۱۴۰۱ دی ۲۸, چهارشنبه

همه بر علیه یک کرامت انسان

خبرگزاری قوه قضائیه حکم قاتل و همدست قاتل مونا حیدری را اعلام کرد. دختر نوجوان هفده‌ ساله‌ای که در دوازده‌سالی با اجازه دادگاه قوه قضائیه جمهوری اسلامی به عقد پسر عموی خودش در آمده بود و پس از فرار از ایران، سال پیش با خدعه پدر و عمویش به ایران بازگشت. مونا پس از بازگشت به «آغوش خانواده» توسط شوهر و برادر شوهر جانی‌اش سر برده شد. این دو از خدا بی‌خبر سر این دختر را با چاقوی خونین در یکی از محلات اهواز می‌چرخواندند و رجز می‌خواندند. الان دادگستری خوزستان اعلام کرده که با توجه گذشت «اولیای دم» سجاد حیدرنوا از بابت جنبه عمومی قتل به هفت سال و نیم زندان و برادرش به کمتر از چهار سال زندان محکوم شده است. در واقع «اولیای دم» از بریدن سر دخترشان و گرداندن سر خونین در خیابان گذشت اند و حکومت اسلامی هم این کار را نه از مصادیق اخافه ناس دانست و نه اشهار به سلاح اثبات کرد و حتی حاضر نشد حداکثر ده سال حبس را برای جنبه عمومی قتل لحاظ کند.
حیرت انگیز اینکه همین دیروز حکم زندان مژگان اینانلو به او ابلاغ شده است. او به دلیل کشف حجاب و دفاع از آزادی پوشش خودش و به بهانه اتهامات ساختگی دیگر به ده سال زندان محکوم شده است. یعنی در دادگستری جمهوری اسلامی اگر شما سر زنی را ببرید و در خیابان جولان بدهید، حکم زندان کمی می‌گیرید تا اینکه زنی که با آزادی و اختیار خودش بخواهد پوشش خودش را انتخاب کند.
این دادگستری نیست. بربریت و بدویت اسلامی است.


- یادداشت سال پیش در همین مورد. «+»


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1615656531063627777

س.ا.ک

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

به مناسب انتصاب آخوند خسروپناه به دبیری شورای عالی انقلاب فرهنگی


عبدالحسین خسروپناه به عنوان دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی منصوب شده است. از کرامات این آخوند همین بس که به گفته خودش، در کودکی با تیر و کمان به پای زنان بی‌حجاب سنگ می‌زده و تا بزرگ‌ سالی کاری جزء آخوندی و کسب رانت و ترویج خرافات نکرده است. برای نمونه می‌توانم بگویم که این فرد حتی در دوران کرونا از مدافعان «طب سنتی و اسلامی» بود. در مورد سابقه علمی و مدیریتی‌اش هم همین بس که تمام زندگی‌ علمی‌اش را می‌شود در جعلیات، رانت‌های گسترده، سرقت علمی، تخلفات اداری و در نهایت شخم زدن موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه خلاصه کرد. این فرد، با این سابقه پر از فساد و تباهی، امروز به سمت دبیری شورایی منصوب شده است که تقریبا برای کلیه امور فرهنگی، علمی و آموزشی کشور قانون‌گذاری و تصمیم‌گیری می‌کند.
در مورد ماهیت حقوقی شورای عالی انقلاب فرهنگی بحث زیاد است. این شورا در همان زمان تاسیس، در سال‌های پس از انقلاب فرهنگی، به شکلی غیرقانونی تشکیل شد. اگر بعدها هم که این تشکیلات وارد قانون اساسی شد اما بدون تردید آن هم غیرقانونی است. نه تنها این شورا، بلکه کلیه شوراهایی عالی محدود‌کننده اختیارات رئیس‌جمهور، وزرا و کابینه، به شکل غیرقانونی تشکیل شده است.
اما انتصاب این فرد به سمت دبیری شورای عالی انقلابی فرهنگی، من را به یاد شورای مشابه‌ و اعضای آن انداخت که در سال‌های پیش از انقلاب فعال بود. در آذر ۱۳۴۱، محمدرضا شاه شورایی تاسیس کرد به نام «شورای فرهنگی سلطنتی ایران» که وظیفه آن «حفظ و حراست و اشاعه زبان و ادب و فرهنگ ایران در داخل و خارج کشور و توسعه و ترویج ملی و بین‌اللملی فرهنگ ایران» بود. کافی است نگاهی به اعضا و کارکرد آن شورا بیاندازیم و آن نهاد را با ده‌ها نهاد ریز و درشتی که در سال‌های بعد از انقلاب تاسیس شده مقایسه کنیم. از اعضای شورای فرهنگی سلطنتی ایران می‌توان به ابراهیم پورداود، سید حسن تقی‌زاده، بدیع‌الزمان فروزان‌فر، پرویز ناتل خانلری، علی‌اصغر حکمت، شجاع‌الدین شفاء، سعید نفیسی، رضا رضازاده شفق، فخرالدین شادمان و علی‌اکبر سیاسی نام برد. در مورد عملکرد آن شورا هم می‌توانیم به کتابی که مرحوم شفاء در سال ۱۳۵۱ منتشر کرد مراجعه کنیم. مجموعه‌ای است از همایش‌های ایران‌شناسی، روابط بینادانشگاهی، تاسیس‌ کتابخانه‌های ایران‌شناسی و فعالیت‌های ملی و بین‌المللی در حوزه توسعه و ترویج زبان فارسی و فعالیت‌های فرهنگی مانند باستان‌شناسی و میراث فرهنگی. نمی‌خواهم در مورد عملکرد آن شورا اغراق کنم. اما واقعیت امر این است که در همان مدت محدود عملکرد قابل دفاعی داشته است.
می‌شود به شاه انتقاد وارد کرد که در این مورد هم مانند بسیاری از موارد مشابه، با موازی‌کاری در وظائف کابینه، نهادی را با «فرمان خاص» و به صورت غیرقانونی تاسیس کرده بود. اما شکی در این نیست وزن نام تنها یکی از این اعضای آن برابری می‌کند با کل وزن نهادهای فرهنگی جمهوری اسلامی. در واقع اگر در همان دوران «ستم‌ شاهی» بنا بر گزینش وزیر فرهنگی بود یا قرار بود که اعضای شورایی فرهنگی منصوب شوند، کسی مانند پرویز ناتل خانلری انتخاب می‌‌شد که ارتفاع قدش به اندازه دبیران و فرزانگان کهن ایران از بیهقی و خواجه نظام و خواجه نصیر و خواجه رشیدالدین تا قائم مقام فراهانی و امیر نظام بود. این نام‌ها را بگذارید کنار سفلگانی مانند محمدمهدی اسماعیلی، وزیر ارشاد اسلامی و عبدالحسین خسروپناه که حقیقتا حتی نام بردن از اینها به عنوان دبیران عالی رتبه دولت علیه ایران باعث شرم و خجالت است.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1598365524362203139

https://twitter.com/SEKoohzad/status/1613842984562315265

س.ا.ک

۱۴۰۱ دی ۲۲, پنجشنبه

در مورد کتاب «هنر سیر و سفر» اثر آلن دوباتن

کتاب «هنر سیر و سفر» آلن دو باتن شگفت‌زده ام کرد. من معمولا از جستارهایی این چنین انتظار متعادلی دارم. یعنی تصور نمی‌کنم که به قول اشتراوس در حال خواندن یکی از «متن‌های بزرگ» هستم. بیشتر به دنبال بصیرت‌های شخصی نویسنده و زاویه نگاه متفاوت و سبک نگارش منحصر به فرد آنها هستم. اما این کتاب خیلی بیشتر از انتظارم بود. از این بابت که پدیده سفر را به شکلی و از زاویه نگاهی ارائه می‌داد که سخت با طبع هم هماهنگ بود. من شخصا از جمله افراد در حال انقراضی هستم که اصلا با سفر میانه خوبی ندارند. با کمی اغراق می‌توانم بگویم که از سفرهای مدرن بیزارم. هر بار هم که به آن تن داده ام، خستگی و ملال ناشی از آن را برای مدت‌ها با خودم حمل کرده ام و در برخی از مواقع رنج و عذاب را هرگز فراموش نکرده ام. اما در عین حال سفر همیشه برایم یک پرسش بوده است. از طرفی از شیوه مدرن سفر لذت نمی‌برم و از طرف دیگر همیشه شیفتگی‌ای به سفرهای قدمایی داشته ام. مثلا از خواندن سفرنامه‌های قدیم لذت‌ می‌برم. سخت به کسانی که برای شنیدن حدیثی یا دیدن پیری یا عارفی زحمت ماه‌ها و سال‌ها سفر پیاده را به جان می‌خریدند غبطه می‌خورم. در عین حال از شکلی سفرهای جدید، که ریشه‌های قدیمی هم دارد لذت زیادی می‌برم. مثلا پیاده‌روی‌های طولانی و مسیرهای زیارتی. خودم هم سعی می‌کنم سالی یکی دو بار به چنین سفرهایی بروم. تجربه چند پیاده‌روی در مسیر زیارتی یعقوب قدیس (سن ژاک دو کمپوستلا) واقعا وصف‌ناپذیر بود. اما روی هم رفته نسبت به سفر سوءظن دارم. به قول دوستی از جمله قاعدین زمان‌ام. اما این کتاب نگاه جدیدی به من داد. در واقع می‌توانم بگویم چیزهایی را در من را زنده کرد که مدت‌ها بود فراموش کرده بودم، جلوی چشمم بود و نمی‌دیدم و یا انجام آن را به آینده‌ای دور موکول کرده بودم که به سفری بروم که حس تعلقی قوی به آن کشور و قلمرو دارم.
دو باتن با استفاده از خطرات خود، ایده‌های زیباشناسانه، پرسش‌های فلسفی و سفرنامه‌های برخی از هنرمندان و نویسندگان سعی می‌کند به انگیزه‌ها و کنجکاوی‌های شروع و در میانه سفر بپردازد. اینکه چگونه می‌شود از انگیزه‌های متعارف و شیوه‌های پذیرفته‌شده و نه چندان پراهمیت و غیر جذاب در سفرهای مدرن دست شست و به شکلی سفر کرد که تجربه‌ای وجودی و غنی و پرمعنا با خودش به همراه داشته باشد. به شکلی سفر کردن که حس از تعلق و تملک به مقصد داشته باشیم و یا اینکه چگونه ابزارهایی مانند طراحی، نقاشی و به به طور کلی هنر می‌تواند سفر ما را غنی‌تر کند. آن چیزی در این کتاب بسیار عمیق یافتم امکان سفر به همه جا بود. نیاز نیست برای لذت بردن از سفر حتما به مناطق تفریحی و تاریخی برویم و یا تجربه‌های لوکس گردشگری داشته باشیم. سفر را می‌شود از خیابان، محله، کافه‌های منطقه و شهر خود شروع کرد. حتی می‌شود در اتاق و خانه خود هم سفر کرد. کشف دوباره همه چیزی که در در برابر ماست اما به هر علتی از مشاهده متفاوت آن ناتوان شده ایم.
فکر می‌کنم درونی کردن این نگاه به سفر و مکان می‌تواند حس ما را به بسیاری از چیزها دگرگون کند یا لااقل امکانی مجدد برای تجربه آنها فراهم کند.



س.ا.ک


۱۴۰۱ دی ۱۵, پنجشنبه

در تفاوت «انقلاب» با «براندازی»


در طول نزدیک به این چهار ماه اخیر در مورد تفاوت میان مفهوم «انقلاب» با مفهوم «براندازی» صحبت‌های زیادی  شده است. اما به نظرم همچنان سوءتفاهم‌های بسیاری وجود دارد و باید بیشتر و بیشتر در این مورد حرف زد یا مرتبا تفاوت‌های بنیادین میان این دوم مفهوم را یادآوری کرد. «براندازی» معادلی است برای «Régime Change» که عموما مربوط به فروپاشی یا تغییر یک رژیم سیاسی از طریق مداخله خارجی یا نیروهای وابسته با آن است. برخلاف آن، «انقلاب» شاید حتی منتهی به تغییر اساسی یک رژیم سیاسی شود اما در برآیند نهایی درون‌زا است و توسط مردم آن کشور انجام می‌شود. 

می‌توانیم در تاریخ معاصر خودمان در این مورد مثال‌های واضحی بزنیم. خوب یا بد ما در سرزمین انقلاب‌ها و جنبش‌های زندگی می‌کنیم. با نگاهی به تاریخ خودمان می‌توانیم بگوییم که در مرداد ۱۲۸۵هجری شمسی در ایران «انقلاب» شد. مشروطیت یک انقلاب به تمام معنا در تمام نظام حقوقی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور بود. این تغییرات به حدی بود که امروز بسیاری از پژوهشگران، تاریخ ملی ما را به پیش و پس از «انقلاب مشروطه» تقسیم می‌کنند. اما همین انقلاب منجر به تغییر اساس رژیم پادشاهی نشد. مشروطیت انقلابی بنیادی و درون‌زا برای تغییری ساختاری در رژیم پادشاهی مستقل یا مطلقه بود. در مورد رخداد ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ هم می‌توان گفت که این واقعه یک «انقلاب» کامل بود. این بار حتی رژیم پادشاهی - مشروطه هم برانداخته شد. اما «انقلاب اسلامی»  هم به هیچ وجه «براندازی» از طریق مداخله خارجی یا حمله نظامی نبود. این انقلاب هم انقلابی درون‌زا با تمام ویژگی‌های خوب و بد بود که توسط مردم ایران انجام شد.

فکر می‌کنم یکی از مسائل امروز ما هم همین باشد. تصور نمی‌کنم هیچ ایرانی‌ دارای عقل سلیمی از وضعیت امروز راضی باشد و خواهان تغییر اساسی در رژیم سیاسی فعلی نباشد. تغییری که یا با «اصلاح ساختاری» در درون سیستم فعلی رخ می‌دهد و یا منجر به تغییر اساس رژیم مستقر موجود خواهد شد. مخالفت بسیاری، از جمله خودم، با «براندازی» است و نه «انقلاب». «براندازی»، دقیقا به معنای دخالت وسیع اجنبی از طریق تحریم‌های ظالمانه بر ضد مردم ایران یا جنگ بر ضد کلیت دولت-ملت ایرانی است. مداخله‌ای که گاه مستقیم و گاه از طریق عمال وابسته به خارجی یا نیروهای گریز از مرکز و تجزیه‌طلب رخ می‌دهد و به هیچ وجه هم معطوف به آزادی‌خواهی، استقلال، پیشرفت و دموکراسی‌خواهی نیست. تجربه مداخلات مستقیم و مزدوران وابسته کشورهای غربی و این روزهای عربی و عبری هم تاییدکننده این مدعا است. به کشورهای دارای دولت فروپاشیده خاورمیانه نگاه کنید. عراق، سوریه، لیبی، و یمن. آخرین نمونه‌اش هم تحویل کشور افغانستان به «قوم مغولی» به نام طالبان توسط دولت آمریکا و کشورهای غربی بود که دغدغه‌های آزادی‌خواهانه و دموکراسی‌خواهانه که به جای خود، امروز در ذیل این رژیم قرون وسطایی حتی به دانش‌آموزان دختر اجازه آموزش ابتدایی هم داده نمی‌شود و همه افراد غیرخودی در این رژیم چیزی شبیه به برده در نظر گرفته می‌شوند.

در برابر این مخالفت می‌شود موافق تغییرات اساسی و ساختاری بود. اینکه این تغییرات را «اصلاح ساختاری» بنامیم یا «انقلاب» چندان اهمیتی ندارد. شاید در روش‌های اختلاف‌های برجسته‌ای وجود داشته باشد اما اینها فرع بر اصل تحویل‌های بنیادینی است که تضمین‌کننده استقلال و آزادی و پیشرفت و بازسازی اساس نهاد دولت، حکومت و نهادهای قانونی کشور خواهد بود. بدیهی است که اصلاح به شیوه ربع قرن گذشته جواب نداده است و بعید هم هست که جواب بدهد. راه دیگری نیاز بود که به نظر جنبش فعلی پاسخی است به آن ضرورت. 

اکنون سوال ما از جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌تواند این باشد که از چگونه «انقلابی» یا چگونه «اصلاح ساختاری‌ای» می‌شود دفاع کرد و چنین تغییرات بنیادینی چه ویژگی‌هایی باید داشته باشند؟ تا آنجا که می‌فهمم در اینجاست که می‌توانم گرایشی به نظر دکتر سیدجواد طباطبایی داشته باشم و به توسعه ایده او امیدوارم باشم. می‌شود گفت که این جنبش، جنبشی است برای «انقلاب ملی» در «انقلاب اسلامی»، انقلابی در حقوق و یا انقلابی برای مشروطیت دوم. 



https://twitter.com/SEKoohzad/status/1611012987493531651



س.اک


۱۴۰۱ دی ۱۴, چهارشنبه

تیمسار زاهدی، سردار سلیمانی و مرور یک قضاوت تاریخی

با خودم فکر می‌کنم اگر مثلا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ می‌بودم در مورد تیمسار فضل‌الله زاهدی چطور فکر می‌کردم؟ احتمالا با توجه به موقعیت رادیکال آن روز می‌گفتم که او عامل کودتا، وابسته به اجنبی و مستبد و امثالهم است. بعد از نزدیک به هفتاد سال پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد همچنان تصور می‌کنم که زاهدی عامل کودتا بود اما قطعا می‌شود گفت که تمام زاهدی آن نبود. تمام شخصیت و عملکرد سیاسی و نظامی او در آن کودتا خلاصه نمی‌شود. این قاعده در مورد سردار سلیمانی هم صادق است. 

تیمسار زاهدی کودتاچی بود اما به عنوان یک فرمانده نظامی یکی از مهمترین عوامل دفاع از امنیت و تمامیت ارضی کشور بود. او بود که غائله‌های شیخ خزعل در خوزستان و اسماعیل‌آقا سیمیتقو در شمال غرب پایان داد. در دوران اشغال نظامی ایران توسط متفقین در زمان جنگ جهانی، زاهدی عضو گروهی ملی‌گرا در ارتش بود که مخالف حضور اشغالگران در ایران بود و به همین دلیل توسط دولت انگلستان بازداشت و برای چند سالی به فلسطین تبعید شد. در مقام سیاست‌مدار هم اگر چه از کودتا برخاسته بود اما هرگز چهره‌ای مانند امیرعباس هویدا نبود. او خودش را نخست‌وزیر مشروطه می‌دانست و نه چاکر و غلام ‌خانه‌زاد شاه. به همین دلیل بود که دوران صدارتش بسیار کوتاه بود و پس از برکناری از ریاست‌الوزرایی تا آخر عمر منزوی بود و حتی در مواقعی تحت نظر بود. 

سردار سلیمانی هم چنین وضعیتی دارد. می‌شود نقدهای زیادی به او وارد کرد. به طور کلی هر کسی که وارد عرصه عمومی می‌شود قابل نقد است. مثلا شخصا دخالت او در امور سیاسی را یکی از مهمترین اشتباهاتش می‌دانم. اما نکته‌ام این است که شخصیت‌های سیاسی سیاه و سفید نیستند. شاید زمان بهترین قاضی باشد. همان طور که امروز در مورد رضا شاه و محمدرضا شاه و حتی فردی مانند تیمسار زاهدی قضاوت منصفانه‌تری داریم، قطعا در مورد افرادی مانند سردار سلیمانی هم قضاوت منصفانه‌تری خواهیم داشت. اما این را هم باید گفت که آن آدمی حقیقتا معتدل و خردمند است که بتواند امروز و در این شرایط رادیکال امروز دست به داوری‌های عادلانه و غیرکینه‌توزانه‌ای بزند. قطعا چنین فردی برای خودش و دوستانش و حتی جامعه ما موثرتر و عملش فضیلت‌مندانه‌تر است. همان طور که امروز با نگاهی به گذشته، می‌توانیم بگویم قضاوت چنین افرادی در همان هفتاد سال پیش هم قطعا بیشتر به نفع مصالح عمومی و منافع ملی بود.


https://twitter.com/SEKoohzad/status/1610636357134651394


س.ا.ک