن، یعنی بازسازی اعتماد از دست رفته، استفاده می‌کردند و هم از سوءاستفاده براندازان و انقلابیون وابسته به اجنبی جلوگیری می‌کردند. اینها البته در دنیای ایده‌آل است. در دنیای واقعی جریان‌های اصلی اصلاح‌طلب نه تنها رهبری این پروژه سیاسی را برعهده ندارند، بلکه حتی حمایت ضمنی هم نمی‌کنند. به بهانه هزینه بالا یا تصور اینکه حضور این موضوع باعث جری‌تر شدن حاکمیت می‌شود، سکوت اختیار کرده اند. در نهایت موضع عموم جریان‌های اصلاح‌طلب این است که برخوردهای خشن و سخت بر ضد زنان بی‌حجاب یا بدحجاب و به طور کلی حرکت مبارزه با حجاب اجباری غیرقانونی است و اینکه کارآمد نیست چون نه تنها وضع حجاب را بهبود نمی‌بخشد، بلکه بی‌حجابی را بدتر هم می‌کند. یعنی مسئله آنها در نهایت حجاب است و نه آزادی پوشش.
موضع سیاسی عموم جریان‌های اصلاح‌طلب حقیقتا موضعی است ضعیف، انفعالی، بی‌اصول و غیر اصلاح‌طلبانه که نه تنها هیچ منفعتی برای آنها ندارد، بلکه بسیار هم پرهزینه است. چرا که بیش از پیش اعتماد مخاطبان طبیعی خود را از دست می‌دهند و متهم به انفعال و هم‌دستی با حکومت می‌شوند و در مقابل حکومت هم قطعا برای این سکوت امتیازی به آنها نخواهد داد. در واقع با این کار فضای سیاسی و اجتماعی طبیعی خود را به نفع جریان‌های افراطی خارج از کشور از دست می‌دهند. 
متاسفانه به نظر می‌رسد که عموم تصمیم‌گیران جریان‌های اصلاح‌طلب و نسل قدیم اصلاح‌طلبان اعتقادی به آزادی پوشش ندارند که اکنون بخواهند برای آن هزینه بدهند یا حتی از آن دفاع کنند. شاید اگر بیست سال پیش بود حتی از شکلی از گشت ارشاد دفاع هم می‌کردند. همان طور که در دهه شصت از برنامه‌های مبارزه با بدحجابی دفاع می‌کردند. در واقع مسئله آزادی پوشش هرگز مسئله اصلی این جریان‌ها، حتی پس از دوم خرداد و تحولات عمیق اجتماعی دو دهه اخیر، نبوده است. متاسفانه هنوز هم نیست. جز چند استثنا در میان رهبران این جریان‌ها، مانند خانم آذر منصوری و مانند او، شخصا کس دیگری در میان فعالان نسل قدیم این جریان ندیده ام که یک موضوع اصولی اصلاح‌طلبانه داشته باشد. البته نسل جدید اصلاح‌طلبان وضع متفاوت است. بدنه اصلی این نسل جدید از آزادی پوشش دفاع می‌کند. اما باز هم به دلیل ساختار به شدت ناکارآمد مجموعه جریان‌های اصلاح‌طلب، توان تاثیرگذاری بر روی مواضع کلی این جریان را ندارند. 
با این اوصاف و با در نظر گرفتن اینکه مسئله مبارزه با حجاب اجباری و مسئله حق آزادی پوشش تبدیل به یکی از جریان‌های اجتماعی فعال کشور شده، و با توجه به سکوت منفعلانه جریان‌های اصلاح‌طلب، باید منتظر از دست رفتن بیشتر سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی نسبت به این جریان باشیم. اتفاقی که هزینه‌های سیاسی فراوان، حتی بیشتر از مقابله احتمالی حکومت، برای این جریان خواهد داشت.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1548220104600522752

س.ا.ک

۱۴۰۱ خرداد ۲۱, شنبه

ببین تفاوت ره از کجا به کجاست!

از افسوس‌های من این است که که سیاسی‌ترین «رجل سیاسی» کشورمان در حال حکومت بر غیرسیاسی‌ترین جریان‌ها است. از نمونه‌های این فهم و عمل سیاسی همین بس که تنها و تنها با یک اشاره تلویحی نسبت به مدعیان استبداد پیشین، توانست موجی از واکنش‌ها را به سمت این جریان منحرف کرد. عموما هم از طرف کسانی که علی‌القاعده هیچ ارتباطی با او و کلا رژیم جمهوری اسلامی ندارند. یعنی صرفا با کنایه و بدون کمترین برخورد امنیتی و حتی بدون استفاده پروپاگاندا گسترده به راحتی توانست از عکس‌العمل‌ها استفاده کند. فعالان سیاسی خارج از کشور که بیشتر شبیه کمدی اند اما کاش اقلا در میان جریان‌های اصلاحی داخل، رجال سیاسی‌ای می‌بودند که ده درصد فهم این بزرگوار از سیاست چیزی می‌فهمیدند. مع‌الاسف جز چند تا که یا در حصر اند و یا در انزوا، باقی فعالان سیاسی، به جای کار حرفه‌ای و جدی سیاسی، مشغول تفریحات سالم اند.برای نمونه می‌توانید به مواضع برخی از اصلاح‌طلبان یک سال بعد از انتخابات کذایی سال پیش نگاه کنید. باورکردنی نیست اما هنوز دارند به مردم بد و بیراه می‌گویند که چرا به «چوب خشک» آنها رای نداده اند!
وقتی این وضعیت را نگاه می‌کنی می‌توجه می‌شوی که بی‌خود نیست که این بزرگوار سی و چهار سال حکومت کرده و هر سال هم قدرت بیشتری کسب کرده است. چیزی از سیاست می‌فهد که در مقایسه با او، فهم عموم فعالان سیاسی جریان‌های مختلف ما بیشتر شبیه به شوخی است.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1534459786686869504

س.ا.ک

۱۴۰۱ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

از ممنوعیت حاجی فیروز تا ممنوعیت پخت نان؛ حضور غم‌انگیز یک استاد-روشنفکر-مدیر

 


ایشان دکتر محمدرضا جوادی یگانه است. دانشیار جامعه‌شناسی دانشگاه تهران و معاون پیشین فرهنگی شهرداری تهران در دوره شورای شهر و شهرداری اصلاح‌طلب. سال پیش دقیقا در چنین روزهایی در بخش‌نامه‌ای خلق‌الساعه و به گواه حقوق‌دانان غیرقانونی، حکم به «نژادپرستانه» بودن حاجی فیروز داد و دستور داد که این نماد نوروزی فرهنگ کشور از جشن‌های نوروزی شهرداری پایتخت ایران حذف شود. 
همین فرد دیروز در واکنش به خبر ممنوعیت پخت نان بربری در یکی از شهرستان‌های استان آذربایجان غربی گفته است: 
«این اندازه تعمد در عصبانی کردن مردم و دستکاری در زندگی روزمره مردم، نمی‌تواند اتفاقی و تنها از روی بلاهت باشد».
به بیان دیگر از نظر ایشان این ممنوعیت اگرچه بلاهتی آشکار است، که قطعا هست، اما تنها این نیست. حتما دست‌هایی پشت پرده است تا با دخالت مداوم در زندگی یومیه مردم آنها را عصبانی و احتمالا وادار به واکنش‌های نادرست کند. البته شخصا فکر نمی‌کنم توطئه‌ای وجود داشته باشد. نظم موجود، آنقدر آشفته است، که هر مدیر جزئی در حوزه تحت مدیریتش برای خودش رئیس‌جمهوری است بی‌قانون و بی‌منطق. اما فرض می‌کنم ایشان درست می‌گوید. در نتیجه همین متن توییت را در رابطه با فضاحت سال پیش خودشان دوباره بازخوانی می‌کنم:
«"ممنوعیت" "حاجی فیروز" در "ایام نوروز" به دلیل اینکه "حاجی فیروز" نماد "نژادپرستی" است.
این اندازه تعمد در عصبانی کردن مردم و دستکاری در زندگی روزمره مردم، نمی‌تواند اتفاقی و تنها از روی بلاهت باشد.»
آیا ما می‌توانیم اقدام معاون پیشین فرهنگی شهرداری تهران را این طور بخوانیم؟ به نظرم اگر منطق ایشان را بپذیریم می‌توانیم بگوییم آن غائله، هیچ دلیلی نمی‌توانست داشته باشد و بلاهت صرف ساده‌انگاری است و یقینا باید کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد. 
همان طور که گفتم شخصا معتقد نیستم که توطئه‌ای وجود دارد. نه در مورد ممنوعیت پخت نان و نه در مورد ممنوعیت حاجی فیروز. اما قطعا بلاهت و حماقتی عظیم در آن هست. اما از آن مهم‌تر این است که ممنوعیت حاجی فیروز توسط این فرد، برای من تبدیل به نمادی شد برای بسیاری از چیزهایی که نداریم. ما دانشگاه ملی نداریم که موضوع علم در آن ایران باشد. ایران به عنوان یک مسئله که به جای خودش، دانشگاه‌های موجود ما حتی به مسائل ایران هم نمی‌پردازند. اگر حاجی فیروز پدیده‌ای «نژادپرستانه» بود، این کار باید در دانشکده‌های علوم اجتماعی کشورمان بررسی می‌شد و نه دپارتمان‌های یاجوج و ماجوج نظریه‌های نژادی و مطالعات سیاه‌پوستان و بومی‌ها در آمریکای شمالی و استرالیا. این مسئله باید بین پژوهشگران دانشکده‌های مختلف کشور بررسی می‌شد و نه پژوهشگران خارجی یا ایرانی‌تباری که بعد همین مسئله را برای خودشان تبدیل به پروژه‌های رسانه‌ای و مالی کنند. اگر حاجی فیروز واقعا «نژادپرستانه» بود، این مسئله باید به بحث و نقد علمی و گفتگو در حوزه عمومی منجر می‌شد و همچنین باید دستاوردهای علمی دانشگاه‌های ملی‌مان در موسسات پژوهشی و اندیشکده‌های حکمرانی و سپس ساختار دیوان‌سالاری کشور مورد بررسی قرار می‌گرفت تا این دانش در فرآیندی تبدیل به تصمیم‌های سیاسی یا قوانین و آیین‌نامه‌های اجرای می‌شد. در واقع هیچ‌کدام این اتفاق‌ها رخ نداد. نماد همه آنها یک استاد-روشنفکر-مدیر اجرایی‌ای ناآگاهی بود که همه این خبط‌ها را با هم و یک جا انجام داد. و غم‌انگیز ماجرا هم اینجا بود که این رخداد هیچ واکنشی در میان بخش بزرگی از جریان‌ اصلاح‌طلب در شورای شهر و شهرداری تهران ایجاد نکرد. نه نقدی، نه پرسشی، نه پاسخ‌گویی‌ای! هیچ! 



س.ا.ک

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1511009242475642881

۱۳۹۸ آذر ۲۹, جمعه

در جمهوری اسلامی، علم سیاست همچنان در حد لبوفروشی است!

حدود صد و پنجاه سال پیش رساله‌ای با نام مستعار منتشر شد به نام «شیخ و شوخ». این رساله در واقع مناظره‌ای بود بین شیخی از اهل مدرسه و روشنفکرمآدبی از اهل دارالفنون. کل رساله در رد تجدد و همه مظاهر آن بود و شیخ نماینده این جنگ با تجدد. شیخ که خود را جامع علوم می‌داند جزء با تمسخر و تفرعن با روشنفکر زمان خود صحبت نمی‌کند. مداوم ظاهر او را ریشخند می‌گیرد و با سفسله و تحقیر حرف خود را پیش می‌برد. در قطعه‌ای از رساله، شوخ ادعا می‌کند که سیاست و به طور اخص سیاست‌ خارجی علم است و باید به تحصیل آن پرداخت و این علم در سنت وجود ندارد. شیخ باز هم کما فی السابق با تمسخر و لودگی علم سیاست و روابط بین‌الملل را در حد بقالی و لبوفروشی می‌داند که تحصیل و تدریس آن و تالیف در مورد آن را آب در هاون کوبیدن است. این رساله حدود صد و پنجاه سال پیش منتشر شده است. در نیمه دوم دوران ناصری. در زمانه‌ای که گسست میان قدیم و جدید در ایران آشکار می‌شد. صد و پنجاه سال گذشته است. نهضت مشروطه رخ داده، دوران پهلوی آمده و رفته، انقلاب اسلامی همه گذشته ایران را تحت تاثیر . قرار داده، جنگ و تحریم شده ایم و چهل سال از حکومت شیخ فضل الله‌های زمان گذشته اما گویی هنوز در فهم ساده حاکمان و شیوخ ما در مورد روابط بین‌الملل خللی وارد نشده. حتی امروز روشنفکران ما هم به همین بلا گرفتار شده اند.
این داستان از این بابت به خاطرم آمد که دیدم چند روز پیش اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهور، گفته که ما فکرش را نمی‌کردیم که کشور مستقلی مانند هند هم تحریم‌های آمریکا را اجرا کند! یعنی فهم مدیران عالی رتبه جمهوری اسلامی همچنان این است که روابط بین‌الملل چیزی در حد لبوفروشی است! اگر تا امروز متوجه نشده‌ایم که در روابط بین کشور ها تنها معیار ممکن منافع ملی است، یعنی نه چیزی از روابط بین‌الملل فهمیده ایم و نه تبع آن چیزی از سیاست. هند، مانند بیشتر کشورها، به دنبال منافع ملی خود است. اتفاقا استقلال هند در همین معنا می‌دهد که نه اهل شعارهای ایدئولوژیک است و نه منافع فلان گروه و بیسار کشور بر منافع خودش ترجیح می‌دهد.
و این گونه منافع ملی ما در مناسبات بین‌المللی فوت می‌شود!

س.ا.ک