وبلاگی در خدمت حساب توییتری. یادداشتهای وبلاگی نامنظم ازرشتهتوییتهایی بسیار نامنظم. * اوخان در زبان گیلکی به معنای پژواک و انعکاس صداست. https://twitter.com/SEKoohzad
۱۴۰۱ مهر ۲۰, چهارشنبه
در مورد جنبش اخیر ۲؛ در بیاهمیتی سیاسی دولتها، سازمانهای بینالمللی و افکار عمومی جهان
در مورد جنبش اخیر ۱؛ سه دستاورد جنبش ملی تا کنون
تا آنجا که میفهمم اعتراضات اخیر تا اینجا چند دستاورد مهم داشت. اعتراضات روح مقاومت ملی ما را احیا کرده است. خمودگی و انفعال سالهای اخیر ترس از پذیرش نظام شبهبردهداری موجود را تقویت کرده بود. این اعتراضات نشان داد که ملت ایران را نمیشود به بردگی کشید. جامعه ما علیرغم تمام ضربههای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی همچنان نسبت به سرنوشت خود حساس است. نکته دوم ملی بودن اعتراضات بود. این اعتراضات به معنای دقیق کلمه ملی است. تمامی کثرتهایی که ملیت ما را تشکیل میدهد در اعتراضات حضور داشتند. «اقوام» ایرانی، مرکز و پیرامون، شمال و جنوب شهر، سبکهای مختلف زندگی و گرایشهای مختلف سیاسی و مذهبی در این حرکت ملی حضور داشتند. یعنی اعتراضات ملت ایران بود در برابر تلاشهای ضدملی حکومت. نکته سوم محور قرار گرفتن «مسئله زن» بود. چهار دهه مواجهه ارتجاعی حکومت با این مسئله نه تنها بر روی حقوق شهروندی زنان ایران سرپوش نگذاشت، بلکه آن را به اولویت مبارزات ملی کشاند. حجاب اجباری و نماد آن، یعنی کثافتی به نام گشت ارشاد، دیگر مانند هفته قبل نخواهد شد.
اما همچنان مسائلی وجود دارد. ممکن است بدنه جوان اعتراضات سرخورده شوند یا سرکوبها افزایش پیدا کند و حتی مردم معترض امکان جمعبندی مطالبات را نداشته باشند به سمت رادیکالیسم بیش از حد بروند که خود با توان فعلی جامعه منافات دارد. اما به نظرم نداشتن رهبری سیاسی مهمترین مشکل است. در واقع نداشتن رهبری سیاسی نکته قوت نیست. همه مشکلات بالا هم کم و بیش ناشی از همین مسئله است. تجربه نشان داده بدون رهبری سیاسی امکان پیروزی جنبشهای سیاسی بسیار پایین است. باید روی این مسئله فکر کرد.
۲۸ شهریور ۱۴۰۱
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1572896319102128128
س.ا.ک
۱۴۰۱ شهریور ۲۶, شنبه
و همچنان جای خالی عمل سیاسی
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1570466132317847553
۱۴۰۱ شهریور ۱۹, شنبه
نوپهلویچیها و ضدیت با اسلام و تشیع
در مورد رابطه بین دین مسیحیت، مذهب انگلیکان و کلیسای انگلستان با نهاد پادشاهی و دولت بریتانیا و همچنین نقش آن در استمرار تاریخی رژیم پادشاهی مشروطه و نهاد دولت آن کشور زیاد نوشته اند. این چند روز، پس از مرگ ملکه الیزابت و شروع فرمانروایی چارلز، بسیاری از بازنماییهای بیرونی رابطه دین و دولت و سلطنت در بریتانیا هم برجسته شد. گاهی در ذهنم این سنت ریشهدار را با برخی از نوکیسگان کشور خودمان مقایسه میکنم. شاه پادشاهی متحده رئیس کلیسای انگلیکان است. عنوان رسمی مدافع ایمان را داراست. یک چهارم اولین سخنرانیاش در مورد دین و مسیحیت بود. بخش بزرگی از آیینها و مناسک مربوط به ملکه فوتشده و شاه جدید در کلیسا و در رابطه با کلیسای انگلیکان و مسیحیت است. تنها سوگندی که شاه میخورد سوگند دفاع از کلیسای اسکاتلند است. مراسم تاجگذاری او هم با قدیمیترین و مسیحیترین آیینهای کلیسایی همراه خواهد بود.
این را مقایسه کنید با برخی از کسانی که در چند سال اخیر به عنوان نوپهلویچیها مطرح شده اند. ضدیت آنها با دین و مذهب با هیچ معیاری قابل فهم نیست. موسس خاندان پهلوی نام همه پسرهای خودش را با تمسک به امام هشتم، رضا گذاشته بود. محمدرضا شاه مقام تولیت آستان قدس رضوی و عنوان غیر رسمی خادم حرم رضوی را برای خود حفظ کرده بود. او باورهایی بسیار سنتی دینی و شیعی هم داشت و لااقل به این عقاید تظاهر میکرد. حتی معتقد بود که مورد عنایت ویژه معصومین و مقدسین قرار دارد. همه اینها را میگذارم کنار عموم جماعتی که خود را نوپهلویگرا مینامند. اکثرا نه تنها ضد دین و مذهب اند، بلکه به طور علنی خداناباور تندرو و ستیزهجو اند. هیچ فرصتی را برای ضدیت با اسلام و تشیع از دست نمیدهند. به پیامبر اسلام توهینهای سخیف میکنند. در شب شهادت امام علی به سلامتی ابن ملجم مینوشند. در ایام محرم برای قاتلان امام حسین هورا میکشند. وقیحانهترین توهینها و فحاشیها را به مقدسات مسلمانان و شیعیان میکنند.
من ضدیت با دین و مذهب را میفهمم. تجربه حکومت اسلامی چیزی نیست که به سادگی فراموش شود. به همین دلیل با اینکه ضدیت با اسلام و تشیع را نادرست و بیفایده و پرهزینه میدانم، اما برایم قابل فهم که چنین ضدیتی وجود داشته باشد. اما حقیقتا با هیچ منطقی نمیفهمم که یک سلطنتطلب چطور میتواند ضد دین و مذهب باشد؟! یعنی میزان حماقتی که در این مورد وجود دارد را با هیچ زبانی نمیتوانم بیان کنم. اسلام و تشیع و به طور کلی دین مهمترین رکن پادشاهی در تمام طول تاریخ دولت ایرانی بوده است. لااقل از زمان شاهنشاهی ایران صفوی به بعد نهاد شاهی و تشیع بر دفاع متقابل استوار بوده و شاه ایران، به عنوان شاه شیعه، مقام و مسئولیت دفاع از تشیع را هم داشته است.
با این اوصاف چگونه ممکن است طرفداران دوآتشه و افراطی نهادی که به طور تاریخی با دین، اسلام و از زمانی به بعد با مذهب تشیع توامان بوده است، چنین ضدیت افراطی و نامعقولی با دین و مذهب داشته باشند؟ برای من قطعی است که این پروژه سیاسی هیچ زمینه تاریخی و فرهنگی و سیاسی در ایران ندارد.
۱۴۰۱ مرداد ۲۹, شنبه
مفهوم امر سیاسی و جریان اصلاحطلب
ده سال پیش یکی از رهبران جریان اصلاحات، که اتفاقا از طیف پیشروی این جریان هم بود در مصاحبهای گفت: «من این نکته را میخواهم صریحا اینجا اعلام کنم و این دندان طمع را از همه بکشم. من اعلام میکنم که در هیچ زمانی اصلاحطلبان برای براندازی این نظام هیچگونه اقدامی نخواهند کرد و مخالف جدی آن هستند. اصلاحطلبان تمام تلاششان را میکنند که این نظام را اصلاح کنند، اما اگر نظام اصلاحپذیر نبود و اصلاح نشد وارد فاز دیگری نخواهند شد.» این لب لباب فهم فانتزی بخش بزرگی از اصلاحطلبان ما از مفهوم امر سیاسی است. چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی تصویر آنها از سیاست کم و بیش همین است. یعنی همان ذهنیتی که تصور میکند در سیاست خارجی و روابط بین دول اگر خوب باشیم و کاری به کار کسی نداشته باشیم دیگران کسی کاری به کارمان ندارد، همین ذهنیت در مناسبات سیاسی داخلی هم وجود دارد. تصور میکنند که اگر بگوییم بیایید همه در کنار هم خوب باشیم و اختلافات را کنار بگذاریم، به چشم به هم زدنی مشکلات داخلی از بین میرود و همه چیز آرام میشود و ما در مسیر دموکراسی و توسعه و عدالت پیش خواهیم رفت.
این فهم از مفهوم امر سیاسی قطعا خطاست. سیاست، به ویژه در مناسبات بینالمللی، در برآیند نهایی شناخت دوست و دشمن است. در واقع اولین قدم در سیاست این است که دوستت را بشناس و دشمنت را بشناس. با این شناخت است که فهم از قدرت سیاسی و شناخت رابطه بین نیروهای موثر شکل میگیرد و با این شناخت امکان تلاش برای تغییر توازن قوای سیاسی به نفع مصالح عمومی معنا پیدا میکند. اگر این خشت اول را کج بگذاریم، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی، تا ثریا دیواری که ساختهایم کج خواهد بود.
در همین مثال بالا موقعیت جریان اصلاحطلب و توازن قوای سیاسی به جایی رسیده است که طرف مقابل نه تنها مناسبات حقوقی در جهت تضمین حق فعالیت سیاسی این جریان را نادیده گرفته است، بلکه به زودی نه تنها هویت، بلکه حتی موجودیت این جریان را هم انکار خواهد کرد. نفهمیدن این موقعیت و پذیرش پیشاپیش شکست یعنی حذف خودخواسته با هزینههایی مضاعف به ایده اصلاح در ایران. جریان اصلاحطلب هرگز متوجه نشد که خواه یا ناخواه با جریان تمامیتخواه در تضاد و تعارض بنیادین قرار خواهد گرفت. با جریانی از ابتدای انقلاب اسلامی تاکنون علیرغم همه تغییرات و تحولات درونیاش، هرگز نظم حقوقی - سیاسی قانونی را نپذیرفته و تمام تلاشش را در جهت قبضه کردن قدرت، با تمام ابزار ممکن به کار بسته است و در این راه موفق هم شده است. امروز نه از جریانهای ملی خبری هست و نه از جریانهای چپ و سکولار. چهار دهه سرکوب عمولا موجودیت این جریانها را منتفی کرده است. این مسیری است که جریان اصلاحطلب در آن پیش میرود و اگر تغییر بنیادین در نظر و عمل نداشته باشد دیر نخواهد بود که به سرنوشت باقی جریانهای سرکوبشده خواهد پیوست. به بیان دیگر اگر مفهوم امر سیاسی، یعنی سیاست به مثابه شناخت دوست و دشمن، فهم قدرت و رابطه نیروهای سیاسی را درک نکند و اگر تلاش نکند که توازن قوای موجود را از طریق ابزارهای موثر مانند رسانه، تشکیلات، رهبری سیاسی، مصالحه یا بسیج نیروی تغییر بدهد بدون هیچ شک و تردیدی حذف خواهد شد. حتی میتوان گفت حذفی کم هزینه چرا که پیشاپیش دستشان را به عنوان تسلیم بالا برده اند و اعلام کرده اند که حتی در برابر حذف از فضای سیاسی در ایران هیچ عملی انجام نخواهد داد. در نبود یک نظم حقوقی و سیاسی موثر و نبود نهادهایی که از آزادی و مالکیت و مشارکت سیاسی شهروندان دفاع کنند، چرا حاکم یا دشمن سیاسی باید جریان اصلاحطلب را به رسمیت بشناسد؟ چرا باید به آنها امتیازی بدهد یا حتی آنها را به طور کامل حذف نکند؟ دقیقا هزینه این محرومسازی یا حذف کلی چیست؟
این ایده را میتوان به سیاست خارجی هم تعمیم داد که موضوع دیگری است اما از همین منطق پیروی میکند.
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558435240716140544
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558096309227225089
س.ا.ک
۱۴۰۱ مرداد ۲۸, جمعه
کودتا بر علیه اساس مشروطیت
۱۴۰۱ مرداد ۲۷, پنجشنبه
فتوای ارتداد سلمان رشدی و تئوری انقلاب مداوم روحالله خمینی
سال آخر زندگی آقای خمینی مملو از اعمالی است که به تعبیر دکتر آبراهامیان ناشی از نگرانی ولی فقیه اول از آینده حکومتی بود که خود موسسش نیز بود. البته آبراهامیان صدور دستور اعدامهای زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ را از مصادیق این اعمال میداند. اما به نظرم میشود این فهم را توسعه و به سایر رفتارهای سیاسی آقای خمینی تسری داد. یاس و سرخوردگی عمیق نیروهای انقلابی بعد از جنگ و شرایط عمومی کشور که خواهان گذار از یک دولت انقلابی با تمام مختصات خود به یک «دولت نرمال» بود برای شخص خمینی به عنوان یک موسس انقلابی قابل قبول نبود. او میدانست که از بین رفتن این فضای انقلابی برابر است با نابودی فهم خاص و منحصر به فرد او از حکومت اسلامی و ولایت فقیه و دولت انقلابی. تجربه ده سال حکومت مطلقه به او نشان داده بود که مهمترین توجیه او برای تاسیس حکومت اسلامی، یعنی اجرای احکام شرعی، نه تنها ممکن نشده بلکه حتی مطلوب هم نبوده است. در واقع حکومت اسلامی آقای خمینی به جای اینکه اجراکننده تمام و کمال احکام شرعی باشد، کم کم تبدیل شد به حکومتی که مرتب بر اجرای این احکام تبصره میزد تا از اجرای آنها جلوگیری کند. مهمترین راه او هم بسط حیرتانگیز اختیارات حاکم بود تا آنجا که تفسیری از اختیارات ولی فقیه ارائه کرد که تعطیلی مهمترین احکام شرعی اسلامی را برای مصلحت نظام ضروری میدانست. باوری کاملا منحصر به فرد در طول تاریخ تشیع.
در واقع میتوان گفت که در برآیند نهایی آقای خمینی آخوندی کاملا سیاسی بود. در نهایت نه فقه و شریعت، بلکه نظام سیاسی، با تفسیر ویژه خودش، و ایدئولوژی سیاسی اسلامگرایانه برای او اهمیت داشت. معیار عمل او نه فقه بود و نه عرفان و نه اخلاق و فلسفه بلکه تنها ایدئولوژی سیاسیاش بود. فقه و عرفان صرفا ابزاری برای عمل سیاسی او بودند. اگر سیاست و ایدئولوژی سیاسی اقتضاء میکرد، عمل خلاف مسلمات فقهی به نام مصلح نظام توجیه میشود یا شاذترین تفسیر از مفاهیم عرفانی و فلسفی در سیاست به کار گرفته میشد. به بیان دیگری دین، فقه، شریعت و عرفان و امثالهم در نهایت ابزار او برای توجیه قدرت سیاسی بودند. و این چیزی جز ایدئولوژی نبود. فقه ایدئولوژیک و عرفان و فلسفه ایدئولوژیک او کاملا در خدمت قدرت سیاسی بودند.
این البته به معنای دفاع از این فقه موجود نیست. این فقه بدون آقای خمینی هم توانایی توجیه هر مفسدهای را دارد. اما معیار آقای خمینی فقه نبود. به عنوان مثال در همین فقه موجود برای مرد مرتد امکانی برای توبه و فرار از مجازات مرگ مندرج در تحت حدود شرعی و فقه جزائی وجود دارد. اما آقای خمینی بدون در نظر گرفتن این معیار مسلم فقهی ادعا کرد که اگر سلمان رشدی زاهد زمان هم بشود باز هم اعدامش واجب است. یا در همین فقه موجود شما نمیتوانید فرد محکوم را برای عملی که یک بار برای آن محاکمه و مجازات شده دوباره محاکمه و مجازات کنید. اما آقای خمینی در تابستان سال ۶۷ چنین کرد. در مورد تفسیر عرفانی - فقهی از ولایت فقیه همین قاعده برقرار است. بسط اختیارات ولایت فقیه به ویژه از سال ۶۶ به بعد با هیچ معیار نقلی و عقلی قابل توجیه نیست غیر از تفسیر بسیار شاذ از عرفان سیاسی. یعنی دقیقا کاری که خمینی آن را کرد و چنان تفسیر شاذ و بسیطی از اختیارات ولی فقیه ارائه داد که در تاریخ تشیع و حتی در تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، از ابتدای تاسیس دولت ایرانی تا دوره معاصر، چنین تفسیری اگر نه منحصر به فرد لااقل میتوان گفت بسیار کمبسامد است.
اگر بنا بر معیار فقهی میبود، ولایت آقای خمینی در همان ماههای اول حاکمیتش باطل محسوب میشد. آقای خمینی در همان ماهها و سالهای اول بسیاری از معیارهای مسلم فقهی را برای امام جماعت و قضاوت و به طبع برای ریاست از دست داده بود. بر اساس همین فقه موجود حتی یک دروغ یا بهتان میتواند ولایت فرد را ساقط کند اما دروغها و بهتانهای آقای خمینی یکی دو تا نبود. دروغ در مورد ساختار جمهوری جدید و نقش روحانیون در حکومت یا بهتان به دکتر محمد مصدق شاید مهمترین آنها باشد. همه اینها برای این است که نشان بدهم که اعمال آقای خمینی را نمیتوان با فقه توضیح داد. مهمترین معیار قابل فهم سیاست است.
این سیاست است که حکم اعدام زندانیان در سال ۶۷ را توجیه میکرد، این سیاست است که تنها شش ماه بعد از آن فتوای اعدام سلمان رشدی را توجیه میکند و باز هم این سیاست است که در فروردین ۶۸ و تنها چند هفته پس از فتوای ارتداد رشدی، حکم برکناری آقای منتظری را از قائم مقامی رهبری توجیه میکند. و حتی این سیاست است که عدم اجرای حکم اعدام برای علی اکبر حکمیزاده را توجیه میکند. آقای خمینی در اولین مکتوبات خود تلویحا حکم به ارتداد او و مرحوم سید احمد کسروی داده بود و ترور کسروی ناشی از توجیهات امثال خمینی بود اما حکمیزاده تا زمان مرگ در سال ۱۳۶۶ در ایران زندگی میکرد و کسی هم کاری به کار او نداشت.
آقای خمینی از مرگ قریبالوقوع خود آگاه بود و میدانست بخش حزبالهی حامیاش نیاز به یک انرژی انقلابی جدید دارند تا بار دیگر به نظام او اعتماد پیدا کنند و امیدوار بشوند و همچنین میدانست که نظام جدید را باید برای دوران بعد از خودش آماده نگاه دارد. باید آخرین بازماندگان جنگ قدرت در دوران پس از انقلاب در زندانها از بین میرفتند. باید مسئله جانشینی حل میشد و باید به همگان، به ویژه به حامیان داخلی، اثبات میشد که نظام جمهوری اسلامی در چارچوب قواعد و نظمهای موجود بینالمللی قابل فهم نیست. این نظام اگر بخواهد میتواند خارج از مرزهای خودش هم حکم به اعدام فرد مرتد بدهد. چنین اقدامات عجیبی در رژیمها و سازمانهای انقلابی بیسابقه نیست. میتوانیم انقلاب فرهنگی مائو در چین و تئوریهای انقلابهای مداوم در رژیمها و احزاب کمونیستی و یا حتی انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق را هم همین طور بفهمیم.
آقای خمینی از همه ابزارهای ممکن از جمله فقه و عرفان دینی برای توجیه قدرت سیاسی استفاده کرد. احتمالا با این کار مهمترین ضربه ممکن را هم دین وارد کرد. دینی که تبدیل به توجیهگر قدرت سیاسی شود در عمل چیزی نیست جز ایدئولوژی سیاسی بیاهمیتی که خود با دست خویشتن خودش را نابود کرده است.
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558510223123697664
https://twitter.com/SEKoohzad/status/1558742350595342337
س.ا.ک
