۱۴۰۰ بهمن ۲۱, پنجشنبه

«فتنه ۵۷»؛ آنها هنوز صدای انقلاب مردم را نشنیده اند!

نقل است که وقتی تالیران، سیاست‌مدار و دیپلمات برجسته فرانسوی دوران انقلاب کبیر، بعد از انقلاب دوباره با خاندان سلطنت برخورد کرد و افکار و رفتار آنان را دید گفت: آنها نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند. حالا حکایت خاندان پهلوی است. البته مرحوم محمدرضا شاه هر اشکالی داشت، در ماه‌های آخر، اقلا در لفظ، گفت: من هم صدای انقلاب شما را شنیدم. اما چهل و اندی سال بعد از انقلاب اسلامی، فرح، شهبانوی پیشین ایران، که اتفاقا از عوامل موثر در آن سخنرانی تاریخی شاه هم بود، صحبت از «فتنه ۵۷» کرده است. این حرف شاهدی است از همان حکمتی که از تالیران نقل شده است. این خاندان در همه این دهه‌ها نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند.
به جای اینکه به دلایل و ریشه‌های آن انقلابی که حتی شاه فقید هم صدای آن را شنیده بود کمی فکر کنند، همچنان در فضای فتنه و فتنه‌گری مردم هستند. حتی نه برای تاریخ‌نگاری، برای پروژه‌ سیاسی خودشان هم هنوز نتوانسته اند به این سوال جواب بدهند که در ایران و ظرف چند دهه چه اتفاقی رخ داد که عامه مردمی که شاه را سایه خدا می‌دانستند، شاه شیعه و سلطان اسلام‌پناه بود و نمادی از ملک و دین، بعد از چند دهه همین شاه تبدیل شد به شر مطلق. این بندگان خدا شده اند ادامه‌دهنده راه آن خدا بیامرز بعد از کودتا ۲۸ مرداد. راهی که مهم‌ترین نتیجه آن از دست دادن همه فرصت‌های تغییر و اصلاحات بود که در نهایت هم منجر شد به «الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین!».
البته طبع مستبد و خاصیت نظام استبدادی همین است. «صم بکم عمی فهم لا یعقلون». کور و کر اند. کم کم تمام نظم‌ها و قانون‌های خوب را به هم می‌زنند و توانایی این را هم ندارند که تغییری، ولو به نفع خودشان، ایجاد کنند. شاه و اعوان و انصارش که به جای خود. آنها که رفته اند و تاریخ باید قضاوتی منصفانه‌ای در مورد آنها داشته باشد. اما چرا راه دور برویم. اهل ولایت امروز نصیحت می‌شنوند؟ توانایی دیدن بحران را دارند؟‌ نظمی و قانونی در کشور باقی مانده؟ آن زمان هم مثل امروز. دیکتاتورها زمانی صدای مردم را می‌شنوند که معمولا خیلی دیر شده است. گاهی هم هیچ وقت نمی‌شنوند!


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1491746030261579776
س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۱۷, یکشنبه

در همدستی ارتجاع قومی و مدافعان مدرن آن

در یکی از محلات اهواز دختر هفده ساله‌ای، که در دوازده سالگی به اجبار به عقد پسرعموش درآمده بود، به دست او و برادر شوهرش سربریده شد. قاتلان با سر بریده این این دختر در محله دور افتخار زده اند و از توحش خودشان فیلم گرفته اند. قطعا و بدون هیچ شکی مقصر اصلی این جنایت حکومتی است که بعد از چهار دهه هنوز نتوانسته قوانین ناکارآمد و ضد زن، مانند کودک همسری، خشونت خانوادگی و معافیت از مجازات در زمان زن‌‌کشی و دخترکشی را تغییر دهد. و حتی با انسداد راه اصلاح این قوانین نه تنها تعادل جامعه ما را به هم زده، بلکه دستش به خون این مظلومان هم آغشته است.
اما می‌خواهم از وجه دیگری به این ماجرا نگاه کنم. این جنایت و توحش‌هایی مانند این، دقیقا مظاهر همان «هویت‌طلبی» افراطی قومی است که در همین چند روز نشانه‌هایی از آن را در نفرت‌پراکنی‌های افسار گسیخته بر ضد هویت ملی ایرانی دیدم. آن چیزی که یک روز خودش در چهارچوب گفتار نفرت‌زا بر علیه هویت معتدل ایرانی، زبان ملی و زندگی مسالمت‌آمیز هزاران ساله ملت ایران نشان می‌دهد، روز دیگر به شکل چنین بدویت و توحشی ظاهر می‌شود.
از ناسیونالیست‌های افراطی قومی انتظاری نیست. نژادگرایی، خشونت نهان و آشکار و عصبیت قومی در میان پان‌ها چیزی نیست که پنهان باشد اما در این بین عجیب‌ترین و غیراخلاقی‌ترین رفتار را از چپ‌های افراطی و فمینیست‌های رادیکال دیدیم. کسانی که به نظر پیشگام شکل جدیدی از توجیه شوونیسم قومی شده اند. آنها هستند که با زیباسازی و رمانتیک کردن و مظلوم‌نمایی از بدوی‌ترین ویژگی‌های عشیره‌ای و قبیله‌ای، آن هم توسط مدرن‌ترین گفتارهای موجود عملا در این جنایت‌های همدست شده اند. آنها هستند که برای مبارزه سیاسی و روشنفکرانه، و با تقلید از ایدئولوژی‌های مارکسیستی - فرهنگی غربی، روایتی ناتاریخی و ایدئولوژیکی از «نزاع‌های قومی و جنسیتی و زبانی» در ایران ارائه می‌دهند. آنها هستند که کل تاریخ ایران را به شکلی نشان می‌دهند که گویی تمام تاریخ صحنه کشمکش فرادستان، احتمالا «مردان شیعه مرکزنشین» (؟) و فرودستان، زنان و «اقوام» بوده است.
همان طور که نزاع طبقاتی در مارکسیسم کلاسیک تاریخی نبود، ساخت نزاع‌های دیگر در مارکسیسم فرهنگی هم تاریخی نیست. هیچ دلیل قابل اتکای تاریخی نداریم که تایید کند که کل تاریخ محل نزاع زن و مرد بوده باشد. یا تضاد اصلی تاریخ، به فرض وجود، بین سفید و سیاه یا مرکز و حاشیه و یا گرایش‌های جنسی مختلف باشد. این تاریخ نیست، ایدئولوژی است. ایدئولوژی ابزار مبارزه سیاسی است. ایدئولوژی را می‌شود مانند چماق و چاقو برای مبارزه سیاسی استفاده کرد، اما با آن چیزی را نمی‌شود فهمید و نمی‌شود کار علمی کرد. حتی می‌توان گفت که این روایت ایدئولوژیک تازه در مورد تاریخ تمدن غربی است که به هر حال می‌شود از فقراتی از آن، مانند استعمار، برای تایید نظریه‌های مدرن، مانند مارکسیسم، استفاده کرد. اما وقتی همین روایت ایدئولوژیک، بدون هیچ نقد و صرفا با تقلید تمام و کمال، در مورد تاریخ و فرهنگ ایران به کار می‌رود، چیزی نیست جز ایدئولوژی مضاعف. و از آنجا که عموم مدرن‌های ما، و متاسفانه حتی سنتی‌های ما، در ایران مقلد ایدئولوژی‌های مد روز هستند، لذا چندان عجیب نیست که شبیه‌سازی همین تضادها به صورت ایدئولوژیک و غیرتاریخی در ایران هم مقلدانه تکرار شود. اینها قطعا اهمیت علمی ندارند. اما به واسطه اینکه جز با نفرت‌پراکنی، یعنی یگانه ابزار ایجاد تضاد در بیان ملت ایران، امکان حیات‌‌شان وجود ندارد، نتایج عملی‌اش خارج از کنترل مدافعان مدرن و عموما غرب‌نشینش است.
خیلی صریح باید بگویم که به هیچ وجه نباید فریب این شعارهای به ظاهر زیبای «هویت‌گرایانه» را خورد. پشت این شعارهای مظلومانه و گاهی روشنفکرانه، در عمل نفرت‌پراکنی آشکار، بدویت عریان، ارتجاع عشیره‌ای و قومیت‌گرایی خشن پنهان شده است که توانایی انجام هر پلشتی‌ و فسادی را دارد.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1490011734769377285
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1489174418156883968

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۱۴, پنجشنبه

آیا ما در ایران «قومیت» داریم؟


 
یکی از سوءتفاهم‌های تاریخ معاصر ما ظهور واژه و مفهوم «قومیت» برای توصیف برخی کثرت‌های ایرانی بود. متاسفانه امروز این واژه نه تنها در زبان عامیانه استفاده می‌شود، بلکه وارد ادبیات دانشگاهی و از آن غم‌انگیزتر وارد ادبیات حقوقی ما هم شده است. به شکلی که اصل ۱۹ قانون اساسی جمهوری اسلامی برای تضمین برابری همه شهروندان ایرانی، تاکید کرده که «مردم ایران از هر «قوم» و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود». نکته مهم اینجاست که در قانون اساسی مشروطه که بیش از شش دهه پیش از ق ا ج ا حاکم بود، واژه «قوم/اقوام» وجود ندارد. حتی اصول ۹۰ تا ۹۴ متمم ق ا م که در مورد انجمن‌های ایالتی و ولایتی است هم هیچ اشاره‌ای به مفهوم «قومیت» ندارد و نص و روح قانون، حتی در مورد انجمن‌های ایالتی و ولایتی، مبتنی بر مناسبات شهروندی و سرزمینی است.
چهار دهه پیش از آن، در سال ۱۲۸۴ قمری، در اولین سرشماری‌ جمعیت طهران که به دستور سلطان ناصرالدین شاه قاجار و به توسط میرزا عبدالغفار نجم‌الدوله و شاگردانش در مدرسه دارالفنون صورت گرفت، به شکلی آشکار و واضح می‌توان دید تفکیک ساکنان و اهالی دارالخلافه طهران، نه بر اساس «قومیت» یا حتی تفکیک زبانی و مانند آن، بلکه بر اساس تفکیک سرزمینی/منطقه‌‌ای/جغرافیایی است.
امروز و با پیشرفت پژوهش‌های حوزه مطالعات ملی و ایدئولوژی‌پژوهی، می‌توانیم یقین حاصل کنیم که آن چیزی که در ایران «قومیت» نامیده می‌شود، در کاربرد جدید خود، از جعلیات دوران جدید است که از طریق تحقیقات شرق‌شناسانه و همچنین به واسطه ظهور ایدئولوژی‌ مدرن، مانند ناسیونالیسم و مارکسیسم روسی، برای توضیح برخی از وجوه کثرت‌های ایرانی وارد ادبیات دانشگاهی، حقوقی و حتی فرهنگ عامه ما شد. مفهومی که پژوهشگران غربی و مبارزان سیاسی و روشنفکران ایدئولوژیک آن را برابر مفاهیم «Ethnic group» یا «Ethnicity» استفاده می‌کنند که مانند همه مفاهیم مدرن اروپایی تاریخ خودش را دارد و کوچکترین ارتباطی به «اقوام ایرانی» ندارد. هر دو واژه اروپایی، در تاریخ خود برای اشاره به گروه‌های کافرکیش، بدوی و در جدیدترین استفاده خود، برای اشاره به مهاجرانی است که از نظر تبار، مذهب یا زبان، با مردم میزبان متفاوت اند. این دقیقا جایی است شرق‌شناسان برای اشاره به گروهی از ایرانیان استفاده کردند، که تنها زبان و گاهی هم مذهب متفاوتی نسبت به زبان فارسی یا مذهب شیعه دارند. اینجاست که چیزی به نام «قومیت» در معنای ایدئولوژیک آن، در ایران جعل می‌شود.
این درک نادرست و ایدئولوژیک از برخی وجوه کثرت‌های ایرانی زمانی به بن‌بست می‌خود که نه تنها توانایی توضیح آن چیزی که مثلا «قوم آذری/ترک» را ندارد، بلکه برای حل انبوه تناقضات تاریخی و مفهومی، ناچار به خلق جعلیات جدیدی مانند «قوم فارس» می‌شود. مفاهیمی که نه تنها کمکی به توضیح مفهوم «قومیت» در ایران می‌کند، بلکه مسئله را پیچیده‌تر و مبهم‌تر می‌کند تا آنجا که حتی ناقض بدهیات و عقل سلیم است. از مشهد - یا به عبارتی از بخارا و سمرقند و بلخ و هرات و دوشنبه - تا اصفهان، از زابل تا قزوین، از بوشهر تا تهران، همگی متعلق به «قوم فارس» می‌شوند، در حالی عقل سلیم ما می‌گوید که تفاوت‌های میان یک بوشهری با یک قزوینی، اگر بیشتر از یک کرمانشاهی یا یک سنندجی نباشد، قطعا کمتر هم نیست. یا محلی‌گرایی و منطقه‌گرایی، منفی یا مثبت، یک اصفهانی و یزدی، اگر بیشتر از یک تبریزی نباشد، قطعا کمتر نیست. اما همه اینها در یک جعلی به نام «قوم فارس» جمع شدند تا تناقض مفهوم «قومیت»، آنگونه که برای برخی از کثرت‌های ایرانی رایج شده، از بین برود.
این دور باطل قطعا تمام نخواهد شد. هر روز با مفاهیم مجعول و مجهولی مواجه خواهیم شد تا گره‌ای را از این مسئله باز کند. اما باز نمی‌شود، چون خانه ایدئولوژی‌ها، در اینجا ایدئولوژی قومیت‌گرایانه، از پای‌بست ویران است. با هیچ ایدئولوژی‌ای، از جمله ایدئولوژی‌های مدرن ناسیونالیستی یا مارکسیستی، نمی‌توان توضیحی برای کثرت‌های ایرانی داد. نتیجه انبوه تلاش‌های روشنفکرانه یک قرن اخیر، چیزی جز ابهام مضاعف نبوده است. ایران، وحدت میان کثرت‌هاست. تقلیل این کثرت‌ها، به مناسبات بدوی «قومی» یا اطلاق عنوان مهاجر به آنها، که قطعا هر دو در مورد هیچ کدام از کثرت‌های ایرانی موضوعیت ندارد، چیزی جز یک خطای بزرگ تاریخی و مفهومی نیست. آن چیزی که کثرت‌های ایرانی نامیده می‌شوند، طیف متنوعی از کثرت‌های زبانی، مذهبی، جغرافیایی/سرزمینی مانند آن را شامل می‌شوند که قابل تقلیل به یک ویژگی خاص نیست. حتی با پیچیده‌تر شدن جامعه ایرانی، می توانیم از کثرت‌های جدیدی، مانند سبک‌های مختلف زندگی، هم صحبت کنیم. این ویژگی دولت و ملت ایرانی است که در تاریخ کهن خود توانسته محلی برای شکوفایی کثرت‌های مختلف باشد. به شکلی که نه در عصر باستان، و نه در دوران فعلی، در درون این وحدت، تضاد بنیادی میان کثرت‌ها وجود نداشته و ندارد. یک شهروند ایرانی می‌تواند صد در صد متعلق به یک یا چندین کثرت باشد و عین حال صد در صد ایرانی باشد. آنجا هم که چنین وضعیتی وجود ندارد، ناشی از بحران موجود در نهاد دولت ایرانی است. چرا حتی به طور نظری دولت و ملت ایرانی، در درون وحدت خود هیچ تضادی با کثرت‌های تشکیل دهنده‌اش ندارد. در درون وحدت ایران، همه این کثرت‌های معنادار اند و می‌توانند شکوفا شوند. خارج از آن هیچ چیزی وجود ندارد.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1311922524146610176


س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۱۱, دوشنبه

چرا شکست خورده ایم؟ چرا شکست می‌خوریم؟ چرا شکست خواهیم خورد؟

چرا شکست خورده ایم؟ چرا شکست می‌خوریم؟ چرا شکست خواهیم خورد؟ 
بار دیگر به خبرهای چند روز اخیر نگاه کنیم: اخراج اساتید مستقل از دانشگاه‌های کشور، سپری شدن ۴۰۰۰ روز از حصر غیرقانونی میرحسین موسوی، دکتر زهرا رهنورد و مهدی کروبی، گلایه رهبری از برخورد تولیدکنندگان داخلی لوازم خانگی بعد از حمایت‌های او و افزایش قیمت این لوازم،‌ تدلیس در فروش بلیط ورزشگاه در مسابقه ایران و عراق، عدم انتشار علنی سندهای رابطه راهبردی ایران با روسیه و چین،‌ قرارداد وزارت جهاد کشاورزی با سپاه برای خودکفایی برنج، بازداشت فعال صنفی معلمان و عدم پاسخگویی نسبت به اعتراضات سراسری آنان، ادامه تلاش‌ها برای محدودیت بیشتر با تشکیل غیرعلنی کمیسیون مربوطه در مجلس و بسیاری از خبرهای مانند این. 
همه اینها نشانه‌هایی است از یک شکست تاریخی. ما شکست خورده ایم چون مشارکت سیاسی همه شهروندان ایران را به رسمیت نشناخته ایم و هنوز نهادهای سیاسی و حقوقی مستقلی نداریم که از آزادی‌ها، حقوق مشروع، مالکیت و مشارکت همه جانبه شهروندان حفاظت کند. ما شکست می‌خوریم چون اصول بدیهی اقتصاد بازار آزاد، شفافیت و عدم تضاد منافع را نپذیرفته ایم و به الزامات آن پایبند نیستیم. ما قطعا شکست خواهیم خورد چون به اصل ضروری حاکمیت قانون را باور نداریم و بر ضد آن عمل می‌کنیم. غیر از رعایت این اصول راهی برای توسعه وجود ندارد. با دخالت دولت در قیمت‌گذاری‌ها، رانت‌های مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، نظارت استصوابی، دادگستری غیرمستقل، تضاد منافع و عدم شفافیت و دخالت نیروهای امنیتی و نظامی در امور سیاسی و اقتصادی و مانند اینها محال ممکن است به توسعه دست پیدا کنیم. این خبرهای تکرار خبرهایی است که اقلا در شصت سال اخیر با آن مواجه هستیم. به دلایل سیاسی و ایدئولوژیک منابع محدودمان را به ثمن بخس می‌فروشیم و از بین می‌بریم، بدون اینکه کوچکترین تصوری از توسعه و الزامات آن داشته باشیم. این وضعیت هم ادامه پیدا خواهد کرد. تا زمانی که حاکم کشور بتواند به حکمی به طور دستوری در قیمت‌گذاری دخالت کند و تا زمانی که بتواند با حکمی غیرقانونی رهبری سیاسی را برای ۴۰۰۰ روز در حصر و زندان نگاه دارد و تا زمانی که هیچ نهاد دولتی و مدنی توانایی مقابله با این اقدامات خودسرانه را نداشته باشد، همین وضع ادامه پیدا خواهد کرد و ما محکوم به شکست خواهیم بود. 
این همان چیزی است که دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون در دو کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» و «راه باریک آزادی» به ما نشان داده اند. برای رسیدن به توسعه و آزادی و حتی دفاع از آن راه میان‌بری وجود ندارد. این وضع هم تغییر نمی‌کند مگر با تغییر توازن قوای سیاسی. با نصیحت حاکم یا چاپلوسی و فرومایگی، فحاشی و توهین، روضه‌خوانی و ذکر مصیبت، کناره‌گیری و عزلت‌ چیزی تغییر نمی‌کند. طبعا با مزدوری برای اجنبی و نفرت‌پراکنی هم چیزی تغییر نخواهد کرد. وضعیت ما زمانی تغییر خواهد کرد که توازن قوای سیاسی به شکلی باشد که حاکم یا حاکمان توانایی تعدی و تعرض به نهادهای قانونی و حقوق و آزادی‌ها و مالکیت شهروندان را نداشته باشند. این یک مسئله سیاسی است و باید به آن به صورت سیاسی نگاه کرد. شکست، تقدیر تاریخی ما نیست، تقصیر ماست. 


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1488103223986724866

س.ا.ک

۱۴۰۰ بهمن ۴, دوشنبه

اخراج اساتید؛ حلقه‌ای دیگر در جهت ناممکن کردن دانشگاه ملی

در چند روز اخیر خبرهایی از اخراج یا عدم تمدید قراردادهای اقلا سه استاد دانشگاه‌های کشور، دکتر آرش اباذری، دکتر محمد فاضلی و دکتر رضا امیدی، پخش شده است. مسئولان دانشگاه‌های صنعتی شریف، شهید بهشتی و تهران هم این اخراج‌ها را به شکل خود و با بهانه‌های اداری تایید کرده اند. اخراج این استادها قطعا نگران‌کننده است. باید در برابر آن ایستادگی کرد و همچنین امیدوار بود که این مسئله به شکلی حل شود. اما وضعیت نهاد دانشگاه در ایران بحرانی‌تر از اخراج چند استاد دانشگاه است. با قطعیت می‌توان گفت که بلایی که در طول بیش از چهار دهه اخیر بر سر نهاد دانشگاه در ایران آمده را تنها می‌توان با بلاهای مشابه در شوروی و چین و پاکستان مقایسه کرد. کمونیست‌ها و اسلام‌گرایان در این کشورها با نگاه ایدئولوژیک به علم، از بین بردن استقلال آکادمیک، نادیده گرفتن آزادی‌های دانشگاهی، تصفیه‌های عقیدتی استادان و دانشجوها و سیاست‌های مشابه، بلایی بر سر دانشگاه‌های کشورهای خود آوردند که این موسسات علمی هرگز نتوانستند از زیر بار آن کمر راست کنند. دقیقا در همین مسیر، ویران‌سازی نهاد دانشگاه در ایران هم در طول تمام سال‌های بعد از انقلاب به شدت در حال پیگیری بوده است. طرح‌های ایدئولوژیکی مانند علوم انسانی اسلامی، اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها، گزینش‌های عقیدتی برای جذب اساتید و دانشجو، محروم از تحصیل کردن و از بین بردن ابتدایی‌ترین معیارهای استقلال و آزادی آکادمیک بخشی از وضعیت بحرانی دانشگاه‌های ما هستند. به بیان دیگر می‌توان گفت که دانشگاه‌های ما دیگر یک نهاد مسئول برای اداره علمی کشور نیستند و ما حتی این مسیر هم نیستم.
البته ما هرگز «دانشگاه ملی» نداشتیم. دانشگاه در ایران، نه به صورت طبیعی، بلکه بنا به ضرورت‌های ایجاد شد. این ضرورت‌ها تا زمان انقلاب به شکلی وجود داشت. عموما هم ایده توسعه فنی و صنعتی، و پیش از آن مسائل نظامی کشور معیارهای این ضرورت‌ها بودند. به همین دلیل تا زمان انقلاب رشد بسیار خوبی در این حوزه داشتیم. در حوزه علوم انسانی با اینکه همچنان درگیر ایدئولوژی‌های سیاسی روزمره بودیم، اما وضعیت آن با وضعیت علوم انسانی بعد از انقلاب فرهنگی به هیچ وجه قابل مقایسه نیست. وضعیت امروز علوم انسانی در ایران حقیقتا یک فاجعه به تمام معناست. آن چیزی که در ایران به نام علوم انسانی مطرح می‌شود عموما سطح‌پایین‌ترین ایدئولوژی‌های مارکسیستی و اسلام‌گرایانه است.
وضعیت امروز دانشگاه‌های ما به غایت بحرانی است. نه تنها در علوم انسانی، بلکه به دلیل تصفیه‌ها و نبود شایسته‌سالاری و گزینش‌های احمقانه، حتی در رشته‌های علوم تجربی و فنی هم با بحران‌های جدی مواجه هستیم. یک مقایسه ساده بین تاثیر مثبت دستاوردهای فنی و مهندسی دانشگاهیان در زمان جنگ با وضعیت امروز نشان می‌دهد که نسل تربیت‌یافته پیش از انقلاب و سنت دانشگاهی آن چقدر با وضعیت امروز ما متفاوت بودند. به همین دلیل می‌شود گفت که شکل فعلی نگاه به دانشگاه در ایران نه تنها غلط و غیرعلمی است، بلکه ناکارآمد هم هست. دانشگاه‌های ما دیگر توان فکر کردن به مسائل ملی را ندارید. می‌توانیم از خودمان بپرسیم در سال‌های اخیر چند رساله خوب در مورد مسائل جدی کشور در دانشگاه‌هایمان دفاع شده است؟ مثلا چند پایان‌نامه یا طرح‌های پژوهشی در مورد مسئله آلودگی‌ها، بحران آب، ترافیک و مانند آنها در موسسات علمی کشور انجام شده است؟ دانشگاه به جای اداره علمی کشور و پژوهش در مورد ایران و مسائل ایران، تبدیل شده به موسسه‌های تولید مدرک و یا حداکثر موسسه‌های مهاجرتی برای صدور کارشناسان به خارج از ایران.
از نتایج وضعیت کنونی این خواهد بود که پژوهش در مورد ایران و حتی مسائل ایران بیش از گذشته به خارج از ایران منتقل خواهد شد. انتقالی خطرناک و تحقیرآمیز که ما را با پژوهش‌های ایدئولوژیک و غیرقابل اتکای نسل جدیدی از پژوهشگرانی مواجه خواهد کرد که نسبت به شرق‌شناسان قدیم هم ایدئولوژیک‌تر اند. پژوهش‌گران خارجی یا ایرانی‌تبار که احتمالا مهمترین‌ دستاوردهای علمی‌شان این است که حاجی فیروز نژادپرستانه است یا کل ناسیونالیسم ایرانی را به شاخه‌ ایرانی نژادگرایی اروپایی تقلیل می‌دهند. قطعا این پژوهش‌ها و مانند آن هیچ گونه ارزشی علمی ندارند. بیشتر می‌توان‌ آنها را در رابطه میان قدرت گفتار مسلط سیاسی و موسسات آکادمیک غربی توضیح داد. اما از تباهی وضعیت علوم انسانی در کشور ما همین بس که همین پژوهش‌های دسته چندم به فارسی ترجمه می‌شود و تبدیل به متون اصلی در دانشگاه‌های ما می‌شود و حتی بین مدیران اجرایی ما هم خریدار پیدا می‌کند. یعنی هر قدمی که برمی‌داریم ضربه‌ای به نهاد دانشگاه ایرانی می‌زدیم، بدون اینکه متوجه شویم که چه فاجعه‌ای در حال رخ دادن است.
به طور قطع می‌توان گفت که هیچ کشور به‌سامانی چنین خطر بزرگ و تحقیری را قبول نمی‌کند. دانشگاه در فرانسه و آلمان و بریتانیا و آمریکا، دانشگاه ملی است که موضوع علم در آن فرانسه و آلمان و بریتانیا و آمریکا است و مسائل این کشورها. پژوهش در این کشور معطوف به رابطه آن با کشورهای خودشان است. محال ممکن است که مثلا پژوهش در مورد فرانسه و حتی مسائل فرانسه به دانشگاه‌های آمریکایی واگذار شود. این دانشگاه ملی فرانسوی است که در نهایت در مورد فرانسه و حتی مسائل فرانسه پژوهش می‌کند و اداره علمی کشور بر عهده همین موسسات علمی و پژوهشی فرانسوی است که در استقلال و آزادی آکادمیک این وظیفه خطیر را بر عهده دارند. دقیقا بر خلاف کشور ما که با نقض بی‌شرمانه استقلال و آزادی‌های آکادمیک اجازه ایجاد دانشگاه ملی داده نشده و حتی افق پیش رو در جهت ناممکن شدن تاسیس نهاد دانشگاه ملی است. در چنین وضعی است، اداره علمی کشور، مانند سایر امور ملی، به امان خدا رها می‌شود. و می‌شود همان گفته معروف که «همه چیز در ایران متولی دارد، جز ایران» 

  

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1484965336529129490
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1484954701179326470

س.ا.ک

۱۴۰۰ دی ۳۰, پنجشنبه

انسان‌شناسی مدرن؛‌ انسان به مثابه شر

چند روز پیش درسگفتاری گوش می‌دادم که ارائه‌کننده از پژوهش‌هایی می‌گفت که نشان می‌داد که نزدیک به نود درصد مردم خواهان مرگ یک یا چند نفر دیگر هستند و از مردن افراد دیگر خوشحال می‌شوند و اگر بتوانند در کشتن آنها هم کمک می‌کنند. نتایج این پژوهش یعنی تایید یک از قدیمی‌ترین‌ها ادعاها در مورد ذات و طبع انسان. اینکه هر جا انسان هست، شر هم هست. البته جامعه مورد مطالعه آن پژوهش‌ها آمریکا و چند کشور بود. اما به پژوهش‌های دیگری هم ارجاع داده شد که کم و بیش همه آنها تایید کننده هسته مرکزی ادعای انسان شرور اند. پرسش مهم دیگری هم مطرح می‌شد که چرا با تمام این بروز و ظهور روزانه شر و ذهن‌های شرور انسان‌ها، اما باز هم آنها در عمل کمتر از آنکه در ذهن‌های آنهاست دست به شرارت می‌زنند؟ مهمترین دلیلی که مطرح می‌شد وجود فشار اجتماعی و ترس از مجازات است. یعنی به طور کلی زندگی مدنی و سیاسی و اصل وجود دولت، به عنوان تنها عامل برحق خشونت مشروع و ابزارهای آن، مانند پلیس و دادگستری، است که جلوی شرارت ذاتی انسان‌ها را می‌گیرد. این اما این باز هم مانع از این نیست که ذهن‌های شرور را نادیده بگیریم. ذهن انسان‌ها نسبت به یکدیگر گاهی تا این حد منفی است که به دلایل واهی حتی به مرگ همدیگر هم راضی اند.
اینجاست به ادعای خداوندگارمان، نیکولو ماکیاولی، می‌‌رسیم که توصیفی زیبا از پلشتی و پتیارگی ذاتی انسان ارائه می‌داد. وقتی شرح می‌داد که هر جا انسانی حضور دارد، خشم و غرور و شهوت و کینه هم حضور دارد. آنجا که می‌گوید: « و در باب آدمیان، بر روی هم، می‌توان گفت که ناسپاس اند و زبان‌باز و فریبکار و ترسو و سودجو». یا آنجا که تامس هابز به خاطرمان می‌آورد زندگی انسانی دارای چه فساد و تباهی بالقوه‌ای است. اوست که در توصیف زندگی انسان‌ها می‌گفت: «و زندگی آدمی، گسیخته، رقت‌انگیز، نکبت‌بار، وحشیانه و کوتاه است».


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1479747201949736960

س.ا.ک

۱۴۰۰ دی ۲۷, دوشنبه

سیاست‌زدایی از امر سیاسی با تداوم سوگواری جمعی

در دو سال گذشته، هفته‌های منتهی به سالگرد حوادث آبان ۹۸، شهادت سردار سلیمانی و به ویژه سقوط هواپیمای اوکراینی تبدیل به زمانی برای بیان سوگواری و ابراز عواطف و احساسات جمعی، به ویژه در فضای برخط شده است. بیان اندوه، غم، سوگواری قطعا ضروری است. حتی لعن و نفرین جمعی هم اگر چه به نظرم غیرقابل دفاع نیست، اما باز هم قابل فهم است. اما تداوم این اندوه جمعی باید ما را متوجه مسئله‌ای حیاتی کند و آن این است که این مسائل، جدا از جنبه‌های شخصی آن برای خانواده‌های شهدا و قربانیان، در برآیند نهایی مسائلی سیاسی هستند و تداوم این نوع از سوگواری نه تنها ارزش سیاسی ندارد، بلکه می تواند گفت که در جهت خنثی‌سازی سیاسی است. 
این نتیجه مبتنی بر این فرض است که امور سیاسی، نگاه مستقل سیاسی خودش را می‌خواهد. عواطف و احساسات افراد قطعا محترم است، اما تقلیل وقایع سیاسی به بیان عواطف، آن هم اندوه و ذکر مصائب، از جایی به بعد دیگر نشانه‌ای از سیاست‌زدایی از امر سیاسی است. چرا که استقلال فهم امر سیاسی را خدشه‌دار می‌کند. در بهترین حالت تقلیل امر سیاسی به امر زیباشناسانه و یا اخلاقی است و متاسفانه یا خوشبختانه کاملا هم بی‌تاثیر و حتی می‌تواند گفت دارای تاثیر مخرب سیاسی است.
نمونه‌های بسیار زیادی از شیوه در فرهنگ ما وجود دارد. مهمترین نمونه آن شاید شیوه برخورد روحانیون سنتی با وقایع عاشورا باشد. قرن‌هاست که آنان این واقعه را تبدیل به یک سوگ جمعی کرده اند. قطعا این شیوه برخورد در فرهنگ دینی ما بسیار موثر بوده است. اقلش زنده نگاه داشتن این واقعه است و تبدیل آن به رکن رکین هویت شیعی است. اما همین شکل برخورد به لحاظ سیاسی واقعا تاثیر ندارد. ذکر مصیبت و گرفتن اشک از چشمان مومنان و حتی تقلیل واقعه عاشورا به محلی برای بیان نفرت مذهبی و لعن کسانی که بر امامان ظلم روا داشته اند، ما به ازای سیاسی ایجابی ندارد. یعنی تاثیری در توازن قوای سیاسی و فهم ما از رابطه نیروها ندارد. حتی می‌توان گامی پیش گذاشت گفت که این شکل برخورد با واقعه عاشورا، خوب یا بد، دقیقا در جهت سیاست‌زدایی از آن واقعه است. ممکن است این سیاست‌زدایی با الهیات شیعی هماهنگ‌تر هم باشد. اما نکته اصلی این است که دیگر غیرسیاسی است.
این توضیح در مورد وقایع سال‌های اخیر هم صادق است. ما می‌توانیم دهه‌های آینده را ذکر مصیبت و اندوه جمعی و لعن و نفرین عاملان و آمران وقایع آبان ۹۸ و هواپیمای اوکراینی بگذرانیم. دقیقا همان کاری را که نسل‌های گذشته و فعلی در برخورد با کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، حوادث پیش و پس از انقلاب، شهدای جنگ، اعدام‌های دهه ۶۰ و به ویژه اعدام‌های سال ۶۷، قتل‌های زنجیره‌ای دهه ۷۰ و حوادث سال‌های ۷۸، ۸۸ انجام دادند. همه این وقایع ذاتا سیاسی بودند. بدون نگاه سیاسی به آنها، تا ابد در همین دور باطل و مخرب اندوه و لعن و مصیبت خواهیم ماند. از آن بدتر حتی ممکن است گرفتار گفتار نفرت‌زا و تئوری‌های توطئه شویم. و این بدون هیچ شک و تردیدی شکلی از شکست است. چون در نهایت نه فهمی از این امور سیاسی پیدا کرده ایم و نه توانسته ایم عمل سیاسی‌ای متناسب با آنها انجام دهیم. شاید یاد آنها باقی بماند. اما به قیمت تقلیل این وقایع به مناسک بی‌خطر سیاسی. در مقابل رویکرد سیاسی و مسئولانه به آن می تواند در جهت دادخواهی و عدالت و پیگیری مصالح عمومی باشد. راهی دشوار در برابر راهی آسان به نام سوگواری مداوم. اما راه رهایی ما، اتفاقا خروج از این دور و تلاش برای فهم سیاسی و مستقل آن است.
نمی‌خواهم مسئول اصلی این وقایع را نادیده بگیرم. قطعا مسئولیت اصلی با دولت است. چون دولت‌ها هستند که با بی‌خردی خود کشور را گرفتار این وضع کرده اند. و آنها هستند که با اعمال خود را معقول سیاسی، که متضمن دادخواهی و عدالت است را محدود می‌کنند. اما تا آنجا که میفهمم، برای دولت‌هایی که با بحران مشروعیت مواجه اند، هیچ چیز بهتر از این نیست که از این نیست که از امری ذاتا سیاسی، چنین سیاست‌زدایی بشود. حتی به نظرم تلاش برای ترویج گفتار نفرت‌زا و تئوری‌های توطئه هم در همین راستا ست. ما باید انتخاب کنیم که چطور با پدیده سیاسی مواجه می‌شویم.

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1480852371857096705